میزان استفاده از RAM را در فايرفاكس كاهش دهيد
اگر فایرفاکس قسمت زیادی از حافظه کامپیوتر را اشغال میکند، میتوان آن را محدود کرد. به about:config بروید. ” browser.cache ” را در قسمت Filter تایپ و ” browser.cache.disk.capacity “را انتخاب کنید. به طور پیشفرض بر روی 50000 تنظیم شده است. اما شما میتوانید آنرا متناسب با مقدار حافظهی کامپیوتر خود، کاهش دهید. اگر حافظهی رم شما بین 512MB تا 1GB است، 15000 را امتحان کنید.
افزايش سرعت لود كردن سايتها در فايرفاكس 3 با تغييراتي اندك
فایرفاکس 3 با تغییرات زیادی در مورد بازدهی و سرعت کار منتشر شده است به طوریکه رضایت خاطر درصد بالایی از کاربران را کسب کرده است. با این حال با تغییراتی در پیکربندی این مرورگر میتوان سرعت آن را از آن چه که هست نیز بیشتر کنید. برای اینکار میتوانید از ترفندی که هم اکنون به شما معرفی خواهیم کرد بهره بگیرید.
بدین منظور:
Firefox3 خود را اجرا کنید.
صفحه خالی را باز کرده و در نوار آدرس مرورگر ، عبارت about:config را وارد کرده و Enter بزنید.
اگر با پیغامی روبرو شدید روی دکمه I’ll be careful, I promise کلیک کنید.
اکنون با دقت فراوان مراحل زیر را که حساس هم هستند را انجام دهید:
1. در ستون Preference Name ، عبارت network.http.pipelining را بیابید. سپس بر روی آن دوبار کلیک کنید تا Value آن به True تغییر کند.
2. network.http.proxy.pipelining را اینبار بیابید و عمل فوق را بر روی انجام دهید.
3. network.http.pipelining.maxrequests را پیدا کنید و بر روی آن راست کلیک کرده و Modify را انتخاب کنید. عدد آن را از 4 به 8 تغییر دهید و OK کنید.
4. بر روی فضای خالی از صفحه راست کلیک کنید و از New گزینه Boolean را انتخاب کنید. (ترفندستان) نام آن را network.http.pipelining.firstrequest قرار داده و OK کنید ، Value آن را هم بر روی True تنظیم کنید.
5. بر روی فضای خالی از صفحه راست کلیک کنید و از New گزینه Integer را انتخاب کنید. نام آن را nglayout.initialpaint.delay قرار داده و OK کنید ، مقدار عددی آن را هم روی 0 تنظیم کنید.
6. یک Integer دیگر با نام content.notify.interval و همان مقدار 0 ، به روش فوق بسازید.
کار تمام است ، یکبار مرورگر خود را ببندید و از نو راه اندازی کنید. با باز کردن یک سایت سنگین متوجه تغییر سرعت مرورگر خواهید شد.
عليت
… می بايد خلاف غرور و نيز ذوقشان باشد كه حقيقتشان حقيقتی باشد برای همه كس ، يعنی همان چيزی كه تا كنون آرزوی نهان و معنای نهفته هر كوشش جزمی بوده است .
… چه بسا چنين بگويند : ” حكم من حكم من است ، ديگری را بآسانی حق دستيابی بدان نيست ” می بايد از بد ذوقی همرايی با بسياران رها شد . “خير” ديگر خير نيست اگر همسايه ات بر آن دهن زده باشد ….
﴿فراسوی نيك و بد / فردريش نيچه ﴾
————————————————–
نخست
برای آنكه هنوز مشت هايی برای شكستن نمينه ديوار ها دارد … و پس از آن جانی ﴿ ديوار سازی ديگری شايد !!؟ ﴾برای بر شدن :
منظور از اين نوشتار نه دل – خوش – كنك ايست برای خداباوران و نه چماق جديدی برای خداناباوران . پس اگر به قصد يافتن دليلی مستدل تر برای خداباوری يا ناباوری تان اين دفتر را گشوده ايد ، اميد آن دارم كه به مقصود نرسيده ببنديدش . كه نه در قيد اثبات و نه انكار بوده ام . و مرا چه كار به سست انديشه ای كه جز به شيرازه نيانديشد . كه من نه مسئول بحران های فكری ديگران ام . و نه بحران زدا . و نه چون ديگران ام كه آن را بيماری طاعون دانم كه يا بايد درمان شود ، يا كه سوزانده .
و البته اين بديهی است كه حوضكی تاب موج نداشته باشد … و گرنه دريا را كجا شكايت از سر بر ساحل كوبيدن … اگر هم باشد خود داند كه دروغكی بيش نيست . بهانه از حسرت اين همه خويش را بر كشيدن و بر نخواستن … و ——– .
ننگ مان باد آنگاه كه آرزوی حوض شدن و ماهی تنگ بر گرفتن پيشه كنيم . يا كه حتی انديشه . اين كوسه ها تشنه خون اند … اگر چه دريا برهوت شده .
اين چند برگه هم كه نام تحقيق اش بسته ام نه شايسته اين نام است . اما به قدر انشا ﴿ نوشتار ﴾ های يك كودك دبستانی هم بی قدر نيست كه بتوان بر آن بهتان نتيجه گيری بست .
——————————————————————
پيش نوشتار
برای بررسی برهان ها از ديدگاه علم ، نخست نياز به تعريف واژه علم داريم . و تشخيص علم از شبه علم و خرافات و …
كاربردی ترين معياری كه تا به حال برای تشخيص علم از غير علم و شبه علم ديده ام در گزاره زير گنجانده شده . اين گزاره از ديدگاه های اوليه پوپر در فلسفه علم بر گرفته شده ، ديدگاه های بعدی او و شك ورزی های او تا به انتها اگرچه خوشايند ، اما دست كم در حال حاضر و با توجه به دانش بسيار اندك من ﴿ كه هنوز دانستن را تا به حد نياز بر نشده ، چه رسد به دانش نام گرفتن ﴾ غير كاربردی به نظر می رسد ؛
جمله زير برترين تعريفيست از علم كه تاكنون ديده ام . و بسياری از دانشمندان از جمله هاوكينگ نيز برای پذيرش يك نظريه علمی ،از آن سود جسته اند.
« گزاره علمی اثبات شده ، گزاره قابل ابطاليست ، كه هنوز ابطال نشده »
كلمه به كلمه جمله بالا نياز به تشريح دارد . تشريحی تحليلی ، و نه تاليفی ﴿ به استعاره از واژه تحليلی و تاليفی كانت ﴾. ” به پيوست ۱ رجوع كنيد”
منظور آنكه آنچه در تحليل جمله بالا می آيد بخشی از خود آن است كه برای ساده سازی پس از آن آمده و هيچ گونه سفسطه و برداشت زبانی از جمله بالا شايسته نيست .
ابتدا بايد دريابيم كه خصوصيات تفكيك ناپذير يك گزاره علمی چيست .
يك گزاره علمی قبل از هر چيز بايد دارای صفت بازدارندگی باشد . و از اين راه قادر به پيش گويی .
بايد توجه كرد كه پيش گويی با توجيه سازی تفاوت بسيار دارد . و اين تفاوت در صفت بازدارندگی گنجانده شده . و گرنه طالع بينی هم جزء علوم شناخته می شد .
وقتی گزاره ای صفت باز دارندگی نداشته باشد ، توانايی* آن را دارد كه هم يك اتفاق را توجيه كند ، هم ضد آن را .
بسياری از نظريه های روانشناسی از اين دسته اند . فرض كنيد نظريه ای بيايد بگويد تمام رفتار های آدمی مثلا ريشه در عقده حقارت وی دارد .
حالا يك موقعيت را در نظر بگيريد كه در آن شما كنار استخر ايستاده ايد و يك نفر هم در استخر در حال غرق شدن است . اگر به داخل استخر بپريد كه او را نجات دهيد ، نظريه می گويد عامل ، عقده حقارت در شما بوده ، چرا كه مثلا از سركوفت ديگران می ترسيديد ، يا كه از سركوفت وجدان ﴿ كه آن را هم بالاخره از يك راهی به عقده حقارت ربط خواهد داد ﴾ . اگر هم در آب نپريد ، نظريه حاظر جواب ما پاسخ خواهد داد كه بله شما از دست پاچلفتگی به آب نپريده ايد و اين هم كه ناگفته عيان است كه به عقده حقارت مربوط می شود .
… خوب فكر می كنيد كه خيلی باهوشيد كه ردی بر نظريه شگفت انگيز ما يافته ايد ؟؟ بله ممكن است شما اصلا شنا ندانيد . چه اهميتی دارد ؟ آستين نظريه ما سخی تر از اين حرف هاست . بالاخره يك جوابی مبنی بر اينكه شنا نياموختن شما ربطی به عقده حقارتتان خواهد داشت ، دست و پا خواهد كرد . اگر هم نتوانست ، خوب می داند چطور توجيه كند كه اين حالتی كه نظريه از توضيح آن عاجز است ، چقدر از حيطه بررسی نظريه بدور است .
البته بايد توجه داشت كه نظريه ها و قضيه های بسياری در دنيای علم وجود دارند كه علی رغم غير علمی بودنشان تا به حال كاربرد زيادی داشته اند . از جمله نظريه داروين در زيست شناسی و بسياری از نظريات روانشناسی .
و البته نظريات بسياری هم تاكنون بوده اند كه بسيار در بوق و كرنا شده اند ، اما فرق چندانی با نظريه همه فن حريف بالا نداشته اند . از جمله نظريات جامعه شناسی .
و اما درباره ابطال پذيری يك نظريه :
بسياری از نظريه های به ظاهر علمی وجود دارند ، كه قابل اثبات هستند ، اما ابطال پذير نيستند . مثل قضيه معروف گلد باخ كه می گويد هر عدد زوج حتما از جمع دو عدد اول تشكيل شده . ﴿ البته بايد اين مثال توسط يك رياضی دان بررسی شود ﴾ . چرا كه يك عدد زوج می تواند از مجموع د و عدد فرد غير اول هم بدست آيد .
شايد برای درك بهتر ابطال ناپذيری نظريه های علمی نكو تر آن باشد كه ابطال پذيری يك نظريه علمی را بررسی كنيم .
مثلا همين آقای انيشتن كه اين همه دوستش می داشتيم يك سری ملاك های آزمون پذير طراحی كرد كه با استفاده از آنها بتوان نظريه اش را در صورت اشتباه بودن ابطال كرد . مثلا گفت اگر كه نور در ميدان جاذبه به سمت سرخ ميل نكند ، نظريه نسبيت عمومی اش بی برو – برگرد بر خطا بوده . و تصريح كرد كه در اين صورت ديگر از آن دفاع نخواهد كرد .
البته بعدا خواهيم ديد كه اين جناب آقای انيشتن دوست داشتنی ما كه ظاهرا خيلی روشنفكر می نمايد چطور در اواخر عمر جان می كند كه از باور های خويش در برابر واقعيت دفاع كند .
اما واقعيت زيبای باور نكردنی ما جسور تر از اين حرف هاست . نه به مغز من و شما كه دركش نمی كنيم رحم می كند** . نه به كس ديگر . اتفاق می افتد . انيشتن را بد نام می كند ، پاولی را دق می دهد و دكارت را به تمسخر می گيرد . بدون در نظر گرفتن تمام خدمت هايی كه برای پرده برداری از تنديس شگفتش انجام داده اند .
… گفتا ز خوب رويان اين كار كمتر آيد …
* ﴿ اينچنين است به حكم ضعف ، قدرتمند گشتن ﴾
** ﴿ و نه مگر فهم ما از تجربه ما ناشی شده ؟؟ ﴾
———————————————————–
حال مساله ای اين است كه آيا گزاره ای چون < وجود يا عدم وجود خدا > گزاره ايست علمی كه بتوان برای آن به دنبال اثبات يا انكار بود ؟
آيا اين گزاره ابطال پذير است ؟ آيا دارای صفت بازدارندگيست ؟ آيا می توان آزمايشی پيشنهاد كرد كه درستی يا عدم درستی اين قضيه را بررسی كند ؟
با قدری به زحمت انداختن مغز عزيزمان در می يابيم كه نه . و اين گزاره چندان هم بی شباهت به نظريه روانشناسی ياد شده نيست . حداقل با معلومات كنونی ما . چرا كه در نظر گرفتن يا نگرفتن وجود خدا هيچ گونه تناقضی با مشاهدات ما حداقل تاكنون ( و تا آنجا كه من می دانم نداشته )
می توان همين جا نتيجه گرفت كه تلاش برای اثبات وجود يا عدم وجود خدا يكسره كاريست بيهوده . چرا كه اساسا اين گزاره علمی نيست كه بتوان آن را اثبات كرد يا كه رد .
اما سوال اين است كه آيا فقط اين گزاره علميست كه قابليت اثبات و رد را دارد . ( اثبات بدان مفهوم كه ذكر شد ( ابطال شدنی هنوز ابطال نشده ) ) ؟ … پرسشی كه خود پاسخ خويش است ..
———————————————————————-
-
برهان عليت
چه بيهوده چه پرثمر برای يكی دو نمره يك درس دو واحدی هم كه شده اين مثلا تحقيق را ادامه می دهيم .
شايد مهمترين و پر سر و صدا ترين برهانی كه تا كنون خداباوران بدان اتكا كرده اند برهان عليت بوده باشد . در نگاه اول اين برهان توجيه پذير و مستدل می نمايد .
بيان برهان عليت بدين قرار است :
( در ميان پديده ها سلسله أی از علل وجود دارد ﴿ هر شی ممكنی برای آنكه موجود شود ، نيازمند مرجح است – يعنی آنچه سبب ترجيح شی اول بر عدمش شود – و اين مرجح همان علت است ﴾ ، و چون تسلسل علل ممكن نيست، بايد علت نخستينی وجود داشته باشد. اين علت نخستين خداست. )
آنچه در زير می خوانيد تعريف عليت است از كتاب ( تحليلی از ديدگاه های فلسفی فيزيكدانان معاصر/ دكتر مهدی گلشنی )
علت در فلسفه چيزی را گويند كه چيز ديگر بدان نيازمند باشد . آن شی نيازمند را معلول آن علت می نامند .
ضمنا عليت و معلوليت به معنای تقارن يا تعاقب دو حادثه نيست ، بلكه يك رابطه ضروريست بين دو حادثه كه عقل انتزاع می كند .
از اصول عليت دو قانون مهم متفرع می شود :
1- قانون ضروری علی و معلولی يا موجبيت ( دترمينيسم ) : با بودن علت وجود معلول ضرورت دارد و با نبودن آن وجود معلول محال است ، يعنی علت نه تنها وجود دهنده معول است بلكه ضرورت دهنده آن نيز هست.
{ آيا منظور همان شرط لازم و كافيست ؟ }
2 – قانون سنخيت علت و معلول ( يا يكنوختی طبيعت ) : علل يكسان معلولات يكسان به دنبال خود می آورند { بدان مفهوم كه شرايط يكسان همواره منجر به نتايج يكسان می شوند . اصلی كه سال های سال ، و شايد هنوز هم ، فلاسفه بشدت بدان پای – بند بودند . و می گفتند كه اگر وضعيت های يكسان منجر به نتايج يكسان نشوند ، پيش بينی كردن غير ممكن می شود و شيرازه علم از هم می پاشد . }
اگر از اين دو قانون تخلف شود اصل عليت كافی نيست كه نظام جهان را توضيح دهد (مرتضی مطهری / اصول فلسفه و روش رئاليسم صص 653-651 )
-369 ) :
ــ وجود نظم در جهان
ــ وجود همبستگی بين پديده ها
ــ وجود قوانين كلی در جهان
ــ پيش بينی حوادث
ــ نسبت دادن مسوليت به افراد
تا همين جا كافيست كه هر آنكه قدری از فيزيك نوين می داند … و حتی تنها می داند … خنده ـ زنان رو گرداند … تنها كاری كه می توان كرد خنده زدن است بر دست های بافنده ای كه حتی عرق كردنش هم صاحبش را در ترديد نمی افكند … كه فلسفه را يكسره بافتنی يافته ام اگرچه گاه بسيار چشم فريب .
و اين نه تاييديست بر مبرايی دانش از خنده ـ ناك ـ تر بودن . اگرچه اين خود دانش است كه چشم های ما را برای اين خنده زدن می گشايد .
همانطور كه در بالا گفته شد فيلسوفان از دير بار بنا بر حكم عقل سليم (؟؟) ادعا داشته اند كه :
شرايط يكسان همواره منجر به نتايج يكسان می شود .
كه خواهيم ديد اين ادعا تفاوت چندانی با ادعای آنان كه فرمودند جهان از چهار عنصر آب ، باد ، خاك و آتش تشكيل شده ، ندارد .
در كتاب الكتروديناميك كوانتومی فايمن از آزمايشی ياد شده كه مثال تقض بسيار مناسبی است بر اين ادعا ؛
تعدادی فوتون همرنگ ( بدين دليل كه هم انرژی و هم فركانس باشند ) را از يك منبع نوری به سوی يك شيشه گسيل می دهيم .
از هر صد فوتونی كه با زاويه 90 درجه به شيشه برخورد می كند ، بطور ميانگين 96 تاشان از شيشه عبور می كند و 4 تا بازتاب می شوند .
اما نور چگونه از سطح شيشه بطور جزيی باز می تابد ؟ فوتون چگونه تصميم می گيرد كه از شيشه بگذرد يا بازتاب شود ؟؟
اينجا بود كه ذهن توجيه گر دانشمندان بكار افتاد …
عده ای بر اين عقيده بودند كه چون 96 درصد شيشه سوراخ دارد (بی نظمی های ساختمانی دارد كه می تواند نور را از خود عبور دهد ) و 4 درصد آن لكه هايی برای باز تاباندن نور اين اتفاق می افتد.
اما نيوتون با آزمايش ساده ای نشان داد كه اين فرض يكسره بر خطاست .” به پيوست ۲ رجوع كنيد “
پيشنهاد ديگری كه داده شد اين بود كه شايد فوتون ها يك نوع ساز و كار درونی دارند . مثل چرخ دنده های درونی كه به شكل خاصی می چرخند . و اگر فوتونی درست هدف گيری نشده باشد باز می تابد . و در غير اين صورت از شيشه عبور می كند .
خوب اگر اين درست باشد ، می توان چند لايه شيشه بين منبع و لايه شيشه ای مورد نظر قرار داد و بدين ترتيب فوتون هايی را كه درست هدف گيری نشده اند جدا كرد . پس هم فوتون هايی كه به شيشه مورد نظر می رسند ، يا دست كم تعدادی بيشتری از آنها نسبت به دفعه قبل ، بايد از شيشه عبور كنند .
اما آزمايش ها نشان داد كه فوتون ها پس از عبوراز چند لايه شيشه باز هم كار خودشان را می كنند و ۴ درصدشان باز تاب می شوند .
پس چاره چيست ؟ يك نظريه بافی ديگر برای نپاشيدن شيرازه علم از هم ؟؟ فايده ای ندارد .دانشمندان ديگر مطمئن شده اند هيچ دليل خاصی برای عبور يا بازتاب يك فوتون از شيشه وجود ندارد . ﴿ برای اطمينان از صحت اين مطلب می توانيد به كتاب ها يا سايت های معتبر مربوطه مراجعه كنيد ﴾
ما تنها می توانيم احتمال بازتاب يك فوتون را بررسی كنيم .
ديديم كه شرايط يكسان همواره منجر به نتايج يكسان نمی شوند .
و اين بدان معنی است كه فوتون برای عبور يا بازتاب شدن از سطح شيشه نياز به مرجح كه همان دليل است ندارد . و می بينيم كه يك پديده مادی در دنيا وجود دارد ﴿ حداقل يك پديده ﴾ كه نياز به دليل ندارد .
اينجاست كه صدای غرغر عقل سليم بلند می شود كه مگر می شود ؟؟! حتما اطلاعات ما كم بوده ، حتما يك جای كار ايراد دارد . انيشتين هم همين را می گفت . می گفت : خدا تاس بازی نمی كند . اما هرچه كرد نتوانست اين ادعا را اثبات كند .
اما آنچه برای من جای سوال است اين است كه چرا نابغه ای چون انيشتين اين بار به عقل سليم شك نكرد . كسی كه فرضيه خم شدن فضا را پيش می كشد چطور می تواند به داوری عقل سليم اعتماد كند . واژه پر طمطراقی كه شايد چيزی جز حاصل تجربه های روزمره ما و آموخته هايمان نباشد .
پذيرفتن اينكه پديده ای می تواند بدون علت باشد مشكل است. بسيار مشكل. ما عادت داريم اينگونه انتظار داشته باشيم كه هر چيزی نياز به علتی داشته باشد. برای علل آن جستجو می كنيم و آنها را می يابيم، و اگر هم موفق نشويم، گناه آن را خود به گردن می گيريم و ايرادی از اصل عليت نمی گيريم. ولی اصل عليت از كجا آمده است ؟ چه اثباتی برای آن داريم ؟
مدت ها اين سوال پرسيده می شد كه اگر هر چيز نياز مند علت است پس چرا خدا به علت نياز ندارد ؟ و اغلب پاسخ داده می شد كه چون خدا پديده ايست غير مادی و بدين دليل نيازمند علت نيست . اما حالا ديديم كه پديده ای مادی وجود دارد كه نيازمند علت نيست . پس با فرض اين هم كه تسلسل علل باطل است ﴿ چطور می توان اين فرض را ثابت كرد ؟ ﴾ می توان به علت العللی ﴿ همان واجب الوجود ﴾ رسيد كه نياز مند علت ديگری نباشد اما مادی هم باشد .
همانطور كه از ابتدا هم گفتم قصد اثبات يا انكار ندارم . جهان علم جهان پويايی است . چه بسا چندی بعد معلوم شود كه پديده ای كه آن را بی دليل خوانديم چندان هم بی دليل نيست . و عامل محيطی ای وجود داشته كه ما از آن بی خبر بوده ايم ﴿ اگرچه بسيار بعيد می نمايد . چرا كه بايد بتوان بطريقی اين شرط اوليه مرجح را بگونه ای تغيير داد كه در مشاهدات ما تغييری ايجاد كند . اين شرط مرجح يا در ساختمان شيشه نهفته است ، يا در فوتون ها ، يا محيط . كه ديديم هيچ كدام از اين ها نبود ﴾
و شايد هم كه اثبات شود اساسا غير ممكن است كه اين پديده دليلی داشته باشد .
اما به هر جهت به چه حقی عليت را از قوانين طبيعت می پنداريم . و چه دليلی داريم برای پذيرفتن اين پيش فرض آن هم در همه جا ؟
تا مدت ها پيش فرض های اقليدس كه هندسه بر آن بنا شده بود ، اصولی بديهی شمرده می شد . از جمله اينكه خطوط موازی هرگز همديگر را قطع نخواهند كرد ، يا از هم دور نخواهند شد ﴿ بطور كلی تر فاصله شان همواره از هم يكسان باقی می ماند ﴾ . نصف النهار های روی كره زمين كه در قطب ها همديگر را قطع می كنند، اما ، مثال نقض مناسبی هستند بر اين ادعا .
هيچ كس نمی تواند تضمين كند پيش فرض های بظاهر بديهی ما هرگز نقض نشوند . چه ثابت ماندن فاصله بين دو خط موازی باشد ، چه عليت .
البته اگر قرار به جدل ديالكتيك و فلسفه بافی باشد بسيار راحت می توان عليت را مردود شمرد . خيلی راحت می شود اصول متفرع از عليت و نتايج آن را با اصل عدم قطعيت هايزنبرگ زير سوال برد .” به پيوست ۳ رجوع شود “ و بدين سبب عليت را رد كرد . حتی می توان با مثال نقضی كه درباره فوتون ها آورديم وجود نظم در جهان را نيز انكار كرد .
كاری كه بسياری از خداناباوران برای باوراندن ناباوريشان انجام داده اند.
اما مساله اين است كه چه چيز تضمين می كند كه آن اصول و نتايج لزوما از عليت نتيجه گيری شوند ؟؟ كه حالا با نقض يكی از آنها عليت نفی و با نقض عليت كليه آنها رد شوند ؟
اگرچه رد نشدن آنها از اين راه ، دليلی بر درستی شان نخواهد بود .
—————————————————————–
-
ايراد ديگری كه به برهان عليت وارد است ، مربوط به شرايط آغازين جهان است .
بر اساس برهان عليت : هر پديده ای نياز به علت دارد ، و علتش نيز نيازمند علت ديگريست . و اين تسلسل علل ادامه پيدا می كند تا به پديده ای برسيم كه در ابتدای آفرينش قرار دارد وعلت آن پديده ، واجب الوجود يا همان خداست .
﴿پرانتز باز : بر فرض محال پذيرفتن اثبات واجب الوجود از راه برهان عليت ، چگونه می توان ثابت كرد ﴿ ثابت كرد ؟ ﴾ كه واجب الوجود ، همان خدای آفريننده است ، و چرا نتوان گفت كه ماده اوليه جهان است ؟؟﴾
برای بررسی برهان عليت در لحظات اوليه تولد كائنات ، قدری مقدمه چينی لازم است :
طيف هر ستاره مبين درجه حرارت آن است .
يك ستاره را در نظر بگيريد كه در فاصله ثابتی از ما قرار دارد ، و تپ های نوری به سمت ما گسيل می كند . مسلما ما اين تپ ها را با همان فركانسی مشاهده می كنيم كه ستاره فرستاده .
حالا تصور كنيد كه ستاره شروع به حركت به سمت ما كند . طبق اثر دوپلر ، فركانس دريافت شده توسط ما بيشتر از آنی ست كه توسط ستاره فرستاده شده . يعنی فاصله زمانی بين تپ های فرستاده شده از ستاره بيشتر از فاصله زمانی بين تپ های دريافت شده توسط ماست .
به همين ترتيب اگر منبع نور از ما دور شود ، فركانسی كه دريافت می كنيم كمتر از فركانس فرستاده شده خواهد بود .
بدين ترتيب خطوط طيفی ستارگانی كه از ما دور می شوند ، به سمت انتهای سرخ طيف نور انتقال می يابند ﴿ سرخ گرا ﴾ و خطوط طيفی آنهايی كه به ما نزديك تر می شوند به انتهای آبی رنگ طيف انتقال می يابند .﴿ آبی گرا ﴾
چرا كه فركانس نور آبی از نور قرمز بيشتر است .
هابل ، پس از اثبات وجود كهكشان ها ، وقت خود را صرف صورت برداری ازفواصل و مشاهده طيف آنها كرد . در آن زمان بيشتر مردم گمان می كردند كه كهكشان ها بگونه ای كاملا نا منظم در حال چرخ زدن هستند . و بدين ترتيب تعداد سرخ گرا ها و آبی گرا ها يكسان است .
اما هابل كشف كرد كه بيشتر كهكشان ها سرخ گرا هستند ، يعنی در حال دور شدن از ما هستند .او همچنين كشف كرد ميزان سرخ گرايی يك كهكشان چندان هم بی حساب كتاب نيست : هر چه يك كهكشان از ما دور تر باشد ، سريعتر از ما دور می شود .
و اين بدان معناست كه هر موجود هوشمندی روی هر كهكشانی مشاهده می كند كه ساير كهكشان ها از او دور می شوند .
اما چطورچنين چيزی ممكن است ؟
يك بادكنك را در نظر بگيريد و تعدادی نقطه روی آن بكشيد . حالا در آن بدميد . هر كدام از اين نقطه ها خواهند ديد كه بقيه از آنها دور می شوند .
اين اكتشاف كه مجموعه كيهانی در حال انبساط است ، يكی از انقلاب های عقلانی و معنوی بزرگ قرن بيستم بشمار می آمد.
يكی از پی آمد های اين كشف پيش كشيدن نظريه بيگ بنگ در باره آغاز جهان بود و اين كه كائنات آغازی داشته است :
هر كهكشان به دليل تناسب موجود بين فاصله و سرعتش ، درست زمان يكسان و مشابهی ﴿ با بقيه كهكشانها ﴾ صرف كرده تا از تقطه مبدا به موقعيت كنونی خود برسد . و اگر مثلا اين نظم بر عكس شود ، همه كهكشان ها در يك لحظه معين ، و در يك نقطه معين به هم خواهند رسيد.
از اين جا ايده يك انفجار نخستين ﴿ كه موجب اين انبساط كيهانی شده ﴾، پديد آمد ﴿ بيگ بنگ ﴾ كه آن را آغاز گسترش كنونی كائنات دانسته اند .
وقتی می گوييم ، كائنات در حال گسترش است ، نبايد تصور كرد كه ميليارد ها كهكشان با شتاب زياد به ميان فضايی تهی ، بی حركت و بی تغيير كه هميشه بوده است پرتاب شده اند .امروز می دانيم كه با توجه به نظريه نسبيت عمومی انيشتن ، فضا چيزی جدا از ماده نيست كه بدون آن بتوان تصورش كرد ، همچنان كه زمان .
كائنات با نظريه بيگ بنگ بعدی تاريخی به خود می گيرد . قوانين فيزيك می گويند كه كائنات در گذشته گرمتر و غليظ تر و فشرده تر از زمان ما بوده . در آن زمان بدليل غلظت و حرارت بسيار بالا هيچ يك از بنياد هايی كه امروز مشاهده می كنيم نمی توانسته وجود داشته باشد ﴿ كهكشان ها و ستاره ها ﴾.
و دقيقا به همين دليل ما نمی توانيم تاريخ كائنات را از زمان صفر ، يعنی درست از لحظه آفرينش فضا و زمان آغاز كنيم . ما اين تاريخ را از زمانی بسيار كوتاه ﴿ ۴۳-^۱۰ ثانيه _ كه آن را زمان پلانك يا ديوار پلانك می نامند _ ﴾ پس از انفجار نخستين بررسی می كنيم .
در اين زمان كائنات بيش از ۳۳-^۱۰ سانتی متر قطر نداشته ، و بنابر اين چگالی و دمايی فوق تصور زيادداشته .
در چنين چگالی هنگفتی ، نيروی جاذبه كه در حالت معمول در مقياس ميكروسكپيك قابل چشم پوشی ست ، مانند ساير نيرو ها ﴿ الكترومغناطيس ، هسته ای ضعيف و قوی ﴾ ، دارای قدرتی عظيم می شود .
اما ما نمی توانيم _ و اشكال كار هم در همين جاست _ رفتار و مشخصات پرتيكول های ماده و نور را زمانی كه جاذبه گرانشی وارد بر آنها عظيم است ، دريابيم .
در پشت ديوار پلانك ، واقعيتی هنوز دست نيافتنی پنهان است كه در آن جفت فضا – زمان چهار بعدی ما می تواند كاملا متفاوت باشد يا ديگر وجود نداشته باشد .برخی از فيزيكدانان اعتقاد دارند در پشت ديوار پلانك با كائنات پر آشوبی كه ده ، يا حتی بيست و شش بعد دارد برخورد می كنيم ، كه در آن نيروی جاذبه چنان قويست كه بافت فضا بكلی دگرگون می شود. و مفهوم فضا ، زمان ، گذشته ، حال و آينده بكلی از ميان می رود .﴿ بدليل خم شدن ابعاد فضا – زمان روی خودشان ﴾
حال مساله اين است كه وقتی فيزيكدانان دست تسليم بالا می برند و می گويند كه نمی توانند در باره شرايط اوليه جهان نظر دهند ، وقتی چنان زمان روی خودش خم شده كه احتمال بی مفهوم شدنش می رود ، چه جای به ميان كشيدن استدلال ضرورت علت است ؟؟
نه مگر علت را به پيش از معلول آمدن لازم است ؟
علت ؟
تا كی تعميم دادن تجربه های روزمره ، به حكم بی منطق منطق ، به كل فضا و زمان ؟؟
تا كی در عفونت” به حكم عقل سليم” نفس كشيدن و از تعصب اين بند نگسستن ؟
چرا فكر می كنند نبودن دليل ، دليل نبودن است ؟؟
چرا فكر می كنند نبودن دليل ، دليل نبودن است . و به همين جهت در برابر فروپاشاندن دلايل ﴿ شان ﴾ اينچنين جبهه گرفتن ؟
چرا اينكه نبودن دليل ، دليل نبودن نمی شود، دليلی می شود بر اثبات ” يودن ” شان ؟
تا كی باوراندن باور ﴿خواه اين باور ناباوری باشد ﴾ را دفاع از حقيقت ناميدن ؟
آری كسی منكر اين نيست كه در نظر گرفتن علت برای هر پديده ای ، سال های سال و حتی اكنون ، علم را پايه بوده . هيچ كس منكر فوايد اين فرض نادرست نيست .
اما مگر سودمند بودن ، دليليست بر به حق بودن چيزی؟ ، يا از آن حقيقت بودن اش؟ ﴿ به فرض وجود داشتن ﴾ ، و فراتر از آن ، از آن واقعيت بودن ؟؟
ركانا
ماهي سياه کوچولو
ماهي سياه کوچولو
شب چله بود. ته دريا ماهي پير دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هايش را دور خودش جمع کرده بود و براي آنها قصه مي گفت:
«يکي بود يکي نبود. يک ماهي سياه کوچولو بود كه با مادرش در جويباري زندگي مي کرد.اين جويبار از ديواره هاي سنگي کوه بيرون مي زد و در ته دره روان مي شد.
خانه ي ماهي کوچولو و مادرش پشت سنگ سياهي بود؛ زير سقفي از خزه. شب ها ، دوتايي زير خزه ها مي خوابيدند. ماهي کوچولو حسرت به دلش مانده بود که يک دفعه هم که شده، مهتاب را توي خانه شان ببيند!
مادر و بچه ، صبح تا شام دنبال همديگر مي افتادند و گاهي هم قاطي ماهي هاي ديگر مي شدند و تند تند ، توي يک تکه جا ، مي رفتند وبر مي گشتند. اين بچه يکي يک دانه بود – چون از ده هزار تخمي که مادر گذاشته بود – تنها همين يک بچه سالم در آمده بود.
چند روزي بود که ماهي کوچولو تو فکر بود و خيلي کم حرف مي زد. با تنبلي و بي ميلي از اين طرف به آن طرف مي رفت و بر مي گشت و بيشتر وقت ها هم از مادرش عقب مي افتاد. مادر خيال ميکرد بچه اش کسالتي دارد که به زودي برطرف خواهد شد ، اما نگو که درد ماهي سياه از چيز ديگري است!
يک روز صبح زود، آفتاب نزده ، ماهي کوچولو مادرش را بيدار کرد و گفت:
«مادر، مي خواهم با تو چند کلمه يي حرف بزنم».
مادر خواب آلود گفت:« بچه جون ، حالا هم وقت گير آوردي! حرفت را بگذار براي بعد ، بهتر نيست برويم گردش؟ »
ماهي کوچولو گفت:« نه مادر ، من ديگر نمي توانم گردش کنم. بايد از اينجا بروم.»
مادرش گفت :« حتما بايد بروي؟»
ماهي کوچولو گفت: « آره مادر بايد بروم.»
مادرش گفت:« آخر، صبح به اين زودي کجا مي خواهي بروي؟»
ماهي سياه کوچولو گفت:« مي خواهم بروم ببينم آخر جويبار کجاست. مي داني مادر ، من ماه هاست تو اين فکرم که آخر جويبار کجاست و هنوز که هنوز است ، نتوانسته ام چيزي سر در بياورم. از ديشب تا حالا چشم به هم نگذاشته ام و همه اش فکر کرده ام. آخرش هم تصميم گرفتم خودم بروم آخر جويبار را پيدا کنم. دلم مي خواهد بدانم جاهاي ديگر چه خبرهايي هست.»
مادر خنديد و گفت:« من هم وقتي بچه بودم ، خيلي از اين فکرها مي کردم. آخر جانم! جويبار که اول و آخر ندارد ؛همين است که هست! جويبار هميشه روان است و به هيچ جايي هم نمي رسد.»
ماهي سياه کوچولو گفت:« آخر مادر جان ، مگر نه اينست که هر چيزي به آخر مي رسد؟ شب به آخر مي رسد ، روز به آخر مي رسد؛ هفته ، ماه ، سال…… »
مادرش ميان حرفش دويد و گفت:« اين حرفهاي گنده گنده را بگذار کنار، پاشو برويم گردش. حالا موقع گردش است نه اين حرف ها!»
ماهي سياه کوچولو گفت:« نه مادر ، من ديگر از اين گردش ها خسته شده ام ، مي خواهم راه بيفتم و بروم ببينم جاهاي ديگر چه خبرهايي هست. ممکن است فکر کني که يك کسي اين حرفها را به ماهي کوچولو ياد داده ، اما بدان که من خودم خيلي وقت است در اين فکرم. البته خيلي چيزها هم از اين و آن ياد گرفته ام ؛ مثلا اين را فهميده ام که بيشتر ماهي ها، موقع پيري شکايت مي کنند که زندگيشان را بيخودي تلف کرده اند. دايم ناله و نفرين مي کنند و از همه چيز شکايت دارند. من مي خواهم بدانم که ، راستي راستي زندگي يعني اينکه توي يک تکه جا ، هي بروي و برگردي تا پير بشوي و ديگر هيچ ، يا اينکه طور ديگري هم توي دنيا مي شود زندگي کرد؟…..»
وقتي حرف ماهي کوچولو تمام شد ، مادرش گفت:« بچه جان! مگر به سرت زده ؟ دنيا!….. دنيا!…..دنيا ديگر يعني چه ؟ دنيا همين جاست که ما هستيم ، زندگي هم همين است که ما داريم…»
در اين وقت ، ماهي بزرگي به خانه ي آنها نزديک شد و گفت:« همسايه، سر چي با بچه ات بگو مگو مي کني ، انگار امروز خيال گردش کردن نداريد؟»
مادر ماهي ، به صداي همسايه ، از خانه بيرون آمد و گفت :« چه سال و زمانه يي شده! حالا ديگر بچه ها مي خواهند به مادرهاشان چيز ياد بدهند.»
همسايه گفت :« چطور مگر؟»
مادر ماهي گفت:« ببين اين نيم وجبي کجاها مي خواهد برود! دايم ميگويد مي خواهم بروم ببينم دنيا چه خبرست! چه حرف ها ي گنده گنده يي!»
همسايه گفت :« کوچولو ، ببينم تو از کي تا حالا عالم و فيلسوف شده اي و ما را خبر نکرده اي؟»
ماهي کوچولو گفت :« خانم! من نمي دانم شما «عالم و فيلسوف» به چه مي گوييد. من فقط از اين گردش ها خسته شده ام و نمي خواهم به اين گردش هاي خسته کننده ادامه بدهم و الکي خوش باشم و يک دفعه چشم باز کنم ببينم مثل شماها پير شده ام و هنوز هم همان ماهي چشم و گوش بسته ام که بودم.»
همسايه گفت:« وا ! … چه حرف ها!»
مادرش گفت :« من هيچ فکر نمي کردم بچه ي يکي يک دانه ام اينطوري از آب در بيايد. نمي دانم کدام بدجنسي زير پاي بچه ي نازنينم نشسته!»
ماهي کوچولو گفت:« هيچ کس زير پاي من ننشسته. من خودم عقل و هوش دارم و مي فهمم، چشم دارم و مي بينم.»
همسايه به مادر ماهي کوچولو گفت:« خواهر ، آن حلزون پيچ پيچيه يادت مي آيد؟»
مادر گفت:« آره خوب گفتي ، زياد پاپي بچه ام مي شد. بگويم خدا چکارش کند!»
ماهي کوچولو گفت:« بس کن مادر! او رفيق من بود.»
مادرش گفت:« رفاقت ماهي و حلزون ، ديگر نشنيده بوديم!»
ماهي کوچولو گفت:« من هم دشمني ماهي و حلزون نشنيده بودم، اما شماها سر آن بيچاره را زير آب کرديد.»
همسايه گفت:« اين حرف ها مال گذشته است.»
ماهي کوچولو گفت:« شما خودتان حرف گذشته را پيش کشيديد.»
مادرش گفت:« حقش بود بکشيمش ، مگر يادت رفته اينجا و آنجا که مي نشست چه حرف هايي مي زد؟»
ماهي کوچولو گفت:« پس مرا هم بکشيد ، چون من هم همان حرف ها را مي زنم.»
چه دردسرتان بدهم! صداي بگو مگو ، ماهي هاي ديگر را هم به آنجا کشاند. حرف هاي ماهي کوچولو همه را عصباني کرده بود. يکي از ماهي پيره ها گفت:« خيال کرده اي به تو رحم هم مي کنيم؟»
ديگري گفت:« فقط يک گوشمالي کوچولو مي خواهد!»
مادر ماهي سياه گفت:« برويد کنار ! دست به بچه ام نزنيد!»
يکي ديگر از آنها گفت:« خانم! وقتي بچه ات را، آنطور که لازم است تربيت نمي کني ، بايد سزايش را هم ببيني.»
همسايه گفت:« من که خجالت مي کشم در همسايگي شما زندگي کنم.»
ديگري گفت:« تا کارش به جاهاي باريک نکشيده ، بفرستيمش پيش حلزون پيره.»
ماهي ها تا آمدند ماهي سياه کوچولو را بگيرند ، دوستانش او را دوره کردند و از معرکه بيرونش بردند. مادر ماهي سياه توي سر و سينه اش مي زد و گريه مي کرد و مي گفت:« واي ، بچه ام دارد از دستم مي رود. چکار کنم؟ چه خاکي به سرم بريزم؟»
ماهي کوچولو گفت:« مادر! براي من گريه نکن ، به حال اين پير ماهي هاي درمانده گريه کن.»
يکي از ماهي ها از دور داد کشيد :« توهين نکن ، نيم وجبي!»
دومي گفت:« اگر بروي و بعدش پشيمان بشوي ، ديگر راهت نمي دهيم!»
سومي گفت:« اين ها هوس هاي دوره ي جواني است، نرو!»
چهارمي گفت:« مگر اينجا چه عيبي دارد؟»
پنجمي گفت:« دنياي ديگري در کار نيست ، دنيا همين جاست، برگرد!»
ششمي گفت:« اگر سر عقل بيايي و برگردي ، آنوقت باورمان مي شود که راستي راستي ماهي فهميده يي هستي.»
هفتمي گفت:« آخر ما به ديدن تو عادت کرده ايم…..»
مادرش گفت:« به من رحم کن، نرو!…..نرو!»
ماهي کوچولو ديگر با آن ها حرفي نداشت. چند تا از دوستان هم سن و سالش او را تا آبشار همراهي کردند و از آنجا برگشتند. ماهي کوچولو وقتي از آنها جدا مي شد گفت:« دوستان ، به اميد ديدار! فراموشم نکنيد.»
دوستانتش گفتند:« چطور ميشود فراموشت کنيم ؟ تو ما را از خواب خرگوشي بيدار کردي ، به ما چيزهايي ياد دادي که پيش از اين حتي فکرش را هم نکرده بوديم. به اميد ديدار ، دوست دانا و بي باک!»
ماهي کوچولو از آبشار پايين آمد و افتاد توي يک برکه ي پر آب. اولش دست و پايش را گم کرد ، اما بعد شروع کرد به شنا کردن و دور برکه گشت زدن. تا آنوقت نديده بود که آنهمه آب ، يکجا جمع بشود. هزارها کفچه ماهي توي آب وول مي خوردند.ماهي سياه کوچولو را که ديدند ، مسخره اش کردند و گفتند:« ريختش را باش! تو ديگر چه موجودي هستي؟»
ماهي ، خوب وراندازشان کرد و گفت :« خواهش ميکنم توهين نکنيد. اسم من ماهي سياه کوچولو است. شما هم اسمتان را بگوييد تا با هم آشنا بشويم.»
يکي از کفچه ماهي ها گفت:« ما همديگر را کفچه ماهي صدا مي کنيم.»
ديگري گفت:« داراي اصل و نسب.»
ديگري گفت:« از ما خوشگل تر، تو دنيا پيدا نمي شود.»
ديگري گفت:« مثل تو بي ريخت و بد قيافه نيستيم.»
ماهي گفت:« من هيچ خيال نمي کردم شما اينقدر خودپسند باشيد. باشد، من شما را مي بخشم ، چون اين حرفها را از روي ناداني مي زنيد.»
کفچه ماهي ها يکصدا گفتند:« يعني ما نادانيم؟»
ماهي گفت: « اگر نادان نبوديد ، مي دانستيد در دنيا خيلي هاي ديگر هم هستند که ريختشان براي خودشان خيلي هم خوشايند است! شما حتي اسمتان هم مال خودتان نيست.»
کفچه ماهي ها خيلي عصباني شدند ، اما چون ديدند ماهي کوچولو راست مي گويد ، از در ديگري در آمدند و گفتند:
« اصلا تو بيخود به در و ديوار مي زني .ما هر روز ، از صبح تا شام دنيا را مي گرديم ، اما غير از خودمان و پدر و مادرمان ، هيچکس را نمي بينيم ، مگر کرم هاي ريزه که آنها هم به حساب نمي آيند!»
ماهي گفت:« شما که نمي توانيد از برکه بيرون برويد ، چطور ازدنيا گردي دم مي زنيد؟»
کفچه ماهي ها گفتند:« مگر غير از برکه ، دنياي ديگري هم داريم؟»
ماهي گفت:« دست کم بايد فکر کنيد که اين آب از کجا به اينجا مي ريزد و خارج از آب چه چيزهايي هست.»
کفچه ماهي ها گفتند:« خارج از آّب ديگر کجاست؟ ما که هرگز خارج از آب را نديده ايم! هاها…هاها…. به سرت زده بابا!»
ماهي سياه کوچولو هم خنده اش گرفت. فکر کرد که بهتر است کفچه ماهي ها را به حال خودشان بگذارد و برود. بعد فکر کرد بهترست با مادرشان هم دو کلمه يي حرف بزند ، پرسيد:« حالا مادرتان کجاست؟»
ناگهان صداي زير قورباغه اي او را از جا پراند.
قورباغه لب برکه ، روي سنگي نشسته بود. جست زد توي آب و آمد پيش ماهي و گفت:« من اينجام ، فرمايش؟»
ماهي گفت:« سلام خانم بزرگ!»
قورباغه گفت:« حالا چه وقت خودنمائي است ، موجود بي اصل و نسب! بچه گير آورده يي و داري حرف هاي گنده گنده مي زني ، من ديگر آنقدرها عمر کرده ام که بفهمم دنيا همين برکه است. بهتر است بروي دنبال کارت و بچه هاي مرا از راه به در نبري.»
ماهي کوچولو گفت:« صد تا از اين عمرها هم كه بکني ، باز هم يک قورباغه ي نادان و درمانده بيشتر نيستي.»
قورباغه عصباني شد و جست زد طرف ماهي سياه کوچولو. ماهي تکان تندي خورد و مثل برق در رفت و لاي و لجن و کرم هاي ته برکه را به هم زد.
دره پر از پيچ و خم بود. جويبار هم آبش چند برابر شده بود ، اما اگر مي خواستي از بالاي کوه ها ته دره را نگاه کني ، جويبار را مثل نخ سفيدي مي ديدي. يک جا تخته سنگ بزرگي از کوه جداشده بود و افتاده بود ته دره و آب را دو قسمت کرده بود. مارمولک درشتي ، به اندازه ي کف دست ، شکمش را به سنگ چسبانده بود. از گرمي آفتاب لذت مي برد و نگاه مي کرد به خرچنگ گرد و درشتي که نشسته بود روي شن هاي ته آب ، آنجا که عمق آب کمتر بود و داشت قورباغه يي را که شکار کرده بود ، مي خورد. ماهي کوچولو ناگهان چشمش افتاد به خرچنگ و ترسيد. از دور سلامي کرد. خرچنگ چپ چپ به او نگاهي کرد و گفت:
« چه ماهي با ادبي! بيا جلو کوچولو ، بيا!»
ماهي کوچولو گفت:« من مي روم دنيا را بگردم و هيچ هم نمي خواهم شکار جنابعالي بشوم.»
خرچنگ گفت:« تو چرا اينقدر بدبين و ترسويي ، ماهي کوچولو؟»
ماهي گفت: “من نه بدبينم و نه ترسو . من هر چه را که چشمم مي بيند و عقلم مي گويد ، به زبان مي آورم.»
خرچنگ گفت:« خوب ، بفرماييد ببينم چشم شما چه ديد و عقلتان چه گفت که خيال کرديد ما مي خواهيم شما را شکار کنيم؟»
ماهي گفت:« ديگر خودت را به آن راه نزن!»
خرچنگ گفت:« منظورت قورباغه است؟ تو هم که پاک بچه شدي بابا! من با قورباغه ها لجم و براي همين شکارشان مي کنم. مي داني ، اين ها خيال مي کنند تنها موجود دنيا هستند و خوشبخت هم هستند ، و من مي خواهم بهشان بفهمانم که دنيا واقعاً دست کيست! پس تو ديگر نترس جانم ، بيا جلو ، بيا !»
خرچنگ اين حرف ها را گفت و پس پسکي راه افتاد طرف ماهي کوچولو. آنقدر خنده دار راه مي رفت که ماهي ، بي اختيار خنده اش گرفت و گفت:« بيچاره! تو که هنوز راه رفتن بلد نيستي ، از کجا مي داني دنيا دست کيست؟»
ماهي سياه از خرچنگ فاصله گرفت. سايه يي بر آب افتاد و ناگهان، ضربه ي محکمي خرچنگ را توي شن ها فرو کرد. مارمولک از قيافه ي خرچنگ چنان خنده اش گرفت که ليز خورد و نزديك بود خودش هم بيفتد توي آب. خرچنگ ، ديگر نتوانست بيرون بيايد. ماهي کوچولو ديد پسر بچه ي چوپاني لب آب ايستاده و به او و خرچنگ نگاه مي کند. يک گله بز و گوسفند به آب نزديک شدند و پوزه هايشان را در آب فرو کردند. صداي مع مع و بع بع دره راپر کرده بود.
ماهي سياه کوچولو آنقدر صبر کرد تا بزها و گوسفندها آبشان را خوردند و رفتند. آنوقت ، مارمولک را صدا زد و گفت:
«مارمولک جان! من ماهي سياه کوچولويي هستم که مي روم آخر جويبار را پيدا کنم . فکر مي کنم تو جانور عاقل و دانايي باشي ، اينست که مي خواهم چيزي از تو بپرسم.»
مارمولک گفت:« هر چه مي خواهي بپرس.»
ماهي گفت:« در راه ، مرا خيلي از مرغ سقا و اره ماهي و پرنده ي ماهيخوار مي ترساندند ، اگر تو چيزي درباره ي اين ها مي داني ، به من بگو.»
مارمولک گفت:« اره ماهي و پرنده ي ماهيخوار، اين طرف ها پيداشان نمي شود ، مخصوصاً اره ماهي که توي دريا زندگي مي کند. اما سقائک همين پايين ها هم ممکن است باشد. مبادا فريبش را بخوري و توي کيسه اش بروي.»
ماهي گفت :« چه کيسه اي؟»
مارمولک گفت:« مرغ سقا زير گردنش کيسه اي دارد که خيلي آب مي گيرد. او در آب شنا مي کند و گاهي ماهي ها ، ندانسته ، وارد کيسه ي او مي شوند و يکراست مي روند توي شکمش. البته اگر مرغ سقا گرسنه اش نباشد ، ماهي ها را در همان کيسه ذخيره مي کند که بعد بخورد.»
ماهي گفت:« حالا اگر ماهي وارد کيسه شد ، ديگر راه بيرون آمدن ندارد؟»
مارمولک گفت:« هيچ راهي نيست ، مگر اينکه کيسه را پاره کند. من خنجري به تو مي دهم که اگر گرفتار مرغ سقا شدي ، اين کار را بکني.»
آنوقت، مارمولک توي شكاف سنگ خزيد و با خنجر بسيار ريزي برگشت.
ماهي كوچولو خنجر را گرفت و گفت:« مارمولك جان! تو خيلي مهرباني. من نمي دانم چطوري از تو تشكر كنم.»
مارمولک گفت:« تشکر لازم نيست جانم! من از اين خنجرها خيلي دارم. وقتي بيکار مي شوم ، مي نشينم از تيغ گياه ها خنجر مي سازم و به ماهي هاي دانايي مثل تو مي دهم.»
ماهي گفت:« مگر قبل از من هم ماهي يي از اينجا گذشته؟»
مارمولک گفت:« خيلي ها گذشته اند! آن ها حالا ديگر براي خودشان دسته اي شده اند و مرد ماهيگير را به تنگ آورده اند.»
ماهي سياه گفت:« مي بخشي که حرف ، حرف مي آورد. اگر به حساب فضولي ام نگذاري ، بگو ببينم ماهيگير را چطور به تنگ آورده اند؟»
مارمولک گفت:« آخر نه که با همند ، همينکه ماهي گير تور انداخت ، وارد تور مي شوند و تور را با خودشان مي کشند و مي برند ته دريا.»
مارمولک گوشش را گذاشت روي شکاف سنگ و گوش داد و گفت: « من ديگر مرخص مي شوم ، بچه هايم بيدار شده اند.»
مارمولک رفت توي شکاف سنگ. ماهي سياه ناچار راه افتاد. اما همينطور سئوال پشت سر سئوال بود که دايم از خودش مي کرد:« ببينم ، راستي جويبار به دريا مي ريزد؟ نکند که سقائک زورش به من برسد؟ راستي ، اره ماهي دلش مي آيد هم جنس هاي خودش را بكشد و بخورد؟ پرنده ي ماهيخوار، ديگر چه دشمني با ما دارد؟
ماهي کوچولو، شنا کنان ، مي رفت و فکر مي کرد. در هر وجب راه چيز تازه اي مي ديد و ياد مي گرفت. حالا ديگر خوشش مي آمد که معلق زنان از آبشارها پايين بيفتد و باز شنا کند. گرمي آفتاب را بر پشت خود حس مي کرد و قوت مي گرفت.
يک جا آهويي با عجله آب مي خورد. ماهي کوچولو سلام کرد و گفت:
«آهو خوشگله ، چه عجله اي داري؟»
آهو گفت:« شکارچي دنبالم کرده ، يک گلوله هم بهم زده ، ايناهاش.»
ماهي کوچولو جاي گلوله را نديد اما از لنگ لنگان دويدن آهو فهميد که راست مي گويد. يک جا لاک پشت ها در گرماي آفتاب چرت مي زدند و جاي ديگر قهقهه ي کبک ها توي دره مي پيچيد. عطرعلف هاي کوهي در هوا موج مي زد و قاطي آب مي شد.
بعد از ظهر به جايي رسيد که دره پهن مي شد و آب از وسط بيشه يي مي گذشت. آب آنقدر زيآد شده بود که ماهي سيآه ، راستي راستي ، کيف مي کرد. بعد هم به ماهي هاي زيادي برخورد. از وقتي که از مادرش جدا شده بود ، ماهي نديده بود. چند تا ماهي ريزه دورش را گرفتند و گفتند:« مثل اينکه غريبه اي ، ها؟»
ماهي سياه گفت:« آره غريبه ام. از راه دوري مي آيم.»
ماهي ريزه ها گفتند:« کجا مي خواهي بروي؟»
ماهي سياه گفت:« مي روم آخر جويبار را پيدا کنم.»
ماهي ريزه ها گفتند:« کدام جويبار؟»
ماهي سياه گفت:« همين جويباري که توي آن شنا مي کنيم.»
ماهي ريزه ها گفتند:« ما به اين مي گوييم رودخانه.»
ماهي سياه چيزي نگفت. يکي از ماهي هاي ريزه گفت:« هيچ مي داني مرغ سقا نشسته سر راه ؟»
ماهي سياه گفت:« آره ، مي دانم.»
يکي ديگر گفت:« اين را هم مي داني که مرغ سقا چه کيسه ي گل و گشادي دارد؟»
ماهي سياه گفت:« اين را هم مي دانم.»
ماهي ريزه گفت:« با اينهمه باز مي خواهي بروي؟»
ماهي سياه گفت:« آره ، هر طوري شده بايد بروم!»
به زودي ميان ماهي ها چو افتاد که: ماهي سياه کوچولويي از راه هاي دور آمده و مي خواهد برود آخر رودخانه را پيدا کند و هيچ ترسي هم از مرغ سقا ندارد! چند تا از ماهي ريزه ها وسوسه شدند که با ماهي سياه بروند، اما از ترس بزرگترها صداشان در نيامد. چند تا هم گفتند:« اگر مرغ سقا نبود ، با تو مي آمديم ، ما از کيسه ي مرغ سقا مي ترسيم.»
لب رودخانه دهي بود. زنان و دختران ده توي رودخانه ظرف و لباس مي شستند. ماهي کوچولو مدتي به هياهوي آن ها گوش داد و مدتي هم آب تني بچه ها را تماشا کرد و راه افتاد. رفت و رفت و رفت، و باز هم رفت تا شب شد. زير سنگي گرفت خوابيد.نصف شب بيدار شد و ديد ماه ، توي آب افتاده و همه جا را روشن کرده است.
ماهي سياه کوچولو ماه را خيلي دوست داشت. شب هايي که ماه توي آب مي افتاد ، ماهي دلش مي خواست که از زير خزه ها بيرون بخزد و چند کلمه يي با او حرف بزند ، اما هر دفعه مادرش بيدار مي شد و او را زير خزه ها مي کشيد و دوباره مي خواباند.
ماهي کوچولو پيش ماه رفت و گفت:« سلام ، ماه خوشگلم!»
ماه گفت:« سلام ، ماهي سياه کوچولو! تو کجا اينجا کجا ؟»
ماهي گفت:« جهانگردي مي کنم.»
ماه گفت:« جهان خيلي بزرگ ست ، تو نمي تواني همه جا را بگردي.»
ماهي گفت:« باشد ، هر جا كه توانستم ، مي روم.»
ماه گفت:« دلم مي خواست تا صبح پيشت بمانم. اما ابر سياه بزرگي دارد مي آيد طرف من که جلو نورم را بگيرد.»
ماهي گفت:« ماه قشنگ! من نور تو را خيلي دوست دارم ، دلم مي خواست هميشه روي من بتابد.»
ماه گفت:« ماهي جان! راستش من خودم نور ندارم. خورشيد به من نور مي دهد و من هم آن را به زمين مي تابانم . راستي تو هيچ شنيده يي که آدم ها مي خواهند تا چند سال ديگر پرواز کنند بيايند روي من بنشينند؟»
ماهي گفت:« اين غير ممکن است.»
ماه گفت:« کار سختي است ، ولي آدم ها هر کار دلشان بخواهد …»
ماه نتوانست حرفش را تمام کند. ابر سياه رسيد و رويش را پوشاند و شب دوباره تاريک شد و ماهي سياه ، تک و تنها ماند. چند دقيقه ، مات و متحير ، تاريکي را نگاه کرد. بعد زير سنگي خزيد و خوابيد.
صبح زود بيدار شد. بالاي سرش چند تا ماهي ريزه ديد که با هم پچ پچ مي کردند. تا ديدند ماهي سياه بيدار شد ، يکصدا گفتند:« صبح به خير!»
ماهي سياه زود آن ها را شناخت و گفت:« صبح به خير! بالاخره دنبال من راه افتاديد!»
يکي از ماهي هاي ريزه گفت:« آره ، اما هنوز ترسمان نريخته.»
يکي ديگر گفت:« فکر مرغ سقا راحتمان نمي گذارد.»
ماهي سياه گفت:« شما زيادي فکر مي کنيد. همه اش که نبايد فکر کرد. راه که بيفتيم ، ترسمان به کلّي مي ريزد.»
اما تا خواستند راه بيفتند ، ديدند که آب دور و برشان بالا آمد و سرپوشي روي سرشان گذاشته شد و همه جا تاريک شد و راه گريزي هم نماند. ماهي سياه فوري فهميد که در کيسه ي مرغ سقا گير افتاده اند.
ماهي سياه کوچولو گفت:« دوستان! ما در کيسه ي مرغ سقا گير افتاده ايم ، اما راه فرار هم به کلّي بسته نيست.»
ماهي ريزه ها شروع کردند به گريه و زاري ، يکيشان گفت:« ما ديگر راه فرار نداريم. تقصير توست که زير پاي ما نشستي و ما را از راه در بردي!»
يکي ديگر گفت:« حالا همه ي ما را قورت مي دهد و ديگر کارمان تمام است!»
ناگهان صداي قهقهه ي ترسناکي در آب پيچيد. اين مرغ سقا بود که مي خنديد. مي خنديد و مي گفت:« چه ماهي ريزه هايي گيرم آمده! هاهاهاهاها … راستي که دلم برايتان مي سوزد! هيچ دلم نمي آيد قورتتان بدهم! هاهاهاهاها …»
ماهي ريزه ها به التماس افتادند و گفتند:« حضرت آقاي مرغ سقا! ما تعريف شما را خيلي وقت پيش شنيده ايم و اگر لطف کنيد ، منقار مبارک را يک کمي باز کنيد که ما بيرون برويم ، هميشه دعاگوي وجود مبارک خواهيم بود!»
مرغ سقا گفت:« من نمي خواهم همين حالا شما را قورت بدهم. ماهي ذخيره دارم ، آن پايين را نگاه کنيد ….»
چند تا ماهي گنده و ريزه ته کيسه ريخته بود . ماهي هاي ريزه گفتند:« حضرت آقاي مرغ سقا! ما که کاري نکرده ايم ، ما بي گناهيم. اين ماهي سياه کوچولو ما را از راه در برده …»
ماهي کوچولو گفت:« ترسوها ! خيال کرده ايد اين مرغ حيله گر ، معدن بخشايش است که اين طوري التماس مي کنيد؟»
ماهي هاي ريزه گفتند:« تو هيچ نمي فهمي چه داري مي گوئي. حالا مي بيني حضرت آقاي مرغ سقا چطور ما را مي بخشند و تو را قورت مي دهند!»
مرغ سقا گفت:« آره ، مي بخشمتان ، اما به يک شرط.»
ماهي هاي ريزه گفتند:« شرطتان را بفرماييد ، قربان!»
مرغ سقا گفت:« اين ماهي فضول را خفه کنيد تا آزادي تان را به دست بياوريد.»
ماهي سياه کوچولو خودش را کنار کشيد به ماهي ريزه ها گفت:« قبول نکنيد! اين مرغ حيله گر مي خواهد ما را به جان همديگر بيندازد. من نقشه اي دارم …»
اما ماهي ريزه ها آنقدر در فکر رهائي خودشان بودند که فکر هيچ چيز ديگر را نکردند و ريختند سر ماهي سياه کوچولو. ماهي کوچولو به طرف کيسه عقب مي نشست و آهسته مي گفت:« ترسوها ،به هر حال گير افتاده ايد و راه فراري نداريد ، زورتان هم به من نمي رسد.»
ماهي هاي ريزه گفتند:« بايد خفه ات کنيم ، ما آزادي مي خواهيم!»
ماهي سياه گفت:« عقل از سرتان پريده! اگر مرا خفه هم بکنيد باز هم راه فراري پيدا نمي کنيد ، گولش را نخوريد!»
ماهي ريزه ها گفتند:« تو اين حرف را براي اين مي زني که جان خودت را نجات بدهي ، و گرنه ، اصلا فکر ما را نمي کني!»
ماهي سياه گفت:« پس گوش کنيد راهي نشانتان بدهم. من ميان ماهي هاي بيجان ، خود را به مردن مي زنم؛ آنوقت ببينيم مرغ سقا شما را رها خواهد کرد يا نه ، و اگر حرف مرا قبول نکنيد ، با اين خنجر همه تان را مي کشم يا کيسه را پاره پاره مي کنم و در مي روم و شما …»
يکي از ماهي ها وسط حرفش دويد و داد زد:« بس کن ديگر! من تحمل اين حرف ها را ندارم … اوهو … اوهو … اوهو …»
ماهي سياه گريه ي او را که ديد ، گفت:« اين بچه ننه ي ناز نازي را چرا ديگر همراه خودتان آورديد؟»
بعد خنجرش را در آورد و جلو چشم ماهي هاي ريزه گرفت. آن ها ناچار پيشنهاد ماهي کوچولو را قبول کردند. دروغکي با هم زد و خوردي کردند ، ماهي سياه خود را به مردن زد و آن ها بالا آمدند و گفتند:« حضرت آقاي مرغ سقا ، ماهي سياه فضول را خفه کرديم …»
مرغ سقا خنديد و گفت:« کار خوبي کرديد. حالا به پاداش همين کار، همه تان را زنده زنده قورت مي دهم که توي دلم يک گردش حسابي بکنيد!»
ماهي ريزه ها ديگر مجال پيدا نکردند. به سرعت برق از گلوي مرغ سقا رد شدند و کارشان ساخته شد.
اما ماهي سياه ، همان وقت ، خنجرش را کشيد و به يک ضربت ، ديواره ي کيسه را شکافت و در رفت. مرغ سقا از درد فريادي کشيد و سرش را به آب کوبيد ، اما نتوانست ماهي کوچولو را دنبال کند.
ماهي سياه رفت و رفت ، و باز هم رفت ، تا ظهر شد. حالا ديگر کوه و دره تمام شده بود و رودخانه از دشت همواري مي گذشت.از راست و چپ چند رودخانه ي کوچک ديگر هم به آن پيوسته بود و آبش را چند برابر کرده بود. ماهي سياه از فراواني آب لذت مي برد. ناگهان به خود آمد و ديد آب ته ندارد. اينور رفت ، آنور رفت ، به جايي برنخورد. آنقدر آب بود که ماهي کوچولو تويش گم شده بود! هر طور که دلش خواست شنا کرد و باز سرش به جائي نخورد. ناگهان ديد يک حيوان دراز و بزرگ مثل برق به طرفش حمله مي کند. يک اره ي دو دم جلو دهنش بود . ماهي کوچولو فکر کرد همين حالاست که اره ماهي تکه تکه اش بکند، زود به خود جنبيد و جا خالي کرد و آمد روي آب ، بعد از مدتي ، دوباره رفت زير آب که ته دريا را ببيند. وسط راه به يک گله ماهي برخورد – هزارها هزار ماهي ! از يکيشان پرسيد:« رفيق ، من غريبه ام ، از راه هاي دور مي آيم ، اينجا کجاست؟»
ماهي ، دوستانش را صدا زد و گفت:« نگاه کنيد! يکي ديگر …»
بعد به ماهي سياه گفت:« رفيق ، به دريا خوش آمدي!»
يکي ديگر از ماهي ها گفت:« همه ي رودخانه ها و جويبارها به اينجا مي ريزند ، البته بعضي از آن ها هم به باتلاق فرو مي روند.»
يکي ديگر گفت:« هر وقت دلت خواست ، مي تواني داخل دسته ي ما بشوي.»
ماهي سياه کوچولو شاد بود که به دريا رسيده است. گفت:« بهتر است اول گشتي بزنم ، بعد بيايم داخل دسته ي شما بشوم. دلم مي خواهد اين دفعه که تور مرد ماهيگير را در مي بريد ، من هم همراه شما باشم.»
يکي از ماهي ها گفت:« همين زودي ها به آرزويت مي رسي، حالا برو گشتت را بزن ، اما اگر روي آب رفتي مواظب ماهيخوار باش که اين روزها ديگر از هيچ کس پروايي ندارد ، هر روز تا چهار پنج ماهي شکار نکند ، دست از سر ما بر نمي دارد.»
آنوقت ماهي سياه از دسته ي ماهي هاي دريا جدا شد و خودش به شنا کردن پرداخت. کمي بعد آمد به سطح دريا ، آفتاب گرم مي تابيد. ماهي سياه کوچولو گرمي سوزان آفتاب را در پشت خود حس مي کرد و لذت مي برد. آرام و خوش در سطح دريا شنا مي کرد و به خودش مي گفت:
« مرگ خيلي آسان مي تواند الان به سراغ من بيايد ، اما من تا مي توانم زندگي کنم نبايد به پيشواز مرگ بروم. البته اگر يک وقتي ناچار با مرگ روبرو شدم – که مي شوم – مهم نيست ، مهم اين است که زندگي يا مرگ من چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد …»
ماهي سياه کوچولو نتوانست فکر و خيالش را بيشتر از اين دنبال کند. ماهيخوار آمد و او را برداشت و برد. ماهي کوچولو لاي منقار دراز ماهيخوار دست و پا مي زد ، اما نمي توانست خودش را نجات بدهد. ماهيخوار کمرگاه او را چنان سفت و سخت گرفته بود که داشت جانش در مي رفت! آخر ، يک ماهي کوچولو چقدر مي تواند بيرون از آب زنده بماند؟
ماهي فکر کرد که کاش ماهيخوار همين حالا قورتش بدهد تا دستکم آب و رطوبت داخل شکم او، چند دقيقه اي جلو مرگش را بگيرد. با اين فکر به ماهيخوار گفت:« چرا مرا زنده زنده قورت نمي دهي؟ من از آن ماهي هايي هستم که بعد از مردن ، بدنشان پر از زهر مي شود.»
ماهيخوار چيزي نگفت ، فکر کرد:« آي حقه باز! چه کلکي تو کارت است؟ نکند مي خواهي مرا به حرف بياوري که در بروي؟»
خشکي از دور نمايان شده بود و نزديکتر و نزديکتر مي شد. ماهي سياه فکر کرد:« اگر به خشکي برسيم ديگر کار تمام است.»
اين بود که گفت:
«مي دانم که مي خواهي مرا براي بچه ات ببري، اما تا به خشکي برسيم، من مرده ام و بدنم کيسه ي پر زهري شده. چرا به بچه هات رحم نمي کني؟»
ماهيخوار فکر کرد:« احتياط هم خوب كاري ست! تو را خودم ميخورم و براي بچه هايم ماهي ديگري شکار مي کنم … اما ببينم … کلکي تو کار نباشد؟ نه ، هيچ کاري نمي تواني بکني!»
ماهيخوار در همين فکرها بود که ديد بدن ماهي سياه ، شل و بيحرکت ماند. با خودش فکر کرد:
«يعني مُرده؟ حالا ديگر خودم هم نمي توانم او را بخورم. ماهي به اين نرم و نازکي را بيخود حرام کردم!»
اين بود که ماهي سياه را صدا زد که بگويد:« آهاي کوچولو! هنوز نيمه جاني داري که بتوانم بخورمت؟»
اما نتوانست حرفش را تمام کند. چون همينکه منقارش را باز کرد ، ماهي سياه جستي زد و پايين افتاد. ماهيخوار ديد بد جوري کلاه سرش رفته، افتاد دنبال ماهي سياه کوچولو. ماهي مثل برق در هوا شيرجه مي رفت، از اشتياق آب دريا ، بيخود شده بود و دهن خشکش را به باد مرطوب دريا سپرده بود. اما تا رفت توي آب و نفسي تازه کرد ، ماهيخوار مثل برق سر رسيد و اين بار چنان به سرعت ماهي را شکار کرد و قورت داد که ماهي تا مدتي نفهميد چه بلايي بر سرش آمده، فقط حس مي کرد که همه جا مرطوب و تاريک است و راهي نيست و صداي گريه مي آيد. وقتي چشم هايش به تاريکي عادت کرد ، ماهي بسيار ريزه يي را ديد که گوشه اي کز کرده بود و گريه مي کرد و ننه اش را مي خواست. ماهي سياه نزديک شد و گفت:
«کوچولو! پاشو درفکر چاره يي باش ، گريه مي کني و ننه ات را مي خواهي که چه؟»
ماهي ريزه گفت:« تو ديگر … کي هستي؟ … مگر نمي بيني دارم … دارم از بين … مي روم ؟ … اوهو .. اوهو … اوهو … ننه … من … من ديگر نمي توانم با تو بيام تور ماهيگير را ته دريا ببرم … اوهو … اوهو!»
ماهي کوچولو گفت:« بس کن بابا ، تو که آبروي هر چه ماهي است ، پاک بردي!»
وقتي ماهي ريزه جلو گريه اش را گرفت ، ماهي کوچولو گفت:
« من مي خواهم ماهيخوار را بکشم و ماهي ها را آسوده کنم ، اما قبلا بايد تو را بيرون بفرستم که رسوايي بار نياوري.»
ماهي ريزه گفت:« تو که داري خودت مي ميري ، چطوري مي خواهي ماهيخوار را بکشي؟»
ماهي کوچولو خنجرش را نشان داد و گفت:
« از همين تو ، شکمش را پاره مي کنم، حالا گوش کن ببين چه مي گويم: من شروع مي کنم به وول خوردن و اينور و آنور رفتن ، که ماهيخوار قلقلکش بشود و همينکه دهانش باز شد و شروع کرد به قاه قاه خنديدن ، توبيرون بپر.»
ماهي ريزه گفت:« پس خودت چي؟»
ماهي کوچولو گفت:« فکر مرا نکن. من تا اين بدجنس را نکشم ، بيرون نمي آيم.»
ماهي سياه اين را گفت و شروع کرد به وول خوردن و اينور و آنور رفتن و شکم ماهيخوار را قلقلک دادن. ماهي ريزه دم در معده ي ماهيخوار حاضر ايستاده بود. تا ماهيخوار دهانش را باز کرد و شروع کرد به قاه قاه خنديدن ، ماهي ريزه از دهان ماهيخوار بيرون پريد و در رفت و کمي بعد در آب افتاد ، اما هر چه منتظر ماند از ماهي سياه خبري نشد. ناگهان ديد ماهيخوار همينطور پيچ و تاب مي خورد و فرياد مي کشد ، تا اينکه شروع کرد به دست و پا زدن و پايين آمدن و بعد شلپي افتاد توي آب و باز دست و پا زد تا از جنب و جوش افتاد ، اما از ماهي سياه کوچولو هيچ خبري نشد و تا به حال هم هيچ خبري نشده…
ماهي پير قصه اش را تمام کرد و به دوازده هزار بچه و نوه اش گفت:« ديگر وقت خواب ست بچه ها ، برويد بخوابيد.»
بچه ها و نوه ها گفتند:« مادربزرگ! نگفتي آن ماهي ريزه چطور شد.»
ماهي پير گفت:« آن هم بماند براي فردا شب. حالا وقت خواب ست ، شب به خير!»
يازده هزار و نهصد و نود و نه ماهي کوچولو«شب به خير» گفتند و رفتند خوابيدند. مادربزرگ هم خوابش برد ، اما ماهي سرخ کوچولوئي هر چقدر کرد ، خوابش نبرد، شب تا صبح همه اش در فکر دريا بود …….
زمستان 46
صمد بهرنگي
منشور كورش
http://www.ghiasabadi.com/manshur.html
منشور كورش هخامنشی
متن كامل
رضا مرادی غیاث آباد
1. «كورش» (در بابلی: ‹كو- رَ – آش›)، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه «بـابِـل» ‹با- بی- لیم›، شاه «سـومـر» ‹شو- مـِ- ری› و «اَكَّـد» ‹اَك- كـَ- دی- ای›، …
2. … همه جهان
(از اینجا تا پایان سطر نوزدهم، نه از زبان كورش، بلكه به روایت ناظری ناشناخته كه میتواند نظر اهالی و بزرگان بابل باشد، بازگو میشود).
3. … مرد ناشایستی به فرمانروایی كشورش رسیده بود.
4. او آیینهای كهن را از میان برد و چیزهای ساختگی بجای آن گذاشت.
5. معبدی بَدلی از نیایشگاه «اِسَـگیلَـه» ‹اِ- سَگ- ایلَـه› برای شهر «اور» ‹او- ریم› و دیگر شهرها ساخت.
(«اِسَـگیـلَـه/ اِزاگیلا» نام نیایشگاه بزرگ «مردوك» یا خدای بزرگ است. این نام شباهت فراوانی با نام نیایشگاه ایرانی «اِزَگین» در «اَرَتَـه» دارد كه در حماسه سومری «اِنمِـركار و فرمانروای اَرَته» بازگو شده است. آقای جهانشاه درخشانی در آریاییان، مردم كاشی و دیگر ایرانیان (تهران، 1382، ص 507)، «اِزَگین» را به معنای «سنگ لاجورد» میداند. از سوی دیگر «كاسیان» نیز رنگ آبی را رنگ خداوند بشمار میآوردند و «كاشّـو/ كاسّـو»، نام خدای بزرگ آنان به معنای «رنگ آبی» است. امروزه همچنان واژه «كاس» برای رنگ آبی در گویشهای محلی بكار میرود. برای نمونه در گیلان، مردان با چشم آبی را «كـاس آقا» خطاب میكنند. همچنین برای آگاهی از پیوند اَرَتَـه با نواحی باستانی حاشیه هلیلرود در جنوب جیرفت بنگرید به: مجیدزاده، یوسف، جیرفت كهنترین تمدن شرق، تهران، 1382).
6. او كار ناشایست قربانی كردن را رواج داد كه پیش از آن نبود … هر روز كارهایی ناپسند میكرد، خشونت و بدكرداری.
7. او كارهای … روزمره را دشوار ساخت. او با مقررات نامناسب در زنـدگی مـردم دخالت میكرد. اندوه و غم را در شهرها پراكند. او از پرستش «مَــردوك» ‹اَمَـر- اوتو› خدای بزرگ روی برگرداند.
(گمان میرود نام «مردوك» با واژه آریایی و اوستایی «اَمِـرِتات» به معنای «جاودانگی/ بیمرگی» در پیوند باشد. اما ویژگیهای دیگر مردوك شباهتهایی با «اهورامزدا» دارد و همچون او در سیاره «مشتری» متجلی میشده است. همانگونه كه مردوك را با نام «اَمَـر- اوتو» میشناختهاند؛ از او با نام آریایی و كاسی «شوگورو» نیز یاد میكردهاند كه به معنای «بزرگترین سرور» بوده و با معنای اهورامزدا (سرور دانا/ سرور خردمند) در پیوند است).
8. او مردم را به سختی معاش دچار كرد. هر روز به شیوهای ساكنان شهر را آزار میداد. او با كارهای خشنِ خود مردم را نابود میكرد … همه مردم را.
9. از ناله و دادخواهی مردم، «اِنـلیل/ ایـلّیل» خدای بزرگ (= مردوك) ناراحت شد … دیگر ایزدان آن سرزمین را ترك كرده بودند. (منظور آبادانی و فراوانی و آرامش)
10. مردم از خدای بزرگ میخواستند تا به وضع همه باشندگان روی زمین كه زندگی و كاشانهاشان رو به ویرانی میرفت، توجه كند. مردوك خدای بزرگ اراده كرد تا ایزدان به «بابِـل» بازگردند.
11. ساكنان سرزمین «سـومِـر» و «اَكَّـد» مانند مردگان شده بودند. مردوك بسوی آنان متوجه شد و بر آنان رحمت آورد.
12. مردوك به دنبال فرمانروایی دادگر در سراسر همه كشورها به جستجو پرداخت. به جستجوی شاهی خوب كه او را یاری دهد. آنگاه او نام «كورش» پادشاه «اَنْـشان» ‹اَن- شـَ- اَن› را برخواند. از او بنام پادشاه جهان یاد كرد.
13. او تمام سرزمین «گوتی» ‹كو- تی- ای› را به فرمانبرداری كورش در آورد. همچنین همه مردمان «ماد» ‹اوم- مـانمَـن- دَه› را. كـورش با هر « سیاه سر» (همه انـسانها) دادگرانه رفتار كرد.
(در تداول، نامِ بابلی «اومانمنده» را با «ماد» برابر میدانند. اما به نظر میآید كه این نام بر همه یا یكی از اقوام آریایی كه در هزاره دوم پیش از میلاد به میاندورود مهاجرت كرده بودهاند؛ اطلاق میشده است).
14. كورش با راستی و عدالت كشور را اداره میكرد. مردوك، خدای بزرگ، با شادی از كردار نیك و اندیشه نیكِ این پشتیبان مردم خرسند بود.
15. او كورش را برانگیخت تا راه بابل را در پیش گیرد؛ در حالی كه خودش همچون یاوری راستین دوشادوش او گام برمیداشت.
(ممكن است منظور دیده شدن سیاره مشتری بوده باشد. در باورهای ایرانی، سیاره مشتری نماد آسمانی اهورامزدا/ مردوك بوده است. نك به: بارتل ل. واندروردن، پیدایش دانش نجوم، ترجمه همایون صنعتیزاده، 1372. او حتی منظور از «سپاه پر شمار او» را نیز ستارگان آسمان میداند).
16. لشكر پر شمار او كه همچون آب رودخانه شمارش ناپذیر بود، آراسته به انواع جنگافزارها در كنار او ره میسپردند.
17. مردوك مقدر كرد تا كورش بدون جنگ و خونریزی به شهر بابل وارد شود. او بابل را از هر بلایی ایمن داشت. او «نَـبـونـید» ‹نـَ- بو- نـَ- اید› شاه را به دست كورش سپرد.
18. مردم بابل، سراسر سرزمین سومر و اَكَّـد و همه فرمانروایان محلی فرمان كورش را پذیرفتند. از پادشاهی او شادمان شدند و با چهرههای درخشان او را بوسیدند.
19. مردم سروری را شادباش گفتند كه به یاری او از چنگال مرگ و غم رهایی یافتند و به زندگی بازگشتند. همه ایزدان او را ستودند و نامش را گرامی داشتند.
20. منم «كـورش»، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِـل، شاه سومر و اَكَّـد، شاه چهار گوشه جهان.
(از اینجا روایت به صیغه اول شخص و از زبان كورش بازگو میشود. استرابو نقل میكند كه «كورش» نامی است كه او پس از پادشاهی و با الهام از رود «كُـر» در جنوب پاسارگاد بر خود نهاد. پیش از این، نام او «اَگـرَداتوس Agradatus» (اَگـرَداد/ اَگـراداد) بوده است. نك به: جغرافیای استرابو، ترجمه هـ. صنعتیزاده، 1382، ص. 319).
21. پسر «كمبوجیه» ‹كـَ- اَم- بو- زی- یه›، شاه بزرگ، شاه «اَنْـشان»، نـوه «كـورش» (كـورش یكم)، شاه بزرگ، شاه اَنشان، نبیره «چیشپیش» ‹شی- ایش- بی- ایش›، شاه بزرگ، شاه اَنشان.
22. از دودمـانی كـه همیشه شـاه بـودهاند و فـرمانـرواییاش را «بِل/ بعل» ‹بـِ- لو› (خداوند/ = مردوك) و «نَـبـو» ‹نـَ- بو› گرامی میدارند و با خرسندی قلبی پادشاهی او را خواهانند. آنگاه كه بدون جنگ و پیكار وارد بابل شدم؛
(«نَـبـو» ایزد نویسندگی و دبیـری بـوده، و نیایشگاه او به نـام «اِزیـدَه» خوانده میشده است. ورود كورش «بدون جنگ و پیكار» به بابل، نه تنها در گزارش او، بلكه در متون بابلی همچون «سالنامه نبونید» و نیز در «تواریخ هرودوت» (كتاب یكم) تأیید شده است. برای آگاهی از سالنامه نبونید نگاه كنید به: Hinnz, W., Darios und die Perser, I, 1976, p. 106.).
23. همه مـردم گامهای مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بـابـل بر تخت شهریاری نشستم. مَردوك دلهای پاك مردم بابل را متوجه منكرد، زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.
(پذیرش كورش توسط مردم، در «كورشنامه/ سیروپدی» (Curou Paideia) نوشته گزنفون نیز تأیید شده است. گزنفون اظهار میدارد كه مردمان همه كشورها با رضایت خودشان پادشاهی و اقتدار كورش را پذیرفته بودند (سیروپدی، كتاب یكم)).
24. ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید.
25. وضع داخلی بابل و جایگاههای مقدسش قلب مرا تكان داد … من برای صلح كوشیدم. نَـبونید، مردم درمانده بابل را به بردگی كشیده بود، كاری كه در خور شأن آنان نبود.
26. من بردهداری را برانداختم. به بدبختیهای آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم كه هیچكس اهالی شهر را از هستی ساقط نكند. مردوك از كردار نیك من خشنود شد.
27. او بر من، كورش، كه ستایشگر او هستم، بر پسر من «كمبوجیه» و همچنین بر همه سپاهیان من،
28. بركت و مهربانیاش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم. به فرمان مَردوك همه شاهانی كه بر اورنگ پادشاهی نشستهاند؛
29. و همه پادشاهان سرزمینهای جهان، از «دریای بالا» تا «دریای پایین» (دریای مدیترانه تا خلیج فارس)، همه مردم سرزمینهای دوردست، همه پادشاهان «آموری» ‹اَ- مور- ری- ای›، همه چادرنشینان،
30. مـرا خـراج گذاردند و در بـابـل بر من بـوسـه زدنـد. از … تا «آشـــور» ‹اَش- شور› و «شوش» ‹شو- شَن›.
31. من شهرهای «آگادِه» ‹اَ- گـَ- دِه›، «اِشنونا» ‹اِش- نو- نَك›، «زَمبان» ‹زَ- اَم- بـَ- اَن›، «مِتورنو» ‹مـِ- تور- نو›، «دیر» ‹دِ- ایر›، سرزمین «گوتیان» و شهرهای كهن آنسوی «دجله» ‹ای- دیك- لَت› كه ویران شده بود را از نو ساختم.
32. فرمان دادم تمام نیایشگاههایی كه بسته شده بود را بگشایند. همه خدایان این نیایشگاهها را به جاهای خود بازگرداندم. همه مردمانی كه پراكنده و آواره شده بودند را به جایگاههای خود برگرداندم. خانههای ویران آنان را آباد كردم. همه مردم را به همبستگی فرا خواندم.
(با اینكه هیچ دلیل قاطعی در زرتشتی بودنِ كورش بزرگ در دست نیست؛ اما او همچون زرتشت به این باور كهن ایرانی پایبند بوده است كه هر كس در پرستش خدای خود و انتخاب دین خود آزاد است. افسوس كه موبدان زرتشتی عصر ساسانی با سختگیری و خشونتهای بیشمار و اعمال سلیقههای شخصی در تحریف آیین زرتشت، به این دستاورد با ارزش فرهنگ ایرانی آسیب زدند).
33. همچنین پیكره خدایان سومر و اَكَّـد را كه نَـبونید بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود؛ به خشنودی مَردوك به شادی و خرمی،
34. به نیایشگاههای خودشان بازگرداندم، بشود كه دلها شاد گردد. بشود، خدایانی كه آنان را به جایگاههای مقدس نخستینشان بازگرداندم،
(گشایش و بازسازی نیایشگاهها به فرمان كورش، دستكم در یك متن دیگر شناخته شده است. بر این لوح چهار سطری كه از «اَرَخ» در میاندورود كشف شده، آمده است: “منم كورش، پسر كمبوجیه، شاه توانمند، آنكه «اِسَـگیلَـه» و «اِزیـدَه» را باز ساخت.” برای آگاهی بیشتر نگاه كنید به صفحه 156 مقاله W. Eilers در كتابشناسی).
35. هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم خواستار زندگانی بلند باشند. بشود كه سخنان پر بركت و نیكخواهانه برایم بیابند. بشود كه آنان به خدای من مَردوك بگویند: ‘‘به كورش شاه، پادشاهی كه ترا گرامی میدارد و پسرش كمبوجیه جایگاهی در سرای سپند ارزانی دار.’’
(در باورهای ایرانی، «سرای سپند» یا «اَنَـغْـرَه رَئُـچَـنْـگْـه» (اَنَـغران/ اَنارام) به معنای «روشنایی بیپایان و جایگاه خدای بزرگ یا اهورامزدا و بهشت برین است).
36. بیگمان در روزهای سازندگی، همگی مردم بابل، پادشاه را گرامی داشتند و من برای همه مردم جامعهای آرام فراهم ساختم. (صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا كردم). . . . .
37. … غاز، دو اردك، ده كبوتر. برای غازها، اردكها و كبوتران…
(از سطر 37 تا 45 بخش نویافتهای است كه در مقاله «در باره منشور كورش» به آن اشاره شد. این نُه سطر دنباله بلافصل سطرهای پیشین نیست).
38. … باروی بزرگ شهر بابل بنام «ایمگور- اِنـلیل» ‹ایم- گور- اِن- لیل› را استوار گردانیدم …
39. … دیوار آجری خندق شهر را،
40. … كه هیچیك از شاهان پیشین با بردگانِ به بیگاری گرفته شده به پایان نرسانیده بودند؛
41. … به انجام رسانیدم.
42. دروازههایی بزرگ برای آنها گذاشتم با درهایی از چوب «سِدر» و روكشی از مفرغ …
43. …كتیبهای از پـادشاهی پیش از من بنام «آشور بانیپال» ‹آش- شور- با- نی- اَپ- لی›
44. …
45. … برای همیشه!
منابعی برای آگاهی بيشتر از ترجمههای متن منشور كورش:
Berger, P. R., Der Kyros-Zylinder mit dem Zusatzfragment BIN II Nr. 32 und die Akkadischen Personennamen im Danielbuch, Zeitschrift fur Assyriolgie 64. 1975.
Eilers, W., Le texte cunéiforme du Cylinder de Cyrus, Acta Iranica 2, 1974.
Harmatta, J., Les modèles littéraires de ľ édit Babylonien de Cyrus, Acta Iranica 1, 1974.
Kuhrt, E., The Cyrus Cylinder and Achaemenid Imperial Policy, JSOT, 1983, 25, (نشريه مطالعات عهد عتيق).
Lecoq, P., Les Inscriptions de Perse Achemenide, Paris, 2000.
Oppenheim, A. L. Traduction du Cylinder du Cyrus in Pritchard, J. b., Ancient Near Easte Texts Relating to the Old Testament, Princeton, 1955.
Rawlinson, H. C., Notes on a Newly Discovered Clay Cylinder of Cyrus the Great. JRAS, 12. 1880.
Richter, G. M., Greek Subjectson Grecopersian Seal Stons, Archaeologica Orintalis in Memorim Ernest Herzfeld, New York, 1952.
Weissbach, F. H., Die Achamenideninschriften Zweiter Art, Herausgeben und Bearbeitel. Leipzig, 1890.
Weissbach, F. H., Keilinschriften der Achämeniden, Leipzig, 1911.
ماهیت تضاد فارسیستی با جنبش ملی خلقهای ایران
آنچه امروزه به عنوان یک غلط مشهور یا مصطلح در ادبیات سیاسی ما جا افتاده ،مفهوم اصطلاح “شوونیسم”است.اصطلاح شونیسم
که امروزه به عنوان ناسیونالیسم افراطی واخیرا درمورد فارسیستهای افراطی رایج گردیده درواقع ربطی به ناسیونالیسم نداشته و اصلا از نام یک افسر فرانسوی ارتش ناپلئون بناپارت موسوم به “شون” گرفته شده است،نامبرده به سبب علاقهء دیوانه وار وافراطی به فرانسه مشهور بود وازآن پس به میهن پرستان افراطی شونیست گفته شد که درواقع معادل اصطلاح “اولترا پاتریوتیست ” یا میهن پرست افراطی میباشد ،نه “اولترا ناسیونالیست” یا ملی گرای افراطی.بدیهی است اگر چنانچه فارس یا پارس را به معنی یک مفهوم جغرافیائی مد نظر داشته باشیم و فارسیسم را مترادف با پارسیسم به عنوان طرفداران یک واحد ارضی بدانیم واژه شونیسم بد رستی استعمال گردیده ودرغیر اینصورت بایستی به باز تعریف اصطلاح فوق بپردازیم.
ناسیونالیسم به مفهوم گرایش به ملیتی خاص وبه عبارتی ملی گرائی فارغ از اختلافات مذهبی ویا جزئی درون آن ملت میباشد ودراغلب موارد به عنوان یک نهضت دفاعی در مقابل هجوم بیگانگان به اساس موجودیت ویا وحدت آن ملت مطرح میشودبعنوان نمونه از ناسیونالیسم عرب دردهه 1960 به رهبریت جمال عبدالناصر جهت دفاع از اعراب درقبال تهاجمات اسرائیل میتوان یادکرد.
اما ناسیونالیسم در سیر افراطی آن وقتی به پیروزی هائی نائل میاید وظرفیت های لازم در کنترل تمایلات ملی گرایانه را بواسطهء کسب قدرت غیر متعارف واستقبال انبوه ملت ازدست میدهد،ودچار عدم تعادل تئوریسین های خود میشود،از یک نهضت سیاسی به یک نهضت ایدئولوژیک بدل میگردد و از خود گرائی به خودپرستی میرسد،رهبران برای کسب قدرت بیشتر به ملت بیشتر وبزرگتری که تحت فرمانشان باشد احساس نیاز میکنند بنابراین دایرهء شمولیت نهضت خود را از ملت به نژاد ،گسترش میدهند تا مجموعهء چند ملت را ولو در موقعیتهای جغرافیائی پراکنده ودور ازهم زیر چتر رهبری خود داشته باشند،به این فرایند”راسیسم” یا نژاد پرستی میگوئیم.
اگر ناسیونالیسم جهت اثبات پائین تر نبودن ملت خود دربرابر سایر ملل وبه عنوان یک حرکت تدافعی ودر واکنش به تحقیرهای ملی وخطرات سیاسی واجتماعی پای به عرصهء مبارزه نهاد،هدف راسیسم اثبات برتر بودن نژاد خویش دربرابر سایر نژادها است با این وجود هنوز هم راسیسم بصورت جدلی وعکس العملی برخورد میکند وماهیت دفاعی خودرا حفظ کرده لیکن درونگرایانه برخورد مینماید ونهایتا دیگران را دفع مینماید اما به آنها حمله نمیکند،از اختلاط نژادی میپرهیزد وحداکثر نژادهای دیگر را بایکوت مینماید اما درپی نابودی آنها نیست.چنانچه قرنها در آمریکا یا آفریقای جنوبی مسئلهء “آپارتاید”یا تبعیض نژادی علیرغم امتناع از اعطای حقوق مساوی به نژاد سیاه با نژاد سفید بطور عام وانگلوساکسون بطور خاص ،در پی نابودی آنها برنمی آمد،نمونهءدیگر مسئله تبعیض نژادی در مستعمراتی مثل هند است که انگلستان با وجود مقررات نژاد پرستانه تنها به بهانه حفظ خلوص نژاد انگلوساکسون از برابری هندیها در برخورداری ازحقوق شهروندی ممانعت مینمود ولی برنامهء ازبین بردن نژادآنها را به عنوان هدف مقدس دنبال نمیکرد.
اما بیماری خودپرستانه ءراسیسم یک بیماری رو به توسعه میباشد وبا پیشرفت ونهادینه شدن راسیسم به عنوان یک ایدئولوژی مقدس ورشد خودباوری وایمان به نگاه خاص خداوندی به نژاد برتر وپاک که تئوریسین ها گاه با توسل به روایت سازی وحدیث تراشی ازقول خدایان اساطیری ویا پیامبران مورد باور ملت ،آنرا به عنوان اعتقادات غیر قابل انکار ویا نقد، وبه اصطلاح”تابو” دربین تودهء مردم جا می اندازند،تغییر ژنتیک بزرگی در پروسهء تبدیل ملی گرائی به ملت پرستی ودرحقیقت نژادپرستی رخ میدهد وباعث ظهور پدیده ئی میشود بنام”فاشیسم” ، درعین حالیکه خصوصیات ملیگرایانهء افراطی ونژادپرستانه را داراست صاحب موضع تهاجمی نیز میگردد،بعبارت دیگر اگر ناسیونالیسم یک فرایند سیاسی وراسیسم یک فرایند ایدئولوژیک بود،اکنون
فاشیسم به مثابه یک فرایند سیاسی ایدئولوژیک،حامل قداست ایدئولوژی نژاد پاک وبرتر وقدرت نظامی سیاسی تواما وهمزمان میباشد همانگونه که موسیلینی درایتالیا وهیتلر درآلمان به عنوان نمونه های بارز این جریان شناخته شده اند ومیتوان سرگذشت وسرنوشت آنها را به عنوان الگوی ظهور تفکر فاشیستی مورد مطالعه قرار داد.
ازخصوصیات مشخص تفکر فاشیستی اعتقاد به ملت ونژاد برتر پاک وآسمانی بودن این امتیاز است،ونیز فقدان حق زیستن برای ملت ها ویا نژادهای ناخا لص وپلید ولزوم تبعیت این ملتها از ملت برتر که بواسطهء اتصال نژادی ملتهای پاک یک امت پاک بوجود آورده اند ،همچنین استفاده ازعامل خشونت وارعاب تئوریزه شده وحذف فیزیکی دیگران جهت تحمیل حاکمیت نژاد برتر
ازخصوصیات مشترک تفکر فاشیستی است.فاشیسم همواره با امپریالیسم همراه وملازم بوده است زیرا میل به جهانگشائی وکسب قدرت بیشتر ازخصوصیات رهبران فاشیستی است که درحقیقت خودرا پیامبر میدانند تا رهبر عادی.
حال با تعاریف پیشگفته میتوانید به این سئوال پاسخ دهید که تفکر حاکم بر حکومتها ی ایران ویا فارسیستهای هوادار حفظ برتری فارسها بر سایر ملتهای ایران جزو کدام دسته بندی هاست؟!
آیا شونیسم است؟پاتریوتیسم است؟ناسیونالیسم است؟راسیسم است؟یا فاشیسم؟! ،بانگاهی به نحوه برخورد هموطنان فارس در مورد سایر ملل میبینیم که: آنها با اینکه ظاهرا ازدموکراسی وبرابری سخن میگویند ولی با تصویب قوانین مختلف بازدارنده از رسیدن دیگر ملتهای غیر فارس یا از نظر نژادی ویا مذهبی متفاوت با نژاد فارس مانع از رسیدن ملتها به سطوح بالای قدرت میشوند(البته اینمورد بعد از انقلاب به خاطر چربش ملاک هاو معیارهای مذهبی بر مسائل نژادی ظاهرا تحت الشعاع بینش مذهبی قرار گرفته لیکن درواقع مسئله امتیاز مذهب برای ملتهای غیر فارس اما شیعه مثل تورک های آذربایجان صرفا بخاطر کسری جمعیتی فارسها ونیاز به یارگیری مقطعی در صف بندی علیه سایر ملت های ساکن ایران بوده که با هدف توجیه تورکهای
آذری وآسیمیله کردن آنها که شما هم آریائی هستید وتورک نیستید،صورت گرفته که بخوبی جهت گیری نژادپرستانه را نشان میدهد)،همچنین جعل احادیثی مثل آنچه پشت اسکناسهای پنجهزار تومانی کلیشه شد وبرتری مردان فارس را بر سایر مردان یا زنان ازملتهای دیگر اززبان پیامبر اسلام جعل ومنتشر شده نمونهء واضح تمایلات نژادپرستانه میباشدکه با استفاده ازباورهای مذهبی تئوریزه میشود،استفاده از خشونت وفتاوی ترور وشکنجه ومثله کردن مخالفان از ملیتهای دیگر آنگونه که با مبارزین تورکمن وتورک آذربایجان وکرد وبلوچ وعرب بطور مستمر ودهشتباری اعمال شده ومیشود نمونه دیگری از نگرش فاشیستی به مقوله ملت در ایران از دید فارسیسم حاکم است لیکن این مسئله درمورد حکومت وفارسهای طرفدار آن بیشتر صدق میکند که بلحاظ داشتن قدرت سرکوب وحذف نیازی به اجرای نمایشات لیبرال نمائی ودموکرات منشی درخود حس نمیکنند ودر مبارزه با ملتهای ایران شمشیر را بی پروا از رو بسته اند.
آنچه گفتیم حکایت از نگرش فاشیستی فارسیسم برسایر ملتهای ایران بعنوان محکومین به قبول حاکمیت بی قیدوشرط ونامحدود فارسها برخودشان دارد که البته به “فارسیسم پوزیسیون” وبعبارت دیگر درون حاکمیت معطوف است،اما متاسفانه فارسهای روشنفکر خارج ازحاکمیت یا مخالف آن تحت عنوان “فارسیسم اپوزیسیون”هم در برخورد با ملت های ایران عملا حساسیت وتقابل با خواستهای ملی ونهضت حق طلبانه ملیتهای ایران را نشان میدهند،این تضاد ازچه مسئله ئی ناشی میشود؟!
ازآنجا که این نیروها همواره دغدغهء خود را امکان رشد تمایلات تجزیه طلبانه دربین ملت های ایرانی میدانند ولذا تمامیت ارضی ایران مهمترین عامل جبهه گیری محسوس ونا محسوس ایشان در قبال هر حرکت حق طلبانهء ملت های غیر فارس میباشد که با عدم حمایت ازاین اعتراضات مردمی ویا تحلیل ونقد آن جلوه گر میشود،شاید بتوان عامل وطن پرستی یا پاتریوتیسم را که در شدید ترین حالت آن بصورت پارسیسم به عنوان کشور ایران یا آنچه برگرفته ازافسانه های تاریخی ذوالقرنین وغیره است،یعنی کشور پارس یا فارس رخ مینمایاند بتوان مظهر شونیسم دانست.
اما این شونیسم اپوزیسیون فارس ناشی از اعتقادات فاشیستی نیست بلکه ناشی از مصلحت گرائی سیاسی است،یعنی حفظ استیلای استعماری فارس بعنوان حاکم الی الابد وبلامنازع بر سایر مللی که اتفاقا دارای بیشترین منابع کانی،طبیعی وتاریخی واقتصادی هستند،وملت فارس بدون اتکا براین منابع نمیتواند حتی یکروز هم ازعهده حکومت بر ایران برآید.
بعبارت دیگر مناسبات حکومت فارسها بر ملتهای غیرفارس ایران درطول تاریخ مبتنی بر یک نوع رابطه استعماری وبه اصطلاح “کلنیالیستی” بوده است که درآن نفت منطقه عرب نشین (عربستان ایران)،موادمعدنی واورانیوم منطقه بلوچ نشین(بلوچستان ایران)،مواد کانی وامکانات ترانزیتی وتوریستی منطقه تورک ها وکردها(آذربایجان وکردستان ایران)،محصولات استراتژیک زراعی وخاویار ونفت منطقه تورکمنها (تورکمنستان ایران)استحصال وبهره برداری شود وخود این ملتها ذره ئی از آنهمه ثروت درحال یغما وچپاول بهره نبرند ولی فارسهای حاکم در سایر نقاط ایران که فاقد ثروت های یادشده فوق الذکر هستند براحتی با استفاده از این ذخایر به مدیریت حکومت وادامهء استیلای استعماری وغاصبانهء خودشان بپردازند!،یعنی فارسیسم حاکم بر اپوزیسیون فارس که تحت عنوان سازمانهای سراسری فعالیت میکنند بطور محافظه کارانه ئی ازاین بینش کلنیالیستی
پیروی میکنند که درصورت جدائی این مناطق زرخیز ازخزانهء حکومت ایران ،درآینده اصلا حفظ حکومتی بنام ایران غیر ممکن خواهد بود،ما نیز ضمن تائید این واقعیت لازم میبینیم توجه این گروه را به این مسئله جلب کنیم که تاکنون کمتر گروهی از خلقهای ساکن درکشور ایران اعلام تمایل به جداشدن کرده است وآن تعداد اندک هم بی تردید تحت تاثیر فشارهای ظالمانهء استعماری فارسیسم حاکم بر پوزیسیون واپوزیسیون چنین عکس العملهائی بروز داده اند.ما به هیچ وجه تمایلات تجزیه طلبانه را به نفع ملتهای ایران نمیدانیم ومایل به حفظ تمامیت ارضی ایران درچارچوب یک دموکراسی فدرال اتنیکی هستیم،اما:
چنانچه اپوزیسیون فارس به تقابل خود با حق خواهی ملتهای ایران که ازستم ملی به ستوه آمده اند ادامه دهد،مطمئنا نوک پیکان تمایلات ملی این خلقهای ناراضی تیزتر شده وهیچ تضمینی وجود ندارد که بافت نیروهای لیبرال ووحدت طلب درون جنبشهای ملی بتوانند به حفظ موقعیت ونظرات خود استمرار بخشند ولذا امکان رادیکالیزه شدن کل جنبشهای ملی خلقهای ایران وجود خواهد داشت،بنابراین حمایت از تمایلات فدرالیستی نیروهای لیبرال دموکرات وسوسیال دموکرات درون جنبش ملت های ایران ران بدست خودشان درچارچوب یک دموکراسی فدرال ایرانی که ضامن تمامیت ارضی ایران است صراحتا برسمیت شناخته شودبهترین گزینه برای اتحاد نیروهای ملی وسراسری در مبارزه با دیکتاتوری واستقرار دموکراسی وآزادی درایران است.
نهایتا بعنوان جمعبندی به این نتیجه میرسیم که جنبش ملتهای ایران مواجه با دونوع فارسیسم ازنوع فاشیستی وشونیستی میباشد که اولی منتسب به پوزیسیون ودومی منتسب به اپوزیسیون است لیکن هردو چشم به حفظ منافع کلنیالیستی فارسهابر علیه سایر خلقهای ایران دارند.امکان اتصال یا حمایت نیروی اول با مطالبات ملتها اصلا وجود ندارد اما امکان اتصال نیروی دوم به جنبشهای ملی خلقهای ایران در حال حاضر منتفی نیست.مشروط براینکه حق حاکمیت وتعیین سرنوشت خلقها ی غیرفارس ایران صریحا توسط این نیروها برسمیت شناخته شود..
تعداد آيات قرآن
- 7 الفاتحه
- 286 البقره
- 200 ال عمران
- 176 النساء
- 120 المائده
- 165 الانعام
- 206 الاعراف
- 75 الانفال
- 129 التوبه
- 109 یونس
- 123 هود
- 111 یوسف
- 43 الرعد
- 52 ابراهیم
- 99 الحجر
- 128 النحل
- 111 الاسراء
- 110 الکهف
- 98 مریم
- 135 طه
- 112 الانبیاء
- 78 الحج
- 118 المومنون
- 64 النور
- 77 الفرقان
- 227 الشعراء
- 93 النمل
- 88 القصص
- 69 العنکبوت
- 60 الروم
- 34 لقمان
- 30 السجده
- 73 الاحزاب
- 54 سبا
- 45 فاطر
- 83 یس
- 182 الصافات
- 88 ص
- 75 الزمر
- 85 المومن
- 54 فصلت
- 53 الشوری
- 89 الزخرف
- 59 الدخان
- 37 الجاثیه
- 35 الاحقاف
- 38 محمد
- 29 الفتح
- 18 الحجرات
- 45 ق
- 60 الذاریات
- 49 الطور
- 62 النجم
- 55 القمر
- 78 الرحمن
- 96 الواقعه
- 29 الحدید
- 22 المجادله
- 24 الحشر
- 13 المتحنه
- 14 الصف
- 11 الجمعه
- 11 المنافقون
- 18 التغابن
- 12 الطلاق
- 12 التحریم
- 30 الملک
- 52 القلم
- 52 الحاقه
- 44 المعارج
- 28 نوح
- 28 الجن
- 20 المزمل
- 56 المدثر
- 40 القیمه
- 31 الدهر
- 50 المزسلات
- 40 النبا
- 46 النازعات
- 42 عبس
- 29 الکورت
- 19 الانفطار
- 36 المطففین
- 25 الانشقاق
- 22 البروج
- 17 الطارق
- 19 الاعلی
- 26 الغاشیه
- 30 الفجر
- 20 البلد
- 15 الشمس
- 21 اللیل
- 11 والضحی
- 8 الانشراح
- 8 التین
- 19 العلق
- 5 القدر
- 8 البینه
- 8 الزلزال
- 11 العادیات
- 11 القارعه
- 8 التکاثر
- 3 العصر
- 9 الهمزه
- 5 الفیل
- 4 قریش
- 7 الماعون
- 3 الکوثر
- 6 الکافرون
- 3 النصر
- 5 لهب
- 4 الاخلاص
- 5 الفلق
- 6 الناس
آيات غيرانساني كتاب مقدس
رشد اسلام گرايي در اروپا مسيحيان تندرو را بر آن داشته تا دست به حملات توهين آميز و ناجوانمردانه نسبت به اسلام بزنند. سلسله حملات منسجمي از سخنراني توهين آميز پاپ تا كاريكاتورهاي دانماركي و امروز هم فيلم موهن “فتنه” و فيلم بعدي كه در راه است. (كارتون هجو آميزي در باره يكي از زنان پيامبر اسلام) همه و همه نشان از ترس مسيحيان تندرو از گسترش اسلام در اروپا است. در موارد قبل، جوشش و عشق مسلمانان به پيامبر مهرباني ها، آنان را بر آن داشت تا به خيابان ها بريزند واعتراض خود را به اين اقدامات توهين آميز نشان دهند ولي چنان كه افتد و داني اين واكنش ها اثر چنداني نداشت و فقط حساسيت و عشق مسلمانان را نسبت به پيامبرشان نشان مي داد و در طرف مقابل هر كسي كه دچار شهوت شهرت بود، قلمي به دست گرفت و طعني به اسلام زد، شايد در قبال اين توهين به نان و نوايي برسد. اين بار گريت وايلدرز نماينده پارلمان هلند با ساختن فيلم كوتاه فتنه و تلفيق قرآن با اعمال تروريستي وهابيان -كه وظيفه اي جز ريختن خون ديگر مسلمانان ندارند-، خواست نشان دهد اسلام با تروريست برابر است و خواستند به بهانه دفاع از آزادي بيان، سنگي به قامت رعناي اسلام بزنند غافل از آنكه چراغي را كه ايزد بر فروزد، هر آن كس پف كند ريشش بسوزد. مهمترين سوالي كه اكنون با آن روبرو هستيم اين است كه واكنش مسلمانان نسبت به فيلم فتنه بايد چگونه باشد؟ آيا باز هم لازم است كه به خيابنها بريزند و پرچم هلند را به آتش بكشند و خشم خود را از اين كار غيراخلاقي و غيرانساني هلندي ها نشان دهند؟ و یا بايد به انتظار محكوميت مجامع حقوق بشر بشينند و دست بر روي دست بگذارند؟ و يا راه سومي هم وجود دارد تا هم مسيحيان افراطي نتوانند لذت توهين به بيش از يك مليارد و نيم مسلمان را احساس كنند و هم از تكرار چنين توهين هايي كه نتيجه اي جز جنگ تمدن ها به بار نخواهد آورد جلو گيري شود؟ آن راه سوم چيست؟ تاريخ تكرارپذير است. اگر خود را در موقعيت اول انقلاب و حمله عراق به ايران قرار دهيم، دشمن متجاوز، ناجوانمردانه، حمله اي سنگين به ايران را آغاز كرد و در مقابل اين حمله 3 نوع پاسخ داده شد. پيشنهاد اول از طرف بني صدر ارائه شد و خائنانه دست بر روي دست گذاشت. “زمين” را به “زماني” كه هيچگاه به دست نياورد، فروخت و به التماس محكوميت مجامع جهاني وقت گذراند. راه حل دوم افرادي بودند كه به خيابانها ريختند و پرچم عراق را به آتش مي كشيدند. اين دو راه حل مشكلي را حل نكرد و تنها راه حل سوم پاسخ داد و آن هم شيرمرداني كه برخاستند و پاسخ هر گلوله اي را با گلوله اي و هر موشكي را با موشكي دادند تا دشمن را عاجزانه بر سر جاي خود نشانيدند. امروز ما درست در همان موقعيت قرار داريم دشمني مجهز با تمام تجهيزات حمله اي سنگين به مقدسات ما را آغازيده است. ما در برابر اين دشمن چه باید كنيم؟ آيا به روش بني صدر به انتظارمحكوميت مجامع حقوق بشر بنشينيم و زمين را به زمان بفروشيم و يا به مانند كاريكاتور هاي دانمارك به خيابان ها بريزيم و پرچم هلند را به آتش بكشيم؟ و يا راه حل سوم را پيش بگيريم و هر حمله اي را به حمله اي متقابل پاسخ دهيم و هر توهيني را پاسخي دندان شكن دهيم. البته اين مسلم است كه آيين ما، اجازه توهين به مقدسات ديگران را نمي دهد و نمي توانيم و نبايد به مقدسات مسيحيان تندرو توهين كنيم ولي آيا نمي توان واقعيت هاي كتاب مقدس موجود مسيحيان را هم به تصوير كشيد؟ اگر به خاطر يك آيه جهاد كه در شرايطي كاملاً انساني وضع شده به ما تهمت تروريست بودن مي زنند، خوب است بدانيم در كتاب مقدس موجود مسيحيان، خشونت هاي چندش آوري وجود دارد كه قلب هر انساني از شنيدن آن به درد مي آيد. هنگامي كه به فرمان “يهوه” به شهرها حمله مي كنند و كودكان و زنان را به آتش مي كشند و كودكان شيرخواره مقابل چشم مادران سر بریده می شوند و ميليونها انسان، به خاطر تصاحب زمينشان، بدين طريق نابود مي شوند. آيا به تصوير كشيدن اين خشونت ها كه از واقعيت هاي كتاب مقدس مسيحيان است، پاسخ مناسبي به توهين کنندگان مسيحی- صهیونیسم نيست؟ اگر ما به خاطر وجود آيه جهاد كه فقط در شرايط ميدان جنگ وضع شده، تروريست هستیم، پس بايد نام اين نسل كشي هاي مليوني كتب مقدس را چه بنهيم؟ مناسب است به چند نمونه از اين موارد در كتاب مقدس اشاره شود:
در جنگ هیچ جنبنده ای را زنده مگذار
در كتاب مقدس وقتي حضرت موسي مأموريت مييابد که بنياسرائيل را از مصر به كنعان آورد، در بين راه با قبايلي برخورد ميكنند كه بنا است بنياسراييل در سرزمين ايشان زندگي كنند و بايد اين قبايل از بين بروند؛ لذا در كتاب مقدس نوشته شده است که خدا به حضرت موسي دستور ميدهد با اين قبايل بجنگ و همۀ ايشان از زن و مرد و كوچك و شيرخوار را از دم شمشير بگذران: «چون به شهری نزدیک آیی تا با آن جنگ نمایی… از شهرهای این امتهایی که یَهُوه، خدایت، تو را به ملکیت میدهد، هیچ ذینفس را زنده مگذار؛ بلکه ایشان را،…، بالکل هلاک ساز.» (سفر تثنیه، 20: 10-17) گناه كودكان شيرخوارهاي كه در اين شهرها زندگي ميكردند چه بود؟ چرا بايد قتلعام ميشدند؟ گناهشان جز اينكه ساكن شهري هستند كه بنياسرائيل به زمين آن چشم دارند، چه بود؟
حضرت موسی زنان و اطفال را ميكشد
حال ببينيم حضرت موسي با اين دستور چه ميكند؟ بنا بر این روایت تحریفشده کتاب مقدس، وقتي ايشان به شهر سيحون حمله ميكنند، همۀ زنان و كودكان را نيز از دم شمشير ميگذرانند تا بتوانند زمين ايشان را تصرف كنند: «آنگاه سیحون با تمامی قوم خود به مقابلۀ ما برای جنگ كردن در یاهَص بیرون آمدند. و یَهُوَه خدای ما او را به دست ما تسلیم نموده، او را با پسرانش و جمیع قومش زدیم و تمامی شهرهای او را در آن وقت گرفته، مردان و زنان و اطفال هر شهر را هلاك كردیم كه یكی را باقی نگذاشتیم. لیكن بهایم را با غنیمت شهرهایی كه گرفته بودیم،.» (سفر تثنیه، 2: 32-37.) چرا كودكان اجازه نداشتند زنده بمانند؟ چرا باید همۀ ساكنان اين مملكت از بين بروند تا ساكنان جديد در اين سرزمين ساكن شوند؟
فقط دختران باكره زنده بمانند
لشگريان حضرت موسي به قبيله مديان حمله ميكنند و همۀ مردانشان را قتلعام ميكنند و زنان و كودكان را اسير ميكنند و غنائم شهر را جمع ميكنند و بقيۀ شهر را در آتش ميسوزانند. چون اسرا و غنائم را نزد حضرت موسي ميبرند؛ وي بر قوم خود غضبناك ميشود و ميفرمايد آيا همۀ زنان و كودكان را زنده نگاه داشتيد؟ پس الآن هر ذكوري از اطفال را و هر زني كه مرد شناخته و با او همبستر شده را بكشيد! به متن كتاب مقدس دقت كنيد: «و بنیاسرائیل زنان مدیان و اطفال ایشان را به اسیری بردند، و جمیع بهایم و جمیع مواشی ایشان و همهی املاك ایشان را غارت كردند و تمامی شهرها و مساكن و قلعههای ایشان را به آتش سوزانیدند و تمامی غنیمت و جمیع غارت از انسان و بهایم گرفتند….. موسی به ایشان گفت: آیا همۀ زنان را زنده نگاه داشتید؟…. پس الآن هر ذكوری از اطفال را بكشید و هر زنی را كه مرد را شناخته، با او همبستر شده باشد بكشید و از زنان هر دختری را كه مرد را نشناخته و با او همبستر نشده، برای خود زنده نگاه دارید… و غنیمت سوای آن غنیمتی كه مردان جنگی گرفته بودند، از گوسفند، 675 هزار رأس بود و از گاو، 72 هزار رأس و از الاغ، 61 هزار رأس و از انسان از زنانی كه مرد را نشناخته بودند، 32 هزار نفر بودند.» (سفر اعداد، 31: 9-20 و 32-35) چنانكه ديديم؛ تعداد دختران باكرهاي كه زنده ماندند، 32 هزار نفر بود و از اينجا ميتوان حدس زد كه تعداد كشته شدگان چقدر بوده است. سؤال اساسي اينجاست كه كودكان كه در دست حضرت موسي اسیر بودند، چرا بايد قتلعام شوند و نیز زنان اسيري كه در دست حضرت موسي بودند نیز بايد در جلوي چشم فرزندانشان كشته شوند؟ در هر جنگي كه چنين فاجعهاي رخ دهد، تمام جوامع انساني اين عمل را محكوم ميكنند و خدايي كه پيامبري را فرستاده تا آدميان را به قلّۀ رفيع انسانيت برساند، آيا سزاوار است اين گونه کشتار كودكان اسير را روا بدارد؟ به راستی چگونه میتوان پذیرفت که خداوندِ محبّت چنین فرامینی صادر کند؟
کشتار و سوزاندن زنان و کودکان توسط یوشع
در ادامۀ اين جنگها و نسلكشيها، نوبت به يوشع ميرسد. ايشان ديگر نه تنها مردم و زنان و كودكان بيپناه شهرها را سرميبريد، بلكه گاو و گوسفندها را هم سربريده، همه را از دم هلاك كرده، سپس شهر را در آتش سوزانيد: «آنگاه قوم صدا زدند و كَرِنّاها را نواختند. و چون قوم آواز كَرِنّا را شنیدند و قوم به آواز بلند صدا زدند، حصار شهر به زمین افتاد. و قوم یعنی هركس پیش روی خود به شهر برآمد و شهر را گرفتند و هرآنچه در شهر بود از مرد و زن و جوان و پیر و حتی گاو و گوسفند و الاغ را به دم شمشیر هلاك كردند و شهر را با آنچه در آن بود، به آتش سوزانیدند؛ لیكن نقره و طلا و ظروف مسین و آهنین را به خزانۀ خانۀ خداوند گذاردند.» (یوشع، 6: 20و21و24) البته هر لشگر پيروزي ميتواند به زن و كودكان شهر مغلوب و حتي به گاو و گوسفندهاي شهر رحم نكند و همه را از دم قتلعام كند ولي كشتن بيهدف بهایم چه منفعتي براي لشگر پيروز دارد؟
کشتار ایرانیان
در کتاب استر میخوانیم: خشایار شاه پادشاه پارس در آخرین روز جشن 180 روزه دستور داد ملكه وشتی زیباییاش را به مقامات و مهمانانش نشان دهد. ملكه امتناع ورزید و پادشاه بسیار خشمناك شد و در همان مجلس ملکه وشتی را طلاق داد و از میان تمام دخترانی که به حرمسرا آمده بودند، استر دختر یتیم یهودی انتخاب شد و وی به جای وشتی ملکه ایران میشود. پس از این جریان، هامان وزیر خشایار شاه، توطئهای برای قتل یهودیان میچیند اما این توطئه به ضرر وی تمام میشود و خشایار شاه دستور قتل هامان و تمام پسرانش را صادر میکند و همچنین اجازه ميدهد مخالفينشان را از ميان بردارند و “مردخای” پسر عموی استر فرمانی بنام پادشاه نوشت و آن را به همه جا فرستاد. فرمانی كه به یهودیان اجازه میداد مخالفین خود را از هر قومی كه باشند، بكشند و داراییشان را به غنیمت بگیرند. تورات میگوید در سراسر مملكت همه از یهودیان میترسیدند تمام حاكمان و استانداران، مقامات مملكتی و درباریان از ترس مردخای، به یهودیان كمك میكردند و به این ترتیب یهودیان به ایرانیان حمله کردند و آنها را از دم شمشیر گذرانده، كشتند. (استر 6:9) در كتاب مقدس ميخوانيم در آن روز تنها در پایتخت 500 نفر را كه 10 پسر هامان نیز جزو آنها بودند، كشتهاند. روز بعد، باز یهودیان پایتخت جمع شدند و 300 نفر دیگر را كشتند. بقیه یهودیان در سایر استانها، 75 هزار نفر از دشمنان خود را كشتند و در هیچ کجا نقل نشده که این همه کشتار در ازای ریخته شدن حتی یک قطره خون از یک یهودی باشد و سپس تورات یادبود این جشن، ایرانیکشی را بر یهودیان فرض و لازم گردانید. (استر 32:10) پوریم یكی از بزرگترین جشنهای یهودیان است. آنان هر ساله واقعه كشتار 75هزار و 800 نفر ايراني را هر ساله جشن ميگيرند و به همین مناسبت، سیزدهم ماه ادار را روزه میگیرند. چهاردهم و پانزدهم ماه ادار را به رقص و پایكوبی میپردازند و این پاداش ایرانیانی بود که به نقل کتاب مقدس و توسط کورش یهودیان را از اسارت 70 ساله بابلی رهانیدند و به آنها حیاتی دوباره بخشیدند. در این مورد این لینک را نیز ببینید.
حکم مرتد
یکی از اعتراضاتی که مبشران مسیحی به اسلام وارد میکنند، بحث ارتداد است. البته این بحث را با نگاهی غیرواقعبینانه و به نحوی مغرضانه بیان میکنند، در حالیکه در کتاب مقدس هم احکام شدیدی برای مرتد وضع شده که به یک نمونه آن اشاره میکنیم كه اگر اهل یک شهر مرتد شوند، دستور متفاوت میشود و باید همه اهالی شهر از کوچک بزرگ و حتی گاو و گوسفند از دم کشته شوند و اجسادشان نیز با اتش سوزانده شود. اگر درباره یكی از شهرهایی كه یَهُوَه خدایت به تو به جهت سكونت میدهد كه بعضی پسران بلّیعال از میان تو بیرون رفته، ساكنان شهر خود را منحرف ساخته، گفتهاند برویم و خدایان غیر را كه نشناختهاید، عبادت نماییم آنگاه تفحص و تجسس نموده نیكو استفسار نما و اینك اگر این امر صحیح و یقین باشد كه این رجاست در میان تو معمول شده است. البته ساكنان آن شهر را به دم شمشیر بكُش و آنرا با هرچه در آن است و بهایمش را به دم شمشیر هلاك نما. و همهی غنیمت آنرا در میان كوچهاش جمع كن و شهر را با تمامی غنیمتش برای یَهُوَه خدایت به آتش بالكّل بسوزان و آن تا به ابد تلّی خواهد بود و بار دیگر بنا نخواهد شد. (تثنیه فصل 12:13 -17)
قطع كردن دست
و همچنين مسيحيان هميشه به احكام اسلام طعن ميزنند و به خاطر نمونه يكي از احكام كتاب مقدس ذكر ميشود: «و اگر دو شخص با یكدیگر منازعه نمایند و زن یكی پیش آید تا شوهر خود را از دست زنندهاش رها كند و دست خود را دراز كرده عورت او را بگیرد، پس دست او را قطع كن و چشم تو بر او ترحم نكند.» (تثنیه 25:11ـ12) اين آياتي است كه همه مسيحيان بايد به آن ايمان داشته باشند گرچه ديگر به آن عمل نميكنند و در صورت انكار يكي از اين آيات، كليسا ترديدي در كفر ايشان نميكند و با وجود اين همه آيان خشن در كتاب مقدس مسيحيان همواره به مسلمانان تهمت تروريست بودن ميزنند. و اگر بنا باشد يكي از دو كتاب قرآن و كتاب مقدس تحريف شده را خشن بناميم، كداميك سزاوار است؟
و اكنون دنياي اسلام، هنرمند غيوري ميطلبد تا با به تصوير كشيدن اين واقعيتهاي موجود در كتاب مقدس به امثال جناب پاپ و وايلدرز بفهماند كسي كه خانه اش از شيشه است، نبايد به خانه همسايه سنگ اندازي كند.
آثار و زندگينامه صادق هدايت
زندگينامه صادق هدايت
|
صادق هدايت در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در خانه پدري در تهران تولد يافت. پدرش هدايت قلي خان هدايت (اعتضادالملك) فرزند جعفرقلي خان هدايت(نيرالملك) و مادرش خانم عذري- زيورالملك هدايت دختر حسين قلي خان مخبرالدوله دوم بود. پدر و مادر صادق از تبار رضا قلي خان هدايت يكي از معروفترين نويسندگان، شعرا و مورخان قرن سيزدهم ايران ميباشد كه خود از بازماندگان كمال خجندي بوده است. او در سال 1287 وارد دوره ابتدايي در مدرسه علميه تهران شد و پس از اتمام اين دوره تحصيلي در سال 1293 دوره متوسطه را در دبيرستان دارالفنون آغاز كرد. در سال 1295 ناراحتي چشم براي او پيش آمد كه در نتيجه در تحصيل او وقفه اي حاصل شد ولي در سال 1296 تحصيلات خود را در مدرسه سن لويي تهران ادامه داد كه از همين جا با زبان و ادبيات فرانسه آشنايي پيدا كرد. در سال 1304 صادق هدايت دوره تحصيلات متوسطه خود را به پايان برد و در سال 1305 همراه عده اي از ديگر دانشجويان ايراني براي تحصيل به بلژيك اعزام گرديد. او ابتدا در بندر (گان) در بلژيك در دانشگاه اين شهر به تحصيل پرداخت ولي از آب و هواي آن شهر و وضع تحصيل خود اظهار نارضايتي مي كرد تا بالاخره او را به پاريس در فرانسه براي ادامه تحصيل منتقل كردند. صادق هدايت در سال 1307 براي اولين بار دست به خودكشي زد و در ساموا حوالي پاريس عزم كرد خود را در رودخانه مارن غرق كند ولي قايقي سررسيد و او را نجات دادند. سرانجام در سال 1309 او به تهران مراجعت كرد و در همين سال در بانك ملي ايران استخدام شد. در اين ايام گروه ربعه شكل گرفت كه عبارت بودند از: بزرگ علوي، مسعود فرزاد، مجتبي مينوي و صادق هدايت. در سال 1311 به اصفهان مسافرت كرد در همين سال از بانك ملي استعفا داده و در اداره كل تجارت مشغول كار شد. *** |
سال شمار تفصيلي آثار صادق هدايت
|
1302 |
|
|
1303 |
|
|
1305 |
|
|
1306 |
|
|
1308 |
|
|
1309 |
|
|
1310 |
|
|
1311 |
|
|
1312 |
|
|
1313 |
|
|
1315 |
|
|
1318 |
|
|
1319 |
|
|
1320 |
|
|
1321 |
|
|
1322 |
|
|
1323 |
|
|
1324 |
|
|
1325 |
|
|
1327 |
|
|
1329 |
|
|
1378 |
|
|
1379 |
|
***
منشأ حیات
مقدمه: در ابتدا بیگ بنگ بود و سپس فیزیک پدیدار گشت. سپس در دماهای پایین تر شیمی پا به عرصه نهاد. ذرات اتم ها را شکل دادند. اتم ها با هم ترکیب شده و مولکول ها را ساختند. مولکول ها با هم همراه شدند و اولین الیگومرها و پلیمرهای حیاتی مانند اسیدهای نوکلئیک، لیپیدها، الیگو ساکاریدها و الیگوپپتیدها (نه حیات) را شکل دادند. این مولکول های حیاتی با هم همراه شده و ساده ترین اشکال حیات را که شامل یک غشاء سادۀ لیپیدی محتوی آب و پلیمرهای حیاتی بود شکل دادند. این سلول های ساده که امروزه به دلیل جو اکسیداتیو کنونی زمین قابلیت حیات ندارند و به کلی منقرض شده اند پایه گذارحیات و تکامل بودند. این یک شمای کلی و بسیار ساده ازنحوۀ پیدایش حیات بر روی زمین است (نظریۀ اوپارین) که تمرکز آن بر روی غشاء لیپیدی است. البته نظریات جدیدتر بر روی RNAبه عنوان اولین پلیمر بنیان گذار حیات تاکید دارند و غشائ لیپیدی را ساختاری پیچیده می دانند که احتمالاً بعدها توسط خود RNA دستورتولید آن صادر گردید و RNAرا به عنوان ژنوم در بر گرفت.
هنگامی که زمین در 6/4 میلیارد سال پیش شکل گرفت، کاملاً عاری از حیات بود. 1 میلیارد سال پس از آن موجوداتی مانند جلبک های سبز-آبی پدیدار گشتند. ولی همواره این سؤال وجود داشت که این موجودات از کجا آمده اند؟ به عبارت دیگر حیات از کجا آغاز شد؟ این پرسش بزرگ ادامه یافت و منجر به آزمایشاتی شد که اکثر آنها بر روی این نکته تأکید داشتند که RNA به دلیل توانایی خود تکثیری نقش بسیار بزرگی را در تکامل بازی کرده است.
تردید در نظریات قدیمی: تا پیش از قرن 17 بیشتر مردم گمان می کردند خدا، انسان و سایر موجودات عالی را آفریده است و موجودات ابتدایی تر مانند حشرات و میکرو ارگانیسم ها به صورت خودبه خودی از مواد در حال فساد ایجاد می شوند ( لازم به توضیح است که از آنجایی که جلبک ها و قارچ ها جزء میکروارگانیسم ها به شمار می روند، میکروارگانیسم ها در آن زمان شناخته شده بودند). طی دو قرن پس از آن، این باورها به شدت زیر سوأل قرار گرفتند و در اواسط قرن 19 دو دانشمند برجسته یعنی لوئی پاستور و چارلز داروین پیشرفت هایی را در شناسایی منشأ حیات سبب شدند (1).
در ابتدا لوئی پاستور مفهوم تولید خودبه خودی را زیر سوأل برد و شواهدی را ارائه داد که حتی باکتری ها نیز از والدینی نظیر خود ایجاد می شوند و این سؤال را مطرح کرد که اولین نسل هر گونه از کجا آمده است؟
دومین دانشمند چارلز داروین بود که با بررسی شباهت بین گونه ها نظریۀ انتخاب طبیعی را مطرح کرد و به دنبال این نظریه نظریات دیگری نیز مطرح شد که از اصول تکامل محسوب می شوند. از جمله این که: 1) تکامل قطعاً رخ داده است. 2) تغییرات تکاملی تدریجی بوده است و به هزاران تا میلیون ها سال نیاز داشته است. 3) مکانیسم پیش برندۀ تکامل انتخاب طبیعی است. 4) میلیون ها گونۀ زندۀ امروزی طی فرایندی که گونه زایی نامیده می شود از یک نیای مشترک منشأ گرفته اند (2).
ردیابی منشأ حیات: این واقعیت که همۀ موجودات زنده دارای خصوصیات بیوشیمیایی و کد ژنتیکی یکسانی ( به استثناء چند مورد جزئی) هستند قویاً از این نظریه حمایت می کند که همۀ جانداران شناسایی شده از یک نیای مشترک منشأ گرفته اند که همۀ این خصوصیات قبلاً در این نیای مشترک وجود داشته است. احتمال وجود سیستمی با این پیچیدگی و اختصاصیت غیرطبیعی امکان استقلال موجودات را همراه با تکامل موازی رد می کند. تا کنون وجود حیاتی با کدهای ژنتیکی مختلف یا اصول بیوشیمیایی متفاوت اثبات نشده است ولی نمی توان وجود چنین حیاتی را نیز رد کرد (3).
همواره باید در نظر داشت که اولین نیای مشترک همۀ موجودات روی زمین نباید الزاماً همان اولین موجود زنده باشد. برای درک بهتر این مطلب بهتر است از اصطلاح “درخت حیات” داروین استفاده کرد که در آن از یک تنۀ منشعب شونده، گونه های جدید در اعصار مختلف پدیدار می شوند. حیات کنونی به صورت سرشاخه های نوک این درخت نمایش داده می شود. اگر دو موجود مختلف را در این درخت دنبال کنیم، نیای مشترک این دو موجود محل تقاطع شاخه های آن هاست. با دنبال کردن رد همۀ موجودات زندۀ کنونی می توان نقطه ای را تصور کرد که همۀ موجودات در آن نقطه به هم می رسند. این نقطه ” قدیمی ترین نیای مشترک همۀ موجودات” نامیده می شود و البته نباید انتظار داشت که این نقطه بر روی مرکز تنۀ این درخت باشد. ممکن است شاخه هایی هم پیش از این نقطه وجود داشته اند که اکنون منقرض شده اند. البته دلایلی وجود دارد که این نیای مشترک باید موجودی به حد کافی پیچیده و تخصصی باشد. قطعاً این موجود خود یک دوۀ تکاملی بسیار طولانی را طی کرده است. با دنبال کردن شباهت ها می توان منشأ حیات را در یک ساقه ( یا تنه یا ریشه) شناسایی کرد که شاخه های بعدی از آن منشعب شده اند. البته در این بین گاهی تداخل هایی بین شاخه ها دیده می شود و علت این تداخل آن است که انتقال ژن ها همیشه به صورت عمودی (از والد به فرزند) نیست بلکه بسیاری اوقات انتقال به صورت افقی (بین دو گونه، دو جنس، دو خانواده و یا حتی بالاتر) است. انتقال افقی ژن ها در پروکاریوت ها (مانند باکتری ها) کاملاً شناخته شده است و این امر باعث پیچیدگی هایی در ریابی ژن ها می شود. دربارۀ قلمرو میکروب ها در اعصار گذشته تنها می توان گفت که گونه زایی در میان آنها می توانسته است رخ دهد ولی با اطمینان می توان گفت همۀ حیات کنونی بر روی زمین از یک جمعیت میکروبی خویشاوند با توانایی های ژنتیکی متنوع بوجود آمده است (3).
زمان آغاز حیات: زمین شناسان با ردیابی فسیل ها می توانند محدودۀ بازۀ زمانی حیات زمینی را تعیین کنند. قدیمی ترین موجودات فسیلی واضح و قابل شناسایی را می توان درغرب استرالیا یافت که مربوط به 5/3 میلیارد سال پیش می باشند. این فسیل ها مربوط به موجوداتی تک سلولی شبیه به سیانوباکترهای کنونی (باکتری های فتوسنتزکننده) می باشند. از آنجایی که فتوسنتز فرایندی پیچیده است که خود باید یک دورۀ تکاملی را طی کرده باشد بنابراین حیات باید مدتی پیش از آن آغاز شده باشد. متأسفانه شواهدی قدیمی تر که دال بر وجود حیات پیش از این باشد به سختی یافت می شود. در گرینلند صخره هایی رسوبی با حداقل عمری برابر با 85/3 میلیارد سال یافت می شود که حاوی آثاری از کربن با نسبت های ایزوتوپی تغییر یافته هستند که می توانند حاکی از فعالیت های زیستی دوران باستان باشند. اگر این تفسیر درست باشد این شواهد حیات زمینی را به چیزی حدود 4 میلیارد سال قبل باز می گرداند (3).
تاریخ حیات بر روی زمین به یک پرسش برای ستاره شناسان مطرح شده است. منظومۀ شمسی 5/4 میلیارد سال پیش از یک ابر چرخان گاز و غبار شکل گرفته است. به مدت حدود 700 میلیون سال سیارات در حال تجمع و شکل گیری از غبارهای نامنسجم بودند. شواهد این دوران به صورت بمباران هایی بر روی سطح ماه کاملاً آشکار است. از آن جایی که زمین بزرگ تر از ماه است بنابراین باید ضربات و خشونت بیشتری را تحمل کرده باشد. سطح زمین در این دوران باید عاری از حیات و غیرقابل زیست بوده باشد ولی با در نظر گرفتن نتایج حاصل از صخره های رسوبی گرینلند این پرسش مطرح می شود که چگونه موجود زنده ای می تواند در این شرایط بقا یابد. یک پاسخ ممکن به این سؤال این است که در آن زمان پناه گاه هایی وجود داشته است که حیات را در برابر این شرایط خشن حفظ می کرده اند. این پاسخ این پرسش را برمی انگیزد که این پناه گاه ها کجا بودند و به عبارت دیگر مکان آغاز حیات کجاست (3)؟
مکان آغاز حیات: ابتدا باید مشخص کرد که ابتدایی ترین کلنی های میکروبی تثبیت یافته چه زیستگاهی را انتخاب کرده اند. بیایید تصور کنیم که حیات در جایی از زمین آغاز شده است. با وجود آن که داروین در مورد منشأ حیات چیز زیادی را مطرح نکرد ولی نامه ای معروف از او در دست است که به یک برکۀ کوچک گرم اشاره می کند که انواع مواد شیمیایی می توانند تدریجاً در آن تجمع یابند سپس توسط انرژی نورانی خورشید تحریک شده و مولکول های پیچیده تری می سازند تا آنجایی که حیات اولیه به صورت تصادفی به وجود می آید. این پیشنهاد ساده بعدها به مدلی تکوین یافته به نام “سوپ اولیه” تبدیل شد (3).
با در نظر گرفتن ضرب و شتم زمین توسط بارش های کیهانی، یک برکۀ کوچک گرم کمی بعید و غیر قابل توجیه می نماید. در سال های اخیر بسیاری محیط های فرعی دیگر پیشنهاد شده است. محیطی که قابل توجیه تر از همه می نماید و با تاریخچۀ ابتدایی خشن زمین سازگاری دارد اعماق سطح زمین است یعنی اعماق محیطی که از دیدگاه زمین شناسی هنوز سطح زمین محسوب می شود. در سال 1977 زیردریایی آلوین اکوسیستم های پیچیده ای را در اعماق چند کیلومتری اقیانوس آرام کشف کرد که در اطراف یک دهانۀ آتشفشان تجمع یافته بودند. برخی از این این دهانه های آتشفشانی تحت عنوان سیگاری های سیاه نامیده می شوند. دمای آب اطراف این دهانه ها می تواند تا C˚350 برسد ولی با این وجود به دلیل فشار زیاد نمی جوشد. موجودات زندۀ اطراف این دهانه ها عبارتند از خرچنگ ها و کرم های لوله ای بزرگی که احتمالاً از زیستگاه های بالاتر به این محیط ها وارد شده اند و با شرایط خشن این محیط ها سازگاری پیدا کرده اند. به دلیل تاریکی مطلق دراین عمق فتوسنتز غیر ممکن است و پرسشی که مطرح می شود این است که چه منبع انرژی این اکوسیستم را حفظ می کند. بررسی ها نشان داد که تولیدکنندگان اولیه در این محیط ها میکروب هایی هستند که نزدیک تر به دهانه زندگی می کنند. این میکروب ها به رده ای از موجودات تعلق دارند که تحت عنوان کلی شیمیوتروف ها نامیده می شوند که از مواد شیمیایی و انرژی گرمایی به جای نور خورشید استفاده می کنند. برخی از شیمیو تروف ها قادرند مواد شیمیایی و گازها را مستقیماً به مواد زیستی تبدیل کنند. به موجوداتی که در چنین دماهای بالایی زندگی می کنند هیپرترموفیل گفته می شود (3).
با وجود همۀ این شرایط خشن(دمای بالا، فشار بالا، عدم نور، اسیدیتۀ بالا یا پایین و …) این موجودات نیاز دارند که سوخت و ساز خود را به طور طبیعی انجام دهند. تحقیقات مشخص ساخت که این سیگاری های سیاه فقط قلۀ یک کوه یخی بسیار عظیم محسوب می شوند. “پروژۀ حفاری اقیانوس” به مدت چند سال اعماق صخره های بستر دریا را تا عمق 1 کیلومتر مورد کاوش قرار داد. مشخص گردید که حیات در اعماق این صخره ها نیز به اندازۀ سطح آنها رواج دارد.
در دهۀ 1980 میکروارگانیسم هایی از اعماق چند کیلومتری سطح زمین طی یک پروژۀ حفاری چاه نفت در سوئد به دست آمد. این تحقیق تحت ایرادات علمی متعددی قرار گرفت ولی چند سال بعد گزارشات مشابه دیگری نیز از تحقیقاتی مشابه به دست آمد و وفور شواهد وجود حیات را در اعماق زمین اثبات کرد.
وجود حیات در اعماق سطح زمین این نظریه را قوت بخشید که حیات می تواند در جایی در زیر زمین آغاز شده باشد یعنی جایی که موجودات می توانند خود را در برابر بارش های کیهانی حفظ کنند. البته نظریات دیگری نیز در مورد منشأ حیات وجود دارد (مانند منشأ حیات از مریخ) که جای بحث بسیارمفصلی را مطلبد که در این مقاله نمی گنجد و ما به معتبرترین آنها بسنده کردیم (3).
نیای مشترک همۀ موجودات: همان گونه که انسان و شمپانزه در 10 میلیون سال پیش تاریخچۀ مشترکی داشته اند، همۀ اشکال امروزی حیات نیز تاریخچۀ مشترکی دارند که به قدمت اشتقاق سه دامین شناخته شدۀ موجودات زنده ( آرکی ها، باکتری ها و یوکاریوت ها) برمی گردد.LUCA یا last universal common ancestor (نیای مشترک همۀ موجودات) موجودی است که همۀ جانداران کنونی از آن منشأ گرفته اند. LUCA نمایش دهندۀ اولین مرحلۀ تکامل حیات نیست. امروزه پذیرفته شده که پیش از تکامل پروتئین ها و DNA مرحله ای وجود داشته که در آن RNA همان نقشی را بر عهده داشته است که امروزه پروتئین ها و DNA ایفا می کنند. چرا که RNA هم می تواند خود را همانند سازی کند و هم می تواند نقش آنزیمی پروتئین ها را ایفا کند (4).
تلاش های بسیاری برای بازسازی ژنوم LUCA صورت گرفته است که تحت عنوان “پروژۀ ژنوم حداقل” نامیده می شود. این پروژه به دنبال ژن هایی می گردد که فراگیر هستند یعنی همۀ فرم های جانداران دارای این ژن ها هستند. لیستی که از این ژن ها تهیه می شود خود احتمال دیگری را مطرح می کند. احتمالاً این لیست ماهیت اصلی حیات سلول را مشخص می کند به عبارت دیگر تعداد حداقل ژن های لازم برای تشکیل یک سلول را تعیین می کند. در سال 1996 دانشمندان با تعیین توالی ژنوم دو باکتری ((Mycoplasma genitalium & Haemophilus influenzae تلاش کردند ژنوم حداقل را مشخص کنند. حاصل تحقیقات آنها به صورت زیر خلاصه شد:
<!–[if !supportLists]–>· <!–[endif]–>256 ژن شالودۀ حیات را تشکیل می دهد.
<!–[if !supportLists]–>· <!–[endif]–>هیچ ماشینی برای سنتز DNA مورد نیز نیست.
از این تحقیق مشخص گردید که LUCA اطلاعات ژنتیکی خود را در RNA (و نه DNA) ذخیره می کرده است. البته هنوز بحث های زیادی در مورد ماهیت مادۀ ژنتیکی LUCA DNA) یا (RNA وجود دارد ولی اکثر دانشمندان بر این نظریه اتفاق نظر دارند که در دوره ای از حیات RNA به جای DNA منبع ذخیرۀ اطلاعات بوده است (4) چنان چه امروزه نیز چنین امری در برخی از ویروس ها از جمله ویروس بیماری ایدز دیده می شود و جالب است که بدانیم حتی در عصر کنونی نیز فرم هایی از حیات به سادگی یک مولکول RNA وجود دارد که فاقد هر گونه غشاء یا اندامک سلولی هستند. به عنوان مثال ویروئیدها (مولکول های RNAای که در برخی گیاهان ایجاد بیماری می کنند) نوعی از این این گونه حیات هستند (5) که حتی اگر هم ما آنها را به عنوان موجوداتی زنده به شمار نیاوریم، نشان گر این هستند که حتی یک مولکول هم می تواند خصوصیات حیاتی را دارا باشد.
سخن پایانی: هنوز خلاء زیادی در دانش ما در مورد منشأ حیات وجود دارد ولی به هیچ عنوان این خلاء مدرکی دال بر تأیید افسانه های بشر ابتدایی پیرامون خلقت آدم و حوا و امثال آنها نیست. اگر چه این افسانه ها همیشه با اطمینان در مورد آفرینش سخن می رانند و زبان علم زبان شک و تردید است و بر اساس نظریات استوار ولی در واقع این برتری علم در برابر این افسانه هاست. چنین افسانه هایی راه را بر سؤال که خود محرک دانش و پیشرفت بشر است می بندند و با توضیحات بسیار ابتدایی خود انسان را متقاعد می کنند که هیچ جای تردیدی در این زمینه وجود ندارد و آفرینش و آفریننده در همان مقیاس کوچکی هستند که در افسانه آمده است. بشر کنجکاو با قدرت استدلال و نیروی دانش و ابزار خود یکی یکی این پرسش ها را پاسخ می دهد و به عمر این افسانه ها و خدایان دروغین خلقت پایان می دهد. و آنان که در برابر این موج مقاومت می کنند خود نیز به سرنوشت افسانه هایشان می پیوندند.
References:
<!–[if !supportLists]–>1. <!–[endif]–>Orgel, L., E, 1997, The origin of life on earth. [online]. Available: http://www.geocities.com/capecanaveral/lab/2948/orgel.html. [2008, February 18].
<!–[if !supportLists]–>2. <!–[endif]–>Charles Darwin Naturalist. [online]. Available: http://www.lucidcafe.com/ library/96feb/darwin.html. [2008, February 18].
<!–[if !supportLists]–>3. <!–[endif]–>Davies. P. The origin of life I: When and where did it begin? [online]. Available: http:// cosmos .asu.edu/publications/papers/OriginsOfLife_I.pdf. [2008, February 19].
<!–[if !supportLists]–>4. <!–[endif]–>Poole. A., M. 2002. My name is LUCA. [online]. Available: http://www.actionbioscience.org/newfrontiers/poolepaper.html. [2008, February 20].
<!–[if !supportLists]–>5. <!–[endif]–>Matousek, J., Orctova, L., Patzak, J., Svoboda, P., Ludvikova, I. 2003. Molecular sampling of hopstunt viroid (HSVd) from grapevines in hop production areas in the Czech Republic and hop protection. Plant soil environment. 49, 168-175.











