افکار خوشمزه کارل مارکس

نوامبر 14, 2010 at 10:58 ب.ظ. (نوشتار, طنز)

كارل ماركس فيلسوف و اقتصاددان و جامعه شناس اعجوبه اي بود كه زندگي اش در گرسنگي و فقر گذشت. طوري كه سه فرزندش را به همين علت از دست داد. با وجود اين مي خواست پرولتارياي جهان را از فقر و گرسنگي نجات دهد. نقل است كه فرزند ماركس به وي مي گفت: بابا! ما را هم جزو پرولتاريا حساب كن.

ماركس راه رهايي پرولتاريا را از فقر و نداري و سرمايه داري در قيام مي دانست و اين جمله وي بسيار مشهور است: «پرولتاريا قيام كنيد. به جز زنجيرهايي كه بدست داريد چيزي از دست نمي دهيد.»

تحت تأثير اين حرفها بود كه انقلاب كمونيستي پاريس در سال 1871 رخ داد و پرولتاريا درب و داغان شد و ماركس با تأثر گفت: پرولتاريا! خدا را شكر چيزي نداشتيد كه از دست بدهيد، به جز زنجيرهايتان كه آن هم به درد بورژواها نمي خورد!

انقلاب كمونيستي پيروزمند در سال 1917 در روسيه رخ داد، اما وقتي ديدند كه زنجيرها همچنان بر دستهاي پرولتارياست، لنين با اشاره به عبارت ماركس گفت: چرا پرولتاريا زنجيرهايش را از دست بدهد، آنها را براي اسارت بورژواها لازم دارد.

بعد استالين قصد صنعتي كردن كشور را كرد و گفت: اگر از زنجيرهاي دست هر كارگري دو حلقه كم شود، چقدر آهن براي ساختن جامعه نو به دست مي آيد.

خروشچف كه راه رويزيونيست و مذاكره با غرب را رفت گفت: پرولتاريا زنجير نمي خواهد، النگو لازم دارد.

گورباچف در شرايط ديگري گفت: پرولتاريا را بايد با نخ نايلون بست، كه هم ديده نمي شود و هم محكم است.

گورباچف در جلسه ديگري در دفاع از نظر خود در كميته مركزي حزب كمونيست شوروي گفت: «نخ نايلون سبك هم است».

يلتسين كه از علاقه سركوب شده پرولتاريا به مالكيت خبر داشت در يك سخنراني پرشور فرياد كرد: پرولتاريا زنجيرهايش را از دست نمي دهد، آدم چيزي داشته باشد، بهتر است تا نداشته باشد.

اما فقط روسها و ماركسيست ها نبودند كه از حرف ماركس متأثر بودند، بكله دشمنان هم به نوعي ديگر تحت تأثير بودند، چنانكه يك افسر تزاري در سال 1915 در جريان متفرق كردن يك تظاهرات كارگري فرياد زد: پرولتاريا متفرق شويد، مگر شما به جز زنجيرهايي كه به دست داريد، چيزي هم به پا داريد.

همچنين بعدها، طي پنجاه سالي كه از انقلاب اكتبر روسيه گذشت، ماركسيسم بقدري جهاني و همه گير شد كه به آفريقا رسيد. جنگلهاي «تانزانيا» و «كامرون» را طي كرد و رئيس قبيله آدمخورهاي «ناچوموجا» با حرفهاي ماركس آشنا شد و متأثر از آن گفت: زنجير دستهاي پرولتاريا را بايد با سنگ شكست، با زنجير كه نمي شود آدم خورد.

به رئيس قبيله «ناچوموجا» گفته شد كه در كشورهاي ديگر هم گاهي آدم را مي كشند، اما نه براي گوشت شان، بلكه براي افكارشان.

رئيس قبيله «ناچوموجا» گفت: بايد افكارشان خيلي خوشمزه باشد.

به زحمت به رئيس قبيله فهمانده شد آدمهايي را كه مي كشند براي خوردن افكارشان نيست. اما باور نكرد. با تعجب نگاه مي كرد. بدگمان شده بود. ساكت بود. تا بالاخره با ناراحتي گفت: شما ما را وحشي مي دانيد، اما بگوئيد آدم را براي گوشتش بكشند بهتر است، يا براي افكارش؟!

منبع:

این مطلب طنز برگرفته از کتاب «مو لای درز فلسفه» اثر اردلان عطارپور میباشد.

۱ دیدگاه

  1. حامد said,

    خوب بود

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: