ماهي سياه کوچولو

سپتامبر 17, 2008 at 3:23 ب.ظ. (نوشتار, داستان)

ماهي سياه کوچولو

شب چله بود. ته دريا ماهي پير دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هايش را دور خودش جمع کرده بود و براي آنها قصه مي گفت:
«يکي بود يکي نبود. يک ماهي سياه کوچولو بود كه با مادرش در جويباري زندگي مي کرد.اين جويبار از ديواره هاي سنگي کوه بيرون مي زد و در ته دره روان مي شد.
خانه ي ماهي کوچولو و مادرش پشت سنگ سياهي بود؛ زير سقفي از خزه. شب ها ، دوتايي زير خزه ها مي خوابيدند. ماهي کوچولو حسرت به دلش مانده بود که يک دفعه هم که شده، مهتاب را توي خانه شان ببيند!
مادر و بچه ، صبح تا شام دنبال همديگر مي افتادند و گاهي هم قاطي ماهي هاي ديگر مي شدند و تند تند ، توي يک تکه جا ، مي رفتند وبر مي گشتند. اين بچه يکي يک دانه بود – چون از ده هزار تخمي که مادر گذاشته بود – تنها همين يک بچه سالم در آمده بود.
چند روزي بود که ماهي کوچولو تو فکر بود و خيلي کم حرف مي زد. با تنبلي و بي ميلي از اين طرف به آن طرف مي رفت و بر مي گشت و بيشتر وقت ها هم از مادرش عقب مي افتاد. مادر خيال ميکرد بچه اش کسالتي دارد که به زودي برطرف خواهد شد ، اما نگو که درد ماهي سياه از چيز ديگري است!
يک روز صبح زود، آفتاب نزده ، ماهي کوچولو مادرش را بيدار کرد و گفت:
«مادر، مي خواهم با تو چند کلمه يي حرف بزنم».
مادر خواب آلود گفت:« بچه جون ، حالا هم وقت گير آوردي! حرفت را بگذار براي بعد ، بهتر نيست برويم گردش؟ »
ماهي کوچولو گفت:« نه مادر ، من ديگر نمي توانم گردش کنم. بايد از اينجا بروم.»
مادرش گفت :« حتما بايد بروي؟»
ماهي کوچولو گفت: « آره مادر بايد بروم.»
مادرش گفت:« آخر، صبح به اين زودي کجا مي خواهي بروي؟»
ماهي سياه کوچولو گفت:« مي خواهم بروم ببينم آخر جويبار کجاست. مي داني مادر ، من ماه هاست تو اين فکرم که آخر جويبار کجاست و هنوز که هنوز است ، نتوانسته ام چيزي سر در بياورم. از ديشب تا حالا چشم به هم نگذاشته ام و همه اش فکر کرده ام. آخرش هم تصميم گرفتم خودم بروم آخر جويبار را پيدا کنم. دلم مي خواهد بدانم جاهاي ديگر چه خبرهايي هست.»
مادر خنديد و گفت:« من هم وقتي بچه بودم ، خيلي از اين فکرها مي کردم. آخر جانم! جويبار که اول و آخر ندارد ؛همين است که هست! جويبار هميشه روان است و به هيچ جايي هم نمي رسد.»
ماهي سياه کوچولو گفت:« آخر مادر جان ، مگر نه اينست که هر چيزي به آخر مي رسد؟ شب به آخر مي رسد ، روز به آخر مي رسد؛ هفته ، ماه ، سال…… »
مادرش ميان حرفش دويد و گفت:« اين حرفهاي گنده گنده را بگذار کنار، پاشو برويم گردش. حالا موقع گردش است نه اين حرف ها!»
ماهي سياه کوچولو گفت:« نه مادر ، من ديگر از اين گردش ها خسته شده ام ، مي خواهم راه بيفتم و بروم ببينم جاهاي ديگر چه خبرهايي هست. ممکن است فکر کني که يك کسي اين حرفها را به ماهي کوچولو ياد داده ، اما بدان که من خودم خيلي وقت است در اين فکرم. البته خيلي چيزها هم از اين و آن ياد گرفته ام ؛ مثلا اين را فهميده ام که بيشتر ماهي ها، موقع پيري شکايت مي کنند که زندگيشان را بيخودي تلف کرده اند. دايم ناله و نفرين مي کنند و از همه چيز شکايت دارند. من مي خواهم بدانم که ، راستي راستي زندگي يعني اينکه توي يک تکه جا ، هي بروي و برگردي تا پير بشوي و ديگر هيچ ، يا اينکه طور ديگري هم توي دنيا مي شود زندگي کرد؟…..»
وقتي حرف ماهي کوچولو تمام شد ، مادرش گفت:« بچه جان! مگر به سرت زده ؟ دنيا!….. دنيا!…..دنيا ديگر يعني چه ؟ دنيا همين جاست که ما هستيم ، زندگي هم همين است که ما داريم…»
در اين وقت ، ماهي بزرگي به خانه ي آنها نزديک شد و گفت:« همسايه، سر چي با بچه ات بگو مگو مي کني ، انگار امروز خيال گردش کردن نداريد؟»
مادر ماهي ، به صداي همسايه ، از خانه بيرون آمد و گفت :« چه سال و زمانه يي شده! حالا ديگر بچه ها مي خواهند به مادرهاشان چيز ياد بدهند.»
همسايه گفت :« چطور مگر؟»
مادر ماهي گفت:« ببين اين نيم وجبي کجاها مي خواهد برود! دايم ميگويد مي خواهم بروم ببينم دنيا چه خبرست! چه حرف ها ي گنده گنده يي!»
همسايه گفت :« کوچولو ، ببينم تو از کي تا حالا عالم و فيلسوف شده اي و ما را خبر نکرده اي؟»
ماهي کوچولو گفت :« خانم! من نمي دانم شما «عالم و فيلسوف» به چه مي گوييد. من فقط از اين گردش ها خسته شده ام و نمي خواهم به اين گردش هاي خسته کننده ادامه بدهم و الکي خوش باشم و يک دفعه چشم باز کنم ببينم مثل شماها پير شده ام و هنوز هم همان ماهي چشم و گوش بسته ام که بودم.»
همسايه گفت:« وا ! … چه حرف ها!»
مادرش گفت :« من هيچ فکر نمي کردم بچه ي يکي يک دانه ام اينطوري از آب در بيايد. نمي دانم کدام بدجنسي زير پاي بچه ي نازنينم نشسته!»
ماهي کوچولو گفت:« هيچ کس زير پاي من ننشسته. من خودم عقل و هوش دارم و مي فهمم، چشم دارم و مي بينم.»
همسايه به مادر ماهي کوچولو گفت:« خواهر ، آن حلزون پيچ پيچيه يادت مي آيد؟»
مادر گفت:« آره خوب گفتي ، زياد پاپي بچه ام مي شد. بگويم خدا چکارش کند!»
ماهي کوچولو گفت:« بس کن مادر! او رفيق من بود.»
مادرش گفت:« رفاقت ماهي و حلزون ، ديگر نشنيده بوديم!»
ماهي کوچولو گفت:« من هم دشمني ماهي و حلزون نشنيده بودم، اما شماها سر آن بيچاره را زير آب کرديد.»
همسايه گفت:« اين حرف ها مال گذشته است.»
ماهي کوچولو گفت:« شما خودتان حرف گذشته را پيش کشيديد.»
مادرش گفت:« حقش بود بکشيمش ، مگر يادت رفته اينجا و آنجا که مي نشست چه حرف هايي مي زد؟»
ماهي کوچولو گفت:« پس مرا هم بکشيد ، چون من هم همان حرف ها را مي زنم.»
چه دردسرتان بدهم! صداي بگو مگو ، ماهي هاي ديگر را هم به آنجا کشاند. حرف هاي ماهي کوچولو همه را عصباني کرده بود. يکي از ماهي پيره ها گفت:« خيال کرده اي به تو رحم هم مي کنيم؟»
ديگري گفت:« فقط يک گوشمالي کوچولو مي خواهد!»
مادر ماهي سياه گفت:« برويد کنار ! دست به بچه ام نزنيد!»
يکي ديگر از آنها گفت:« خانم! وقتي بچه ات را، آنطور که لازم است تربيت نمي کني ، بايد سزايش را هم ببيني.»
همسايه گفت:« من که خجالت مي کشم در همسايگي شما زندگي کنم.»
ديگري گفت:« تا کارش به جاهاي باريک نکشيده ، بفرستيمش پيش حلزون پيره.»
ماهي ها تا آمدند ماهي سياه کوچولو را بگيرند ، دوستانش او را دوره کردند و از معرکه بيرونش بردند. مادر ماهي سياه توي سر و سينه اش مي زد و گريه مي کرد و مي گفت:« واي ، بچه ام دارد از دستم مي رود. چکار کنم؟ چه خاکي به سرم بريزم؟»
ماهي کوچولو گفت:« مادر! براي من گريه نکن ، به حال اين پير ماهي هاي درمانده گريه کن.»
يکي از ماهي ها از دور داد کشيد :« توهين نکن ، نيم وجبي!»
دومي گفت:« اگر بروي و بعدش پشيمان بشوي ، ديگر راهت نمي دهيم!»
سومي گفت:« اين ها هوس هاي دوره ي جواني است، نرو!»
چهارمي گفت:« مگر اينجا چه عيبي دارد؟»
پنجمي گفت:« دنياي ديگري در کار نيست ، دنيا همين جاست، برگرد!»
ششمي گفت:« اگر سر عقل بيايي و برگردي ، آنوقت باورمان مي شود که راستي راستي ماهي فهميده يي هستي.»
هفتمي گفت:« آخر ما به ديدن تو عادت کرده ايم…..»
مادرش گفت:« به من رحم کن، نرو!…..نرو!»
ماهي کوچولو ديگر با آن ها حرفي نداشت. چند تا از دوستان هم سن و سالش او را تا آبشار همراهي کردند و از آنجا برگشتند. ماهي کوچولو وقتي از آنها جدا مي شد گفت:« دوستان ، به اميد ديدار! فراموشم نکنيد.»
دوستانتش گفتند:« چطور ميشود فراموشت کنيم ؟ تو ما را از خواب خرگوشي بيدار کردي ، به ما چيزهايي ياد دادي که پيش از اين حتي فکرش را هم نکرده بوديم. به اميد ديدار ، دوست دانا و بي باک!»
ماهي کوچولو از آبشار پايين آمد و افتاد توي يک برکه ي پر آب. اولش دست و پايش را گم کرد ، اما بعد شروع کرد به شنا کردن و دور برکه گشت زدن. تا آنوقت نديده بود که آنهمه آب ، يکجا جمع بشود. هزارها کفچه ماهي توي آب وول مي خوردند.ماهي سياه کوچولو را که ديدند ، مسخره اش کردند و گفتند:« ريختش را باش! تو ديگر چه موجودي هستي؟»
ماهي ، خوب وراندازشان کرد و گفت :« خواهش ميکنم توهين نکنيد. اسم من ماهي سياه کوچولو است. شما هم اسمتان را بگوييد تا با هم آشنا بشويم.»
يکي از کفچه ماهي ها گفت:« ما همديگر را کفچه ماهي صدا مي کنيم.»
ديگري گفت:« داراي اصل و نسب.»
ديگري گفت:« از ما خوشگل تر، تو دنيا پيدا نمي شود.»
ديگري گفت:« مثل تو بي ريخت و بد قيافه نيستيم.»
ماهي گفت:« من هيچ خيال نمي کردم شما اينقدر خودپسند باشيد. باشد، من شما را مي بخشم ، چون اين حرفها را از روي ناداني مي زنيد.»
کفچه ماهي ها يکصدا گفتند:« يعني ما نادانيم؟»
ماهي گفت: « اگر نادان نبوديد ، مي دانستيد در دنيا خيلي هاي ديگر هم هستند که ريختشان براي خودشان خيلي هم خوشايند است! شما حتي اسمتان هم مال خودتان نيست.»
کفچه ماهي ها خيلي عصباني شدند ، اما چون ديدند ماهي کوچولو راست مي گويد ، از در ديگري در آمدند و گفتند:
« اصلا تو بيخود به در و ديوار مي زني .ما هر روز ، از صبح تا شام دنيا را مي گرديم ، اما غير از خودمان و پدر و مادرمان ، هيچکس را نمي بينيم ، مگر کرم هاي ريزه که آنها هم به حساب نمي آيند!»
ماهي گفت:« شما که نمي توانيد از برکه بيرون برويد ، چطور ازدنيا گردي دم مي زنيد؟»
کفچه ماهي ها گفتند:« مگر غير از برکه ، دنياي ديگري هم داريم؟»
ماهي گفت:« دست کم بايد فکر کنيد که اين آب از کجا به اينجا مي ريزد و خارج از آب چه چيزهايي هست.»
کفچه ماهي ها گفتند:« خارج از آّب ديگر کجاست؟ ما که هرگز خارج از آب را نديده ايم! هاها…هاها…. به سرت زده بابا!»
ماهي سياه کوچولو هم خنده اش گرفت. فکر کرد که بهتر است کفچه ماهي ها را به حال خودشان بگذارد و برود. بعد فکر کرد بهترست با مادرشان هم دو کلمه يي حرف بزند ، پرسيد:« حالا مادرتان کجاست؟»
ناگهان صداي زير قورباغه اي او را از جا پراند.
قورباغه لب برکه ، روي سنگي نشسته بود. جست زد توي آب و آمد پيش ماهي و گفت:« من اينجام ، فرمايش؟»
ماهي گفت:« سلام خانم بزرگ!»
قورباغه گفت:« حالا چه وقت خودنمائي است ، موجود بي اصل و نسب! بچه گير آورده يي و داري حرف هاي گنده گنده مي زني ، من ديگر آنقدرها عمر کرده ام که بفهمم دنيا همين برکه است. بهتر است بروي دنبال کارت و بچه هاي مرا از راه به در نبري.»
ماهي کوچولو گفت:« صد تا از اين عمرها هم كه بکني ، باز هم يک قورباغه ي نادان و درمانده بيشتر نيستي.»
قورباغه عصباني شد و جست زد طرف ماهي سياه کوچولو. ماهي تکان تندي خورد و مثل برق در رفت و لاي و لجن و کرم هاي ته برکه را به هم زد.
دره پر از پيچ و خم بود. جويبار هم آبش چند برابر شده بود ، اما اگر مي خواستي از بالاي کوه ها ته دره را نگاه کني ، جويبار را مثل نخ سفيدي مي ديدي. يک جا تخته سنگ بزرگي از کوه جداشده بود و افتاده بود ته دره و آب را دو قسمت کرده بود. مارمولک درشتي ، به اندازه ي کف دست ، شکمش را به سنگ چسبانده بود. از گرمي آفتاب لذت مي برد و نگاه مي کرد به خرچنگ گرد و درشتي که نشسته بود روي شن هاي ته آب ، آنجا که عمق آب کمتر بود و داشت قورباغه يي را که شکار کرده بود ، مي خورد. ماهي کوچولو ناگهان چشمش افتاد به خرچنگ و ترسيد. از دور سلامي کرد. خرچنگ چپ چپ به او نگاهي کرد و گفت:
« چه ماهي با ادبي! بيا جلو کوچولو ، بيا!»
ماهي کوچولو گفت:« من مي روم دنيا را بگردم و هيچ هم نمي خواهم شکار جنابعالي بشوم.»
خرچنگ گفت:« تو چرا اينقدر بدبين و ترسويي ، ماهي کوچولو؟»
ماهي گفت: “من نه بدبينم و نه ترسو . من هر چه را که چشمم مي بيند و عقلم مي گويد ، به زبان مي آورم.»
خرچنگ گفت:« خوب ، بفرماييد ببينم چشم شما چه ديد و عقلتان چه گفت که خيال کرديد ما مي خواهيم شما را شکار کنيم؟»
ماهي گفت:« ديگر خودت را به آن راه نزن!»
خرچنگ گفت:« منظورت قورباغه است؟ تو هم که پاک بچه شدي بابا! من با قورباغه ها لجم و براي همين شکارشان مي کنم. مي داني ، اين ها خيال مي کنند تنها موجود دنيا هستند و خوشبخت هم هستند ، و من مي خواهم بهشان بفهمانم که دنيا واقعا‏ً دست کيست! پس تو ديگر نترس جانم ، بيا جلو ، بيا !»
خرچنگ اين حرف ها را گفت و پس پسکي راه افتاد طرف ماهي کوچولو. آنقدر خنده دار راه مي رفت که ماهي ، بي اختيار خنده اش گرفت و گفت:« بيچاره! تو که هنوز راه رفتن بلد نيستي ، از کجا مي داني دنيا دست کيست؟»
ماهي سياه از خرچنگ فاصله گرفت. سايه يي بر آب افتاد و ناگهان، ضربه ي محکمي خرچنگ را توي شن ها فرو کرد. مارمولک از قيافه ي خرچنگ چنان خنده اش گرفت که ليز خورد و نزديك بود خودش هم بيفتد توي آب. خرچنگ ، ديگر نتوانست بيرون بيايد. ماهي کوچولو ديد پسر بچه ي چوپاني لب آب ايستاده و به او و خرچنگ نگاه مي کند. يک گله بز و گوسفند به آب نزديک شدند و پوزه هايشان را در آب فرو کردند. صداي مع مع و بع بع دره راپر کرده بود.
ماهي سياه کوچولو آنقدر صبر کرد تا بزها و گوسفندها آبشان را خوردند و رفتند. آنوقت ، مارمولک را صدا زد و گفت:
«مارمولک جان! من ماهي سياه کوچولويي هستم که مي روم آخر جويبار را پيدا کنم . فکر مي کنم تو جانور عاقل و دانايي باشي ، اينست که مي خواهم چيزي از تو بپرسم.»
مارمولک گفت:« هر چه مي خواهي بپرس.»
ماهي گفت:« در راه ، مرا خيلي از مرغ سقا و اره ماهي و پرنده ي ماهيخوار مي ترساندند ، اگر تو چيزي درباره ي اين ها مي داني ، به من بگو.»
مارمولک گفت:« اره ماهي و پرنده ي ماهيخوار، اين طرف ها پيداشان نمي شود ، مخصوصاً اره ماهي که توي دريا زندگي مي کند. اما سقائک همين پايين ها هم ممکن است باشد. مبادا فريبش را بخوري و توي کيسه اش بروي.»
ماهي گفت :« چه کيسه اي؟»
مارمولک گفت:« مرغ سقا زير گردنش کيسه اي دارد که خيلي آب مي گيرد. او در آب شنا مي کند و گاهي ماهي ها ، ندانسته ، وارد کيسه ي او مي شوند و يکراست مي روند توي شکمش. البته اگر مرغ سقا گرسنه اش نباشد ، ماهي ها را در همان کيسه ذخيره مي کند که بعد بخورد.»
ماهي گفت:« حالا اگر ماهي وارد کيسه شد ، ديگر راه بيرون آمدن ندارد؟»
مارمولک گفت:« هيچ راهي نيست ، مگر اينکه کيسه را پاره کند. من خنجري به تو مي دهم که اگر گرفتار مرغ سقا شدي ، اين کار را بکني.»
آنوقت، مارمولک توي شكاف سنگ خزيد و با خنجر بسيار ريزي برگشت.
ماهي كوچولو خنجر را گرفت و گفت:« مارمولك جان! تو خيلي مهرباني. من نمي دانم چطوري از تو تشكر كنم.»
مارمولک گفت:« تشکر لازم نيست جانم! من از اين خنجرها خيلي دارم. وقتي بيکار مي شوم ، مي نشينم از تيغ گياه ها خنجر مي سازم و به ماهي هاي دانايي مثل تو مي دهم.»
ماهي گفت:« مگر قبل از من هم ماهي يي از اينجا گذشته؟»
مارمولک گفت:« خيلي ها گذشته اند! آن ها حالا ديگر براي خودشان دسته اي شده اند و مرد ماهيگير را به تنگ آورده اند.»
ماهي سياه گفت:« مي بخشي که حرف ، حرف مي آورد. اگر به حساب فضولي ام نگذاري ، بگو ببينم ماهيگير را چطور به تنگ آورده اند؟»
مارمولک گفت:« آخر نه که با همند ، همينکه ماهي گير تور انداخت ، وارد تور مي شوند و تور را با خودشان مي کشند و مي برند ته دريا.»
مارمولک گوشش را گذاشت روي شکاف سنگ و گوش داد و گفت: « من ديگر مرخص مي شوم ، بچه هايم بيدار شده اند.»
مارمولک رفت توي شکاف سنگ. ماهي سياه ناچار راه افتاد. اما همينطور سئوال پشت سر سئوال بود که دايم از خودش مي کرد:« ببينم ، راستي جويبار به دريا مي ريزد؟ نکند که سقائک زورش به من برسد؟ راستي ، اره ماهي دلش مي آيد هم جنس هاي خودش را بكشد و بخورد؟ پرنده ي ماهيخوار، ديگر چه دشمني با ما دارد؟
ماهي کوچولو، شنا کنان ، مي رفت و فکر مي کرد. در هر وجب راه چيز تازه اي مي ديد و ياد مي گرفت. حالا ديگر خوشش مي آمد که معلق زنان از آبشارها پايين بيفتد و باز شنا کند. گرمي آفتاب را بر پشت خود حس مي کرد و قوت مي گرفت.
يک جا آهويي با عجله آب مي خورد. ماهي کوچولو سلام کرد و گفت:
«آهو خوشگله ، چه عجله اي داري؟»
آهو گفت:« شکارچي دنبالم کرده ، يک گلوله هم بهم زده ، ايناهاش.»
ماهي کوچولو جاي گلوله را نديد اما از لنگ لنگان دويدن آهو فهميد که راست مي گويد. يک جا لاک پشت ها در گرماي آفتاب چرت مي زدند و جاي ديگر قهقهه ي کبک ها توي دره مي پيچيد. عطرعلف هاي کوهي در هوا موج مي زد و قاطي آب مي شد.
بعد از ظهر به جايي رسيد که دره پهن مي شد و آب از وسط بيشه يي مي گذشت. آب آنقدر زيآد شده بود که ماهي سيآه ، راستي راستي ، کيف مي کرد. بعد هم به ماهي هاي زيادي برخورد. از وقتي که از مادرش جدا شده بود ، ماهي نديده بود. چند تا ماهي ريزه دورش را گرفتند و گفتند:« مثل اينکه غريبه اي ، ها؟»
ماهي سياه گفت:« آره غريبه ام. از راه دوري مي آيم.»
ماهي ريزه ها گفتند:« کجا مي خواهي بروي؟»
ماهي سياه گفت:« مي روم آخر جويبار را پيدا کنم.»
ماهي ريزه ها گفتند:« کدام جويبار؟»
ماهي سياه گفت:« همين جويباري که توي آن شنا مي کنيم.»
ماهي ريزه ها گفتند:« ما به اين مي گوييم رودخانه.»
ماهي سياه چيزي نگفت. يکي از ماهي هاي ريزه گفت:« هيچ مي داني مرغ سقا نشسته سر راه ؟»
ماهي سياه گفت:« آره ، مي دانم.»
يکي ديگر گفت:« اين را هم مي داني که مرغ سقا چه کيسه ي گل و گشادي دارد؟»
ماهي سياه گفت:« اين را هم مي دانم.»
ماهي ريزه گفت:« با اينهمه باز مي خواهي بروي؟»
ماهي سياه گفت:« آره ، هر طوري شده بايد بروم!»
به زودي ميان ماهي ها چو افتاد که: ماهي سياه کوچولويي از راه هاي دور آمده و مي خواهد برود آخر رودخانه را پيدا کند و هيچ ترسي هم از مرغ سقا ندارد! چند تا از ماهي ريزه ها وسوسه شدند که با ماهي سياه بروند، اما از ترس بزرگترها صداشان در نيامد. چند تا هم گفتند:« اگر مرغ سقا نبود ، با تو مي آمديم ، ما از کيسه ي مرغ سقا مي ترسيم.»
لب رودخانه دهي بود. زنان و دختران ده توي رودخانه ظرف و لباس مي شستند. ماهي کوچولو مدتي به هياهوي آن ها گوش داد و مدتي هم آب تني بچه ها را تماشا کرد و راه افتاد. رفت و رفت و رفت، و باز هم رفت تا شب شد. زير سنگي گرفت خوابيد.نصف شب بيدار شد و ديد ماه ، توي آب افتاده و همه جا را روشن کرده است.
ماهي سياه کوچولو ماه را خيلي دوست داشت. شب هايي که ماه توي آب مي افتاد ، ماهي دلش مي خواست که از زير خزه ها بيرون بخزد و چند کلمه يي با او حرف بزند ، اما هر دفعه مادرش بيدار مي شد و او را زير خزه ها مي کشيد و دوباره مي خواباند.
ماهي کوچولو پيش ماه رفت و گفت:« سلام ، ماه خوشگلم!»
ماه گفت:« سلام ، ماهي سياه کوچولو! تو کجا اينجا کجا ؟»
ماهي گفت:« جهانگردي مي کنم.»
ماه گفت:« جهان خيلي بزرگ ست ، تو نمي تواني همه جا را بگردي.»
ماهي گفت:« باشد ، هر جا كه توانستم ، مي روم.»
ماه گفت:« دلم مي خواست تا صبح پيشت بمانم. اما ابر سياه بزرگي دارد مي آيد طرف من که جلو نورم را بگيرد.»
ماهي گفت:« ماه قشنگ! من نور تو را خيلي دوست دارم ، دلم مي خواست هميشه روي من بتابد.»
ماه گفت:« ماهي جان! راستش من خودم نور ندارم. خورشيد به من نور مي دهد و من هم آن را به زمين مي تابانم . راستي تو هيچ شنيده يي که آدم ها مي خواهند تا چند سال ديگر پرواز کنند بيايند روي من بنشينند؟»
ماهي گفت:« اين غير ممکن است.»
ماه گفت:« کار سختي است ، ولي آدم ها هر کار دلشان بخواهد …»
ماه نتوانست حرفش را تمام کند. ابر سياه رسيد و رويش را پوشاند و شب دوباره تاريک شد و ماهي سياه ، تک و تنها ماند. چند دقيقه ، مات و متحير ، تاريکي را نگاه کرد. بعد زير سنگي خزيد و خوابيد.
صبح زود بيدار شد. بالاي سرش چند تا ماهي ريزه ديد که با هم پچ پچ مي کردند. تا ديدند ماهي سياه بيدار شد ، يکصدا گفتند:« صبح به خير!»
ماهي سياه زود آن ها را شناخت و گفت:« صبح به خير! بالاخره دنبال من راه افتاديد!»
يکي از ماهي هاي ريزه گفت:« آره ، اما هنوز ترسمان نريخته.»
يکي ديگر گفت:« فکر مرغ سقا راحتمان نمي گذارد.»
ماهي سياه گفت:« شما زيادي فکر مي کنيد. همه اش که نبايد فکر کرد. راه که بيفتيم ، ترسمان به کلّي مي ريزد.»
اما تا خواستند راه بيفتند ، ديدند که آب دور و برشان بالا آمد و سرپوشي روي سرشان گذاشته شد و همه جا تاريک شد و راه گريزي هم نماند. ماهي سياه فوري فهميد که در کيسه ي مرغ سقا گير افتاده اند.
ماهي سياه کوچولو گفت:« دوستان! ما در کيسه ي مرغ سقا گير افتاده ايم ، اما راه فرار هم به کلّي بسته نيست.»
ماهي ريزه ها شروع کردند به گريه و زاري ، يکيشان گفت:« ما ديگر راه فرار نداريم. تقصير توست که زير پاي ما نشستي و ما را از راه در بردي!»
يکي ديگر گفت:« حالا همه ي ما را قورت مي دهد و ديگر کارمان تمام است!»
ناگهان صداي قهقهه ي ترسناکي در آب پيچيد. اين مرغ سقا بود که مي خنديد. مي خنديد و مي گفت:« چه ماهي ريزه هايي گيرم آمده! هاهاهاهاها … راستي که دلم برايتان مي سوزد! هيچ دلم نمي آيد قورتتان بدهم! هاهاهاهاها …»
ماهي ريزه ها به التماس افتادند و گفتند:« حضرت آقاي مرغ سقا! ما تعريف شما را خيلي وقت پيش شنيده ايم و اگر لطف کنيد ، منقار مبارک را يک کمي باز کنيد که ما بيرون برويم ، هميشه دعاگوي وجود مبارک خواهيم بود!»
مرغ سقا گفت:« من نمي خواهم همين حالا شما را قورت بدهم. ماهي ذخيره دارم ، آن پايين را نگاه کنيد ….»
چند تا ماهي گنده و ريزه ته کيسه ريخته بود . ماهي هاي ريزه گفتند:« حضرت آقاي مرغ سقا! ما که کاري نکرده ايم ، ما بي گناهيم. اين ماهي سياه کوچولو ما را از راه در برده …»
ماهي کوچولو گفت:« ترسوها ! خيال کرده ايد اين مرغ حيله گر ، معدن بخشايش است که اين طوري التماس مي کنيد؟»
ماهي هاي ريزه گفتند:« تو هيچ نمي فهمي چه داري مي گوئي. حالا مي بيني حضرت آقاي مرغ سقا چطور ما را مي بخشند و تو را قورت مي دهند!»
مرغ سقا گفت:« آره ، مي بخشمتان ، اما به يک شرط.»
ماهي هاي ريزه گفتند:« شرطتان را بفرماييد ، قربان!»
مرغ سقا گفت:« اين ماهي فضول را خفه کنيد تا آزادي تان را به دست بياوريد.»
ماهي سياه کوچولو خودش را کنار کشيد به ماهي ريزه ها گفت:« قبول نکنيد! اين مرغ حيله گر مي خواهد ما را به جان همديگر بيندازد. من نقشه اي دارم …»
اما ماهي ريزه ها آنقدر در فکر رهائي خودشان بودند که فکر هيچ چيز ديگر را نکردند و ريختند سر ماهي سياه کوچولو. ماهي کوچولو به طرف کيسه عقب مي نشست و آهسته مي گفت:« ترسوها ،به هر حال گير افتاده ايد و راه فراري نداريد ، زورتان هم به من نمي رسد.»
ماهي هاي ريزه گفتند:« بايد خفه ات کنيم ، ما آزادي مي خواهيم!»
ماهي سياه گفت:« عقل از سرتان پريده! اگر مرا خفه هم بکنيد باز هم راه فراري پيدا نمي کنيد ، گولش را نخوريد!»
ماهي ريزه ها گفتند:« تو اين حرف را براي اين مي زني که جان خودت را نجات بدهي ، و گرنه ، اصلا فکر ما را نمي کني!»
ماهي سياه گفت:« پس گوش کنيد راهي نشانتان بدهم. من ميان ماهي هاي بيجان ، خود را به مردن مي زنم؛ آنوقت ببينيم مرغ سقا شما را رها خواهد کرد يا نه ، و اگر حرف مرا قبول نکنيد ، با اين خنجر همه تان را مي کشم يا کيسه را پاره پاره مي کنم و در مي روم و شما …»
يکي از ماهي ها وسط حرفش دويد و داد زد:« بس کن ديگر! من تحمل اين حرف ها را ندارم … اوهو … اوهو … اوهو …»
ماهي سياه گريه ي او را که ديد ، گفت:« اين بچه ننه ي ناز نازي را چرا ديگر همراه خودتان آورديد؟»
بعد خنجرش را در آورد و جلو چشم ماهي هاي ريزه گرفت. آن ها ناچار پيشنهاد ماهي کوچولو را قبول کردند. دروغکي با هم زد و خوردي کردند ، ماهي سياه خود را به مردن زد و آن ها بالا آمدند و گفتند:« حضرت آقاي مرغ سقا ، ماهي سياه فضول را خفه کرديم …»
مرغ سقا خنديد و گفت:« کار خوبي کرديد. حالا به پاداش همين کار، همه تان را زنده زنده قورت مي دهم که توي دلم يک گردش حسابي بکنيد!»
ماهي ريزه ها ديگر مجال پيدا نکردند. به سرعت برق از گلوي مرغ سقا رد شدند و کارشان ساخته شد.
اما ماهي سياه ، همان وقت ، خنجرش را کشيد و به يک ضربت ، ديواره ي کيسه را شکافت و در رفت. مرغ سقا از درد فريادي کشيد و سرش را به آب کوبيد ، اما نتوانست ماهي کوچولو را دنبال کند.
ماهي سياه رفت و رفت ، و باز هم رفت ، تا ظهر شد. حالا ديگر کوه و دره تمام شده بود و رودخانه از دشت همواري مي گذشت.از راست و چپ چند رودخانه ي کوچک ديگر هم به آن پيوسته بود و آبش را چند برابر کرده بود. ماهي سياه از فراواني آب لذت مي برد. ناگهان به خود آمد و ديد آب ته ندارد. اينور رفت ، آنور رفت ، به جايي برنخورد. آنقدر آب بود که ماهي کوچولو تويش گم شده بود! هر طور که دلش خواست شنا کرد و باز سرش به جائي نخورد. ناگهان ديد يک حيوان دراز و بزرگ مثل برق به طرفش حمله مي کند. يک اره ي دو دم جلو دهنش بود . ماهي کوچولو فکر کرد همين حالاست که اره ماهي تکه تکه اش بکند، زود به خود جنبيد و جا خالي کرد و آمد روي آب ، بعد از مدتي ، دوباره رفت زير آب که ته دريا را ببيند. وسط راه به يک گله ماهي برخورد – هزارها هزار ماهي ! از يکيشان پرسيد:« رفيق ، من غريبه ام ، از راه هاي دور مي آيم ، اينجا کجاست؟»
ماهي ، دوستانش را صدا زد و گفت:« نگاه کنيد! يکي ديگر …»
بعد به ماهي سياه گفت:« رفيق ، به دريا خوش آمدي!»
يکي ديگر از ماهي ها گفت:« همه ي رودخانه ها و جويبارها به اينجا مي ريزند ، البته بعضي از آن ها هم به باتلاق فرو مي روند.»
يکي ديگر گفت:« هر وقت دلت خواست ، مي تواني داخل دسته ي ما بشوي.»
ماهي سياه کوچولو شاد بود که به دريا رسيده است. گفت:« بهتر است اول گشتي بزنم ، بعد بيايم داخل دسته ي شما بشوم. دلم مي خواهد اين دفعه که تور مرد ماهيگير را در مي بريد ، من هم همراه شما باشم.»
يکي از ماهي ها گفت:« همين زودي ها به آرزويت مي رسي، حالا برو گشتت را بزن ، اما اگر روي آب رفتي مواظب ماهيخوار باش که اين روزها ديگر از هيچ کس پروايي ندارد ، هر روز تا چهار پنج ماهي شکار نکند ، دست از سر ما بر نمي دارد.»
آنوقت ماهي سياه از دسته ي ماهي هاي دريا جدا شد و خودش به شنا کردن پرداخت. کمي بعد آمد به سطح دريا ، آفتاب گرم مي تابيد. ماهي سياه کوچولو گرمي سوزان آفتاب را در پشت خود حس مي کرد و لذت مي برد. آرام و خوش در سطح دريا شنا مي کرد و به خودش مي گفت:
« مرگ خيلي آسان مي تواند الان به سراغ من بيايد ، اما من تا مي توانم زندگي کنم نبايد به پيشواز مرگ بروم. البته اگر يک وقتي ناچار با مرگ روبرو شدم – که مي شوم – مهم نيست ، مهم اين است که زندگي يا مرگ من چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد …»
ماهي سياه کوچولو نتوانست فکر و خيالش را بيشتر از اين دنبال کند. ماهيخوار آمد و او را برداشت و برد. ماهي کوچولو لاي منقار دراز ماهيخوار دست و پا مي زد ، اما نمي توانست خودش را نجات بدهد. ماهيخوار کمرگاه او را چنان سفت و سخت گرفته بود که داشت جانش در مي رفت! آخر ، يک ماهي کوچولو چقدر مي تواند بيرون از آب زنده بماند؟
ماهي فکر کرد که کاش ماهيخوار همين حالا قورتش بدهد تا دستکم آب و رطوبت داخل شکم او، چند دقيقه اي جلو مرگش را بگيرد. با اين فکر به ماهيخوار گفت:« چرا مرا زنده زنده قورت نمي دهي؟ من از آن ماهي هايي هستم که بعد از مردن ، بدنشان پر از زهر مي شود.»
ماهيخوار چيزي نگفت ، فکر کرد:« آي حقه باز! چه کلکي تو کارت است؟ نکند مي خواهي مرا به حرف بياوري که در بروي؟»
خشکي از دور نمايان شده بود و نزديکتر و نزديکتر مي شد. ماهي سياه فکر کرد:« اگر به خشکي برسيم ديگر کار تمام است.»
اين بود که گفت:
«مي دانم که مي خواهي مرا براي بچه ات ببري، اما تا به خشکي برسيم، من مرده ام و بدنم کيسه ي پر زهري شده. چرا به بچه هات رحم نمي کني؟»
ماهيخوار فکر کرد:« احتياط هم خوب كاري ست! تو را خودم ميخورم و براي بچه هايم ماهي ديگري شکار مي کنم … اما ببينم … کلکي تو کار نباشد؟ نه ، هيچ کاري نمي تواني بکني!»
ماهيخوار در همين فکرها بود که ديد بدن ماهي سياه ، شل و بيحرکت ماند. با خودش فکر کرد:
«يعني مُرده؟ حالا ديگر خودم هم نمي توانم او را بخورم. ماهي به اين نرم و نازکي را بيخود حرام کردم!»
اين بود که ماهي سياه را صدا زد که بگويد:« آهاي کوچولو! هنوز نيمه جاني داري که بتوانم بخورمت؟»
اما نتوانست حرفش را تمام کند. چون همينکه منقارش را باز کرد ، ماهي سياه جستي زد و پايين افتاد. ماهيخوار ديد بد جوري کلاه سرش رفته، افتاد دنبال ماهي سياه کوچولو. ماهي مثل برق در هوا شيرجه مي رفت، از اشتياق آب دريا ، بيخود شده بود و دهن خشکش را به باد مرطوب دريا سپرده بود. اما تا رفت توي آب و نفسي تازه کرد ، ماهيخوار مثل برق سر رسيد و اين بار چنان به سرعت ماهي را شکار کرد و قورت داد که ماهي تا مدتي نفهميد چه بلايي بر سرش آمده، فقط حس مي کرد که همه جا مرطوب و تاريک است و راهي نيست و صداي گريه مي آيد. وقتي چشم هايش به تاريکي عادت کرد ، ماهي بسيار ريزه يي را ديد که گوشه اي کز کرده بود و گريه مي کرد و ننه اش را مي خواست. ماهي سياه نزديک شد و گفت:
«کوچولو! پاشو درفکر چاره يي باش ، گريه مي کني و ننه ات را مي خواهي که چه؟»
ماهي ريزه گفت:« تو ديگر … کي هستي؟ … مگر نمي بيني دارم … دارم از بين … مي روم ؟ … اوهو .. اوهو … اوهو … ننه … من … من ديگر نمي توانم با تو بيام تور ماهيگير را ته دريا ببرم … اوهو … اوهو!»
ماهي کوچولو گفت:« بس کن بابا ، تو که آبروي هر چه ماهي است ، پاک بردي!»
وقتي ماهي ريزه جلو گريه اش را گرفت ، ماهي کوچولو گفت:
« من مي خواهم ماهيخوار را بکشم و ماهي ها را آسوده کنم ، اما قبلا بايد تو را بيرون بفرستم که رسوايي بار نياوري.»
ماهي ريزه گفت:« تو که داري خودت مي ميري ، چطوري مي خواهي ماهيخوار را بکشي؟»
ماهي کوچولو خنجرش را نشان داد و گفت:
« از همين تو ، شکمش را پاره مي کنم، حالا گوش کن ببين چه مي گويم: من شروع مي کنم به وول خوردن و اينور و آنور رفتن ، که ماهيخوار قلقلکش بشود و همينکه دهانش باز شد و شروع کرد به قاه قاه خنديدن ، توبيرون بپر.»
ماهي ريزه گفت:« پس خودت چي؟»
ماهي کوچولو گفت:« فکر مرا نکن. من تا اين بدجنس را نکشم ، بيرون نمي آيم.»
ماهي سياه اين را گفت و شروع کرد به وول خوردن و اينور و آنور رفتن و شکم ماهيخوار را قلقلک دادن. ماهي ريزه دم در معده ي ماهيخوار حاضر ايستاده بود. تا ماهيخوار دهانش را باز کرد و شروع کرد به قاه قاه خنديدن ، ماهي ريزه از دهان ماهيخوار بيرون پريد و در رفت و کمي بعد در آب افتاد ، اما هر چه منتظر ماند از ماهي سياه خبري نشد. ناگهان ديد ماهيخوار همينطور پيچ و تاب مي خورد و فرياد مي کشد ، تا اينکه شروع کرد به دست و پا زدن و پايين آمدن و بعد شلپي افتاد توي آب و باز دست و پا زد تا از جنب و جوش افتاد ، اما از ماهي سياه کوچولو هيچ خبري نشد و تا به حال هم هيچ خبري نشده…
ماهي پير قصه اش را تمام کرد و به دوازده هزار بچه و نوه اش گفت:« ديگر وقت خواب ست بچه ها ، برويد بخوابيد.»
بچه ها و نوه ها گفتند:« مادربزرگ! نگفتي آن ماهي ريزه چطور شد.»
ماهي پير گفت:« آن هم بماند براي فردا شب. حالا وقت خواب ست ، شب به خير!»
يازده هزار و نهصد و نود و نه ماهي کوچولو«شب به خير» گفتند و رفتند خوابيدند. مادربزرگ هم خوابش برد ، اما ماهي سرخ کوچولوئي هر چقدر کرد ، خوابش نبرد، شب تا صبح همه اش در فکر دريا بود …….

زمستان 46

 صمد بهرنگي

Advertisements

پایاپیوند نوشتن دیدگاه

منشور كورش

سپتامبر 17, 2008 at 3:21 ب.ظ. (نوشتار, ناسيوناليستي)

http://www.ghiasabadi.com/manshur.html

 

 

 

 

منشور كورش هخامنشی

متن كامل

رضا مرادی غیاث آباد

 

1. «كورش» (در بابلی: ‹كو- رَ – آش›)، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه «بـابِـل» ‹با- بی- لیم›، شاه «سـومـر» ‹شو- مـِ- ری› و «اَكَّـد» ‹اَ‌ك- كـَ- دی- ای›، …

2. … همه جهان

(از اینجا تا پایان سطر نوزدهم، نه از زبان كورش، بلكه به روایت ناظری ناشناخته كه می‌تواند نظر اهالی و بزرگان بابل باشد، بازگو می‌شود).

3. … مرد ناشایستی به فرمانروایی كشورش رسیده بود.

4. او آیین‌های كهن را از میان برد و چیزهای ساختگی بجای آن گذاشت.

5. معبدی بَدلی از نیایشگاه «اِسَـگیلَـه» ‹اِ- سَگ- ایلَـه› برای شهر «اور» ‹او- ریم› و دیگر شهرها ساخت.

(«اِسَـگیـلَـه/ اِزاگیلا» نام نیایشگاه بزرگ «مردوك» یا خدای بزرگ است. این نام شباهت فراوانی با نام نیایشگاه ایرانی «اِزَگین» در «اَرَتَـه» دارد كه در حماسه سومری «اِنمِـركار و فرمانروای اَرَته» بازگو شده است. آقای جهانشاه درخشانی در آریاییان، مردم كاشی و دیگر ایرانیان (تهران، 1382، ص 507)، «اِزَگین» را به معنای «سنگ لاجورد» می‌داند. از سوی دیگر «كاسیان» نیز رنگ آبی را رنگ خداوند بشمار می‌آوردند و «كاشّـو/ كاسّـو»، نام خدای بزرگ آنان به معنای «رنگ آبی» است. امروزه همچنان واژه «كاس» برای رنگ آبی در گویش‌های محلی بكار می‌رود. برای نمونه در گیلان، مردان با چشم آبی را «كـاس آقا» خطاب می‌كنند. همچنین برای آگاهی از پیوند اَرَتَـه با نواحی باستانی حاشیه هلیل‌رود در جنوب جیرفت بنگرید به: مجیدزاده، یوسف، جیرفت كهن‌ترین تمدن شرق، تهران، 1382).

6. او كار ناشایست قربانی كردن را رواج داد كه پیش از آن نبود … هر روز كارهایی ناپسند می‌كرد، خشونت و بد‌كرداری.

7. او كارهای … روزمره را دشوار ساخت. او با مقررات نامناسب در زنـدگی مـردم دخالت می‌كرد. اندوه و غم را در شهرها پراكند. او از پرستش «مَــردوك» ‹اَمَـر- اوتو› خدای بزرگ روی برگرداند.

(گمان می‌رود نام «مردوك» با واژه آریایی و اوستایی «اَمِـرِتات» به معنای «جاودانگی/ بی‌مرگی» در پیوند باشد. اما ویژگی‌های دیگر مردوك شباهت‌هایی با «اهورامزدا» دارد و همچون او در سیاره «مشتری» متجلی می‌شده است. همانگونه كه مردوك را با نام «اَمَـر- اوتو‌» می‌شناخته‌اند؛ از او با نام آریایی و كاسی «شوگورو» نیز یاد می‌كرده‌اند كه به معنای «بزرگترین سرور» بوده و با معنای اهورامزدا (سرور دانا/ سرور خردمند) در پیوند است).

8. او مردم را به سختی معاش دچار كرد. هر روز به شیوه‌ای ساكنان شهر را آزار می‌داد. او با كارهای خشنِ خود مردم را نابود می‌كرد … همه مردم را.

9. از ناله و دادخواهی مردم، «اِنـلیل/ ایـلّیل» خدای بزرگ (= مردوك) ناراحت شد … دیگر ایزدان آن سرزمین را ترك كرده بودند. (منظور آبادانی و فراوانی و آرامش)

10. مردم از خدای بزرگ می‌خواستند تا به وضع همه باشندگان روی زمین كه زندگی و كاشانه‌اشان رو به ویرانی می‌رفت، توجه كند. مردوك خدای بزرگ اراده كرد تا ایزدان به «بابِـل» بازگردند.

11. ساكنان سرزمین «سـومِـر» و «اَكَّـد» مانند مردگان شده بودند. مردوك بسوی آنان متوجه شد و بر آنان رحمت آورد.

12. مردوك به دنبال فرمانروایی دادگر در سراسر همه كشورها به جستجو پرداخت. به جستجوی شاهی خوب كه او را یاری دهد. آنگاه او نام «كورش» پادشاه «اَنْـشان» ‹اَن- شـَ- اَن› را برخواند. از او بنام پادشاه جهان یاد كرد.

13. او تمام سرزمین «گوتی» ‹كو- تی- ای› را به فرمانبرداری كورش در آورد. همچنین همه مردمان «ماد» ‹اوم- مـان‌مَـن- دَه› را. كـورش با هر « سیاه سر» (همه انـسان‌ها) دادگرانه رفتار كرد.

(در تداول، نامِ بابلی «اومان‌منده» را با «ماد» برابر می‌دانند. اما به نظر می‌آید كه این نام بر همه یا یكی از اقوام آریایی كه در هزاره دوم پیش از میلاد به میاندورود مهاجرت كرده‌ بوده‌اند؛ اطلاق می‌شده است).

14. كورش با راستی و عدالت كشور را اداره می‌كرد. مردوك، خدای بزرگ، با شادی از كردار نیك و اندیشه نیكِ این پشتیبان مردم خرسند بود.

15. او كورش را برانگیخت تا راه بابل را در پیش گیرد؛ در حالی كه خودش همچون یاوری راستین دوشادوش او گام برمی‌داشت.

(ممكن است منظور دیده شدن سیاره مشتری بوده باشد. در باورهای ایرانی، سیاره مشتری نماد آسمانی اهورامزدا/ مردوك بوده است. نك به: بارتل ل. واندروردن، پیدایش دانش نجوم، ترجمه همایون صنعتی‌زاده، 1372. او حتی منظور از «سپاه پر شمار او» را نیز ستارگان آسمان می‌داند).

16. لشكر پر شمار او كه همچون آب رودخانه شمارش ناپذیر بود، آراسته به انواع جنگ‌افزارها در كنار او ره می‌سپردند.

17. مردوك مقدر كرد تا كورش بدون جنگ و خونریزی به شهر بابل وارد شود. او بابل را از هر بلایی ایمن داشت. او «نَـبـونـید» ‹نـَ- بو- نـَ- اید› شاه را به دست كورش سپرد.

18. مردم بابل، سراسر سرزمین سومر و اَكَّـد و همه فرمانروایان محلی فرمان كورش را پذیرفتند. از پادشاهی او شادمان شدند و با چهره‌های درخشان او را بوسیدند.

19. مردم سروری را شادباش گفتند كه به یاری او از چنگال مرگ و غم رهایی یافتند و به زندگی بازگشتند. همه ایزدان او را ستودند و نامش را گرامی داشتند.

20. منم «كـورش»، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه توانمند، شاه بابِـل، شاه سومر و اَكَّـد، شاه چهار گوشه جهان.

(از اینجا روایت به صیغه اول شخص و از زبان كورش بازگو می‌شود. استرابو نقل می‌كند كه «كورش» نامی است كه او پس از پادشاهی و با الهام از رود «كُـر» در جنوب پاسارگاد بر خود نهاد. پیش از این، نام او «اَگـرَداتوس Agradatus» (اَگـرَداد/ اَگـراداد) بوده است. نك به: جغرافیای استرابو، ترجمه هـ. صنعتی‌زاده، 1382، ص. 319).

21. پسر «كمبوجیه» ‹كـَ- اَم- بو- زی- یه›، شاه بزرگ، شاه «اَنْـشان»، نـوه «كـورش» (كـورش یكم)، شاه بزرگ، شاه اَنشان، نبیره «چیش‌پیش» ‹شی- ایش- بی- ایش›، شاه بزرگ، شاه اَنشان.

22. از دودمـانی ‌كـه ‌همیشه شـاه بـوده‌اند و فـرمانـروایی‌اش را «بِل/ بعل» ‹بـِ- لو› (خداوند/ = مردوك) و «نَـبـو» ‹نـَ- بو› گرامی می‌دارند و با خرسندی قلبی پادشاهی او را خواهانند. آنگاه كه بدون جنگ و پیكار وارد بابل شدم؛

(«نَـبـو» ایزد نویسندگی و دبیـری بـوده، و نیایشگاه او به نـام «اِزیـدَه» خوانده می‌شده است. ورود كورش «بدون جنگ و پیكار» به بابل، نه تنها در گزارش او، بلكه در متون بابلی همچون «سالنامه نبونید» و نیز در «تواریخ هرودوت» (كتاب یكم) تأیید شده است. برای آگاهی از سالنامه نبونید نگاه كنید به: Hinnz, W., Darios und die Perser, I, 1976, p. 106.).

23. همه مـردم گام‌های مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بـابـل بر تخت شهریاری نشستم. مَردوك دل‌های پاك مردم بابل را متوجه من‌كرد، زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.

(پذیرش كورش توسط مردم، در «كورش‌نامه/ سیروپدی» (Curou Paideia) نوشته گزنفون نیز تأیید شده است. گزنفون اظهار می‌دارد كه مردمان همه كشورها با رضایت خودشان پادشاهی و اقتدار كورش را پذیرفته بودند (سیروپدی، كتاب یكم)).

24. ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید.

25. وضع داخلی بابل و جایگاه‌های مقدسش قلب مرا تكان داد … من برای صلح كوشیدم. نَـبونید، مردم درمانده بابل را به بردگی كشیده بود، كاری كه در خور شأن آنان نبود.

26. من برده‌داری را برانداختم. به بدبختی‌های آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم كه همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند. فرمان دادم كه هیچكس اهالی شهر را از هستی ساقط نكند. مردوك از كردار نیك من خشنود شد.

27. او بر من، كورش، كه ستایشگر او هستم، بر پسر من «كمبوجیه» و همچنین بر همه سپاهیان من،

28. بركت و مهربانی‌اش را ارزانی داشت. ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم. به فرمان مَردوك همه شاهانی كه بر اورنگ پادشاهی نشسته‌اند؛

29. و همه پادشاهان سرزمین‌های جهان، از «دریای بالا» تا «دریای پایین» (دریای مدیترانه تا خلیج فارس)، همه مردم سرزمین‌های دوردست، همه پادشاهان «آموری» ‹اَ- مور- ری- ای›، همه چادرنشینان،

30. مـرا خـراج گذاردند و در بـابـل بر من بـوسـه زدنـد. از … تا «آشـــور» ‹اَش- شور› و «شوش» ‹شو- شَن›.

31. من شهرهای «آگادِه» ‹اَ- گـَ- دِه›، «اِشنونا» ‹اِش- نو- نَك›، «زَمبان» ‹زَ- اَم- بـَ- اَن›، «مِتورنو» ‹مـِ- تور- نو›، «دیر» ‹دِ- ایر›، سرزمین «گوتیان» و شهرهای كهن آنسوی «دجله» ‹ای- دیك- لَت› كه ویران شده بود را از نو ساختم.

32. فرمان دادم تمام نیایشگاه‌هایی كه بسته شده بود را بگشایند. همه خدایان این نیایشگاه‌ها را به جاهای خود بازگرداندم. همه مردمانی كه پراكنده و آواره شده بودند را به جایگاه‌های خود برگرداندم. خانه‌های ویران آنان را آباد كردم. همه مردم را به همبستگی فرا خواندم.

(با اینكه هیچ دلیل قاطعی در زرتشتی بودنِ كورش بزرگ در دست نیست؛ اما او همچون زرتشت به این باور كهن ایرانی پایبند بوده است كه هر كس در پرستش خدای خود و انتخاب دین خود آزاد است. افسوس كه موبدان زرتشتی عصر ساسانی با سختگیری‌ و خشونت‌های بی‌شمار و اعمال سلیقه‌های شخصی در تحریف آیین زرتشت، به این دستاورد با ارزش فرهنگ ایرانی آسیب زدند).

33. همچنین پیكره خدایان سومر و اَكَّـد را كه نَـبونید بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود؛ به خشنودی مَردوك به شادی و خرمی،

34. به نیایشگاه‌های خودشان بازگرداندم، بشود كه دل‌ها شاد گردد. بشود، خدایانی كه آنان را به جایگاه‌های مقدس نخستین‌شان بازگرداندم،

(گشایش و بازسازی نیایشگاه‌ها به فرمان كورش، دستكم در یك متن دیگر شناخته شده است. بر این لوح چهار سطری كه از «اَرَخ» در میاندورود كشف شده، آمده است: “منم كورش، پسر كمبوجیه، شاه توانمند، آنكه «اِسَـگیلَـه» و «اِزیـدَه» را باز ساخت.” برای آگاهی بیشتر نگاه كنید به صفحه 156 مقاله W. Eilers در كتاب‌شناسی).

35. هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم خواستار زندگانی بلند باشند. بشود كه سخنان پر بركت و نیكخواهانه برایم بیابند. بشود كه آنان به خدای من مَردوك بگویند: ‘‘به كورش شاه، پادشاهی كه ترا گرامی می‌دارد و پسرش كمبوجیه جایگاهی در سرای سپند ارزانی دار.’’

(در باورهای ایرانی، «سرای سپند» یا «اَنَـغْـرَه رَئُـچَـنْـگْـه» (اَنَـغران/ اَنارام) به معنای «روشنایی بی‌پایان و جایگاه خدای بزرگ یا اهورامزدا و بهشت برین است).

36. بی‌گمان در روزهای سازندگی، همگی مردم بابل، پادشاه را گرامی داشتند و من برای همه مردم جامعه‌ای آرام فراهم ساختم. (صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا كردم). . . . .

37. … غاز، دو اردك، ده كبوتر. برای غازها، اردك‌ها و كبوتران…

(از سطر 37 تا 45 بخش نویافته‌ای است كه در مقاله «در باره منشور كورش» به آن اشاره شد. این نُه سطر دنباله بلافصل سطرهای پیشین نیست).

38. … باروی بزرگ شهر بابل بنام «ایمگور- اِنـلیل» ‹ایم- گور- اِن- لیل› را استوار گردانیدم …

39. … دیوار آجری خندق شهر را،

40. … كه هیچیك از شاهان پیشین با بردگانِ به بیگاری گرفته شده به پایان نرسانیده بودند؛

41. … به انجام رسانیدم.

42. دروازه‌هایی بزرگ برای آنها گذاشتم با درهایی از چوب «سِدر» و روكشی از مفرغ …

43. …كتیبه‌ای از پـادشاهی پیش از من بنام «آشور بانیپال» ‹آش- شور- با- نی- اَپ- لی›

44. …

45. … برای همیشه!

 

 

 

منابعی برای آگاهی بيشتر از ترجمه‌های متن منشور كورش:

 

Berger, P. R., Der Kyros-Zylinder mit dem Zusatzfragment BIN II Nr. 32 und die Akkadischen Personennamen im Danielbuch, Zeitschrift fur Assyriolgie 64. 1975.

Eilers, W., Le texte cunéiforme du Cylinder de Cyrus, Acta Iranica 2, 1974.

Harmatta, J., Les modèles littéraires de ľ édit Babylonien de Cyrus, Acta Iranica 1, 1974.

Kuhrt, E., The Cyrus Cylinder and Achaemenid Imperial Policy, JSOT, 1983, 25, (نشريه مطالعات عهد عتيق).

Lecoq, P., Les Inscriptions de Perse Achemenide, Paris, 2000.

Oppenheim, A. L. Traduction du Cylinder du Cyrus in Pritchard, J. b., Ancient Near Easte Texts Relating to the Old Testament, Princeton, 1955.

Rawlinson, H. C., Notes on a Newly Discovered Clay Cylinder of Cyrus the Great. JRAS, 12. 1880.

Richter, G. M., Greek Subjectson Grecopersian Seal Stons, Archaeologica Orintalis in Memorim Ernest Herzfeld, New York, 1952.

Weissbach, F. H., Die Achamenideninschriften Zweiter Art, Herausgeben und Bearbeitel. Leipzig, 1890.

Weissbach, F. H., Keilinschriften der Achämeniden, Leipzig, 1911.

 

پایاپیوند نوشتن دیدگاه

ماهیت تضاد فارسیستی با جنبش ملی خلقهای ایران

سپتامبر 17, 2008 at 3:18 ب.ظ. (نوشتار, ناسيوناليستي)

 

 

 

آنچه امروزه به عنوان یک غلط مشهور یا مصطلح در ادبیات سیاسی ما جا افتاده ،مفهوم اصطلاح «شوونیسم»است.اصطلاح شونیسم

 

 

که امروزه به عنوان ناسیونالیسم افراطی واخیرا درمورد فارسیستهای افراطی رایج گردیده درواقع ربطی به ناسیونالیسم نداشته و اصلا از نام یک افسر فرانسوی ارتش ناپلئون بناپارت موسوم به «شون» گرفته شده است،نامبرده به سبب علاقهء دیوانه وار وافراطی به فرانسه مشهور بود وازآن پس به میهن پرستان افراطی شونیست گفته شد که درواقع معادل اصطلاح «اولترا پاتریوتیست » یا میهن پرست افراطی میباشد ،نه «اولترا ناسیونالیست» یا ملی گرای افراطی.بدیهی است اگر چنانچه فارس یا پارس را به معنی یک مفهوم جغرافیائی مد نظر داشته باشیم و فارسیسم را مترادف با پارسیسم به عنوان طرفداران یک واحد ارضی بدانیم واژه شونیسم بد رستی استعمال گردیده ودرغیر اینصورت بایستی به باز تعریف اصطلاح فوق بپردازیم.
ناسیونالیسم به مفهوم گرایش به ملیتی خاص وبه عبارتی ملی گرائی فارغ از اختلافات مذهبی ویا جزئی درون آن ملت میباشد ودراغلب موارد به عنوان یک نهضت دفاعی در مقابل هجوم بیگانگان به اساس موجودیت ویا وحدت آن ملت مطرح میشودبعنوان نمونه از ناسیونالیسم عرب دردهه 1960 به رهبریت جمال عبدالناصر جهت دفاع از اعراب درقبال تهاجمات اسرائیل میتوان یادکرد.
اما ناسیونالیسم در سیر افراطی آن وقتی به پیروزی هائی نائل میاید وظرفیت های لازم در کنترل تمایلات ملی گرایانه را بواسطهء کسب قدرت غیر متعارف واستقبال انبوه ملت ازدست میدهد،ودچار عدم تعادل تئوریسین های خود میشود،از یک نهضت سیاسی به یک نهضت ایدئولوژیک بدل میگردد و از خود گرائی به خودپرستی میرسد،رهبران برای کسب قدرت بیشتر به ملت بیشتر وبزرگتری که تحت فرمانشان باشد احساس نیاز میکنند بنابراین دایرهء شمولیت نهضت خود را از ملت به نژاد ،گسترش میدهند تا مجموعهء چند ملت را ولو در موقعیتهای جغرافیائی پراکنده ودور ازهم زیر چتر رهبری خود داشته باشند،به این فرایند»راسیسم» یا نژاد پرستی میگوئیم.
اگر ناسیونالیسم جهت اثبات پائین تر نبودن ملت خود دربرابر سایر ملل وبه عنوان یک حرکت تدافعی ودر واکنش به تحقیرهای ملی وخطرات سیاسی واجتماعی پای به عرصهء مبارزه نهاد،هدف راسیسم اثبات برتر بودن نژاد خویش دربرابر سایر نژادها است با این وجود هنوز هم راسیسم بصورت جدلی وعکس العملی برخورد میکند وماهیت دفاعی خودرا حفظ کرده لیکن درونگرایانه برخورد مینماید ونهایتا دیگران را دفع مینماید اما به آنها حمله نمیکند،از اختلاط نژادی میپرهیزد وحداکثر نژادهای دیگر را بایکوت مینماید اما درپی نابودی آنها نیست.چنانچه قرنها در آمریکا یا آفریقای جنوبی مسئلهء «آپارتاید»یا تبعیض نژادی علیرغم امتناع از اعطای حقوق مساوی به نژاد سیاه با نژاد سفید بطور عام وانگلوساکسون بطور خاص ،در پی نابودی آنها برنمی آمد،نمونهءدیگر مسئله تبعیض نژادی در مستعمراتی مثل هند است که انگلستان با وجود مقررات نژاد پرستانه تنها به بهانه حفظ خلوص نژاد انگلوساکسون از برابری هندیها در برخورداری ازحقوق شهروندی ممانعت مینمود ولی برنامهء ازبین بردن نژادآنها را به عنوان هدف مقدس دنبال نمیکرد.
اما بیماری خودپرستانه ءراسیسم یک بیماری رو به توسعه میباشد وبا پیشرفت ونهادینه شدن راسیسم به عنوان یک ایدئولوژی مقدس ورشد خودباوری وایمان به نگاه خاص خداوندی به نژاد برتر وپاک که تئوریسین ها گاه با توسل به روایت سازی وحدیث تراشی ازقول خدایان اساطیری ویا پیامبران مورد باور ملت ،آنرا به عنوان اعتقادات غیر قابل انکار ویا نقد، وبه اصطلاح»تابو» دربین تودهء مردم جا می اندازند،تغییر ژنتیک بزرگی در پروسهء تبدیل ملی گرائی به ملت پرستی ودرحقیقت نژادپرستی رخ میدهد وباعث ظهور پدیده ئی میشود بنام»فاشیسم» ، درعین حالیکه خصوصیات ملیگرایانهء افراطی ونژادپرستانه را داراست صاحب موضع تهاجمی نیز میگردد،بعبارت دیگر اگر ناسیونالیسم یک فرایند سیاسی وراسیسم یک فرایند ایدئولوژیک بود،اکنون
فاشیسم به مثابه یک فرایند سیاسی ایدئولوژیک،حامل قداست ایدئولوژی نژاد پاک وبرتر وقدرت نظامی سیاسی تواما وهمزمان میباشد همانگونه که موسیلینی درایتالیا وهیتلر درآلمان به عنوان نمونه های بارز این جریان شناخته شده اند ومیتوان سرگذشت وسرنوشت آنها را به عنوان الگوی ظهور تفکر فاشیستی مورد مطالعه قرار داد.
ازخصوصیات مشخص تفکر فاشیستی اعتقاد به ملت ونژاد برتر پاک وآسمانی بودن این امتیاز است،ونیز فقدان حق زیستن برای ملت ها ویا نژادهای ناخا لص وپلید ولزوم تبعیت این ملتها از ملت برتر که بواسطهء اتصال نژادی ملتهای پاک یک امت پاک بوجود آورده اند ،همچنین استفاده ازعامل خشونت وارعاب تئوریزه شده وحذف فیزیکی دیگران جهت تحمیل حاکمیت نژاد برتر
ازخصوصیات مشترک تفکر فاشیستی است.فاشیسم همواره با امپریالیسم همراه وملازم بوده است زیرا میل به جهانگشائی وکسب قدرت بیشتر ازخصوصیات رهبران فاشیستی است که درحقیقت خودرا پیامبر میدانند تا رهبر عادی.
حال با تعاریف پیشگفته میتوانید به این سئوال پاسخ دهید که تفکر حاکم بر حکومتها ی ایران ویا فارسیستهای هوادار حفظ برتری فارسها بر سایر ملتهای ایران جزو کدام دسته بندی هاست؟!
آیا شونیسم است؟پاتریوتیسم است؟ناسیونالیسم است؟راسیسم است؟یا فاشیسم؟! ،بانگاهی به نحوه برخورد هموطنان فارس در مورد سایر ملل میبینیم که: آنها با اینکه ظاهرا ازدموکراسی وبرابری سخن میگویند ولی با تصویب قوانین مختلف بازدارنده از رسیدن دیگر ملتهای غیر فارس یا از نظر نژادی ویا مذهبی متفاوت با نژاد فارس مانع از رسیدن ملتها به سطوح بالای قدرت میشوند(البته اینمورد بعد از انقلاب به خاطر چربش ملاک هاو معیارهای مذهبی بر مسائل نژادی ظاهرا تحت الشعاع بینش مذهبی قرار گرفته لیکن درواقع مسئله امتیاز مذهب برای ملتهای غیر فارس اما شیعه مثل تورک های آذربایجان صرفا بخاطر کسری جمعیتی فارسها ونیاز به یارگیری مقطعی در صف بندی علیه سایر ملت های ساکن ایران بوده که با هدف توجیه تورکهای
آذری وآسیمیله کردن آنها که شما هم آریائی هستید وتورک نیستید،صورت گرفته که بخوبی جهت گیری نژادپرستانه را نشان میدهد)،همچنین جعل احادیثی مثل آنچه پشت اسکناسهای پنجهزار تومانی کلیشه شد وبرتری مردان فارس را بر سایر مردان یا زنان ازملتهای دیگر اززبان پیامبر اسلام جعل ومنتشر شده نمونهء واضح تمایلات نژادپرستانه میباشدکه با استفاده ازباورهای مذهبی تئوریزه میشود،استفاده از خشونت وفتاوی ترور وشکنجه ومثله کردن مخالفان از ملیتهای دیگر آنگونه که با مبارزین تورکمن وتورک آذربایجان وکرد وبلوچ وعرب بطور مستمر ودهشتباری اعمال شده ومیشود نمونه دیگری از نگرش فاشیستی به مقوله ملت در ایران از دید فارسیسم حاکم است لیکن این مسئله درمورد حکومت وفارسهای طرفدار آن بیشتر صدق میکند که بلحاظ داشتن قدرت سرکوب وحذف نیازی به اجرای نمایشات لیبرال نمائی ودموکرات منشی درخود حس نمیکنند ودر مبارزه با ملتهای ایران شمشیر را بی پروا از رو بسته اند.
آنچه گفتیم حکایت از نگرش فاشیستی فارسیسم برسایر ملتهای ایران بعنوان محکومین به قبول حاکمیت بی قیدوشرط ونامحدود فارسها برخودشان دارد که البته به «فارسیسم پوزیسیون» وبعبارت دیگر درون حاکمیت معطوف است،اما متاسفانه فارسهای روشنفکر خارج ازحاکمیت یا مخالف آن تحت عنوان «فارسیسم اپوزیسیون»هم در برخورد با ملت های ایران عملا حساسیت وتقابل با خواستهای ملی ونهضت حق طلبانه ملیتهای ایران را نشان میدهند،این تضاد ازچه مسئله ئی ناشی میشود؟!
ازآنجا که این نیروها همواره دغدغهء خود را امکان رشد تمایلات تجزیه طلبانه دربین ملت های ایرانی میدانند ولذا تمامیت ارضی ایران مهمترین عامل جبهه گیری محسوس ونا محسوس ایشان در قبال هر حرکت حق طلبانهء ملت های غیر فارس میباشد که با عدم حمایت ازاین اعتراضات مردمی ویا تحلیل ونقد آن جلوه گر میشود،شاید بتوان عامل وطن پرستی یا پاتریوتیسم را که در شدید ترین حالت آن بصورت پارسیسم به عنوان کشور ایران یا آنچه برگرفته ازافسانه های تاریخی ذوالقرنین وغیره است،یعنی کشور پارس یا فارس رخ مینمایاند بتوان مظهر شونیسم دانست.
اما این شونیسم اپوزیسیون فارس ناشی از اعتقادات فاشیستی نیست بلکه ناشی از مصلحت گرائی سیاسی است،یعنی حفظ استیلای استعماری فارس بعنوان حاکم الی الابد وبلامنازع بر سایر مللی که اتفاقا دارای بیشترین منابع کانی،طبیعی وتاریخی واقتصادی هستند،وملت فارس بدون اتکا براین منابع نمیتواند حتی یکروز هم ازعهده حکومت بر ایران برآید.
بعبارت دیگر مناسبات حکومت فارسها بر ملتهای غیرفارس ایران درطول تاریخ مبتنی بر یک نوع رابطه استعماری وبه اصطلاح «کلنیالیستی» بوده است که درآن نفت منطقه عرب نشین (عربستان ایران)،موادمعدنی واورانیوم منطقه بلوچ نشین(بلوچستان ایران)،مواد کانی وامکانات ترانزیتی وتوریستی منطقه تورک ها وکردها(آذربایجان وکردستان ایران)،محصولات استراتژیک زراعی وخاویار ونفت منطقه تورکمنها (تورکمنستان ایران)استحصال وبهره برداری شود وخود این ملتها ذره ئی از آنهمه ثروت درحال یغما وچپاول بهره نبرند ولی فارسهای حاکم در سایر نقاط ایران که فاقد ثروت های یادشده فوق الذکر هستند براحتی با استفاده از این ذخایر به مدیریت حکومت وادامهء استیلای استعماری وغاصبانهء خودشان بپردازند!،یعنی فارسیسم حاکم بر اپوزیسیون فارس که تحت عنوان سازمانهای سراسری فعالیت میکنند بطور محافظه کارانه ئی ازاین بینش کلنیالیستی
پیروی میکنند که درصورت جدائی این مناطق زرخیز ازخزانهء حکومت ایران ،درآینده اصلا حفظ حکومتی بنام ایران غیر ممکن خواهد بود،ما نیز ضمن تائید این واقعیت لازم میبینیم توجه این گروه را به این مسئله جلب کنیم که تاکنون کمتر گروهی از خلقهای ساکن درکشور ایران اعلام تمایل به جداشدن کرده است وآن تعداد اندک هم بی تردید تحت تاثیر فشارهای ظالمانهء استعماری فارسیسم حاکم بر پوزیسیون واپوزیسیون چنین عکس العملهائی بروز داده اند.ما به هیچ وجه تمایلات تجزیه طلبانه را به نفع ملتهای ایران نمیدانیم ومایل به حفظ تمامیت ارضی ایران درچارچوب یک دموکراسی فدرال اتنیکی هستیم،اما:
چنانچه اپوزیسیون فارس به تقابل خود با حق خواهی ملتهای ایران که ازستم ملی به ستوه آمده اند ادامه دهد،مطمئنا نوک پیکان تمایلات ملی این خلقهای ناراضی تیزتر شده وهیچ تضمینی وجود ندارد که بافت نیروهای لیبرال ووحدت طلب درون جنبشهای ملی بتوانند به حفظ موقعیت ونظرات خود استمرار بخشند ولذا امکان رادیکالیزه شدن کل جنبشهای ملی خلقهای ایران وجود خواهد داشت،بنابراین حمایت از تمایلات فدرالیستی نیروهای لیبرال دموکرات وسوسیال دموکرات درون جنبش ملت های ایران ران بدست خودشان درچارچوب یک دموکراسی فدرال ایرانی که ضامن تمامیت ارضی ایران است صراحتا برسمیت شناخته شودبهترین گزینه برای اتحاد نیروهای ملی وسراسری در مبارزه با دیکتاتوری واستقرار دموکراسی وآزادی درایران است.
نهایتا بعنوان جمعبندی به این نتیجه میرسیم که جنبش ملتهای ایران مواجه با دونوع فارسیسم ازنوع فاشیستی وشونیستی میباشد که اولی منتسب به پوزیسیون ودومی منتسب به اپوزیسیون است لیکن هردو چشم به حفظ منافع کلنیالیستی فارسهابر علیه سایر خلقهای ایران دارند.امکان اتصال یا حمایت نیروی اول با مطالبات ملتها اصلا وجود ندارد اما امکان اتصال نیروی دوم به جنبشهای ملی خلقهای ایران در حال حاضر منتفی نیست.مشروط براینکه حق حاکمیت وتعیین سرنوشت خلقها ی غیرفارس ایران صریحا توسط این نیروها برسمیت شناخته شود..

 

 

 

 

پایاپیوند نوشتن دیدگاه

تعداد آيات قرآن

سپتامبر 17, 2008 at 3:15 ب.ظ. (نوشتار, ديني)

  1.               7           الفاتحه
  2.             286         البقره
  3.             200         ال عمران
  4.             176         النساء
  5.             120         المائده
  6.             165         الانعام
  7.             206         الاعراف
  8.              75           الانفال
  9.             129         التوبه
  10.             109       یونس
  11.             123       هود
  12.             111       یوسف
  13.             43         الرعد
  14.             52         ابراهیم
  15.             99         الحجر
  16.             128       النحل
  17.             111       الاسراء
  18.             110       الکهف
  19.             98         مریم
  20.             135       طه
  21.             112       الانبیاء
  22.             78         الحج
  23.             118       المومنون
  24.             64         النور
  25.             77         الفرقان
  26.             227       الشعراء
  27.             93         النمل
  28.             88         القصص
  29.             69         العنکبوت
  30.             60         الروم
  31.             34         لقمان
  32.             30         السجده
  33.             73         الاحزاب
  34.             54         سبا
  35.             45         فاطر
  36.             83         یس
  37.             182       الصافات
  38.             88         ص
  39.             75         الزمر
  40.             85         المومن
  41.             54         فصلت
  42.             53         الشوری
  43.             89         الزخرف
  44.             59         الدخان
  45.             37         الجاثیه
  46.             35         الاحقاف
  47.             38         محمد
  48.             29         الفتح
  49.             18         الحجرات
  50.             45         ق
  51.             60         الذاریات
  52.             49         الطور
  53.             62         النجم
  54.             55         القمر
  55.             78         الرحمن
  56.             96         الواقعه
  57.             29         الحدید
  58.             22         المجادله
  59.             24         الحشر
  60.             13         المتحنه
  61.             14         الصف
  62.             11         الجمعه
  63.             11         المنافقون
  64.             18         التغابن
  65.             12         الطلاق
  66.             12         التحریم
  67.             30         الملک
  68.             52         القلم
  69.             52         الحاقه
  70.             44         المعارج
  71.             28         نوح
  72.             28         الجن
  73.             20         المزمل
  74.             56         المدثر
  75.             40         القیمه
  76.             31         الدهر
  77.             50         المزسلات
  78.             40         النبا
  79.             46         النازعات
  80.             42         عبس
  81.             29         الکورت
  82.             19         الانفطار
  83.             36         المطففین
  84.             25         الانشقاق
  85.             22         البروج
  86.             17         الطارق
  87.             19         الاعلی
  88.             26         الغاشیه
  89.             30         الفجر
  90.             20         البلد
  91.             15         الشمس
  92.             21         اللیل
  93.             11         والضحی
  94.             8          الانشراح
  95.             8          التین
  96.             19         العلق
  97.             5          القدر
  98.             8          البینه
  99.             8          الزلزال
  100.           11         العادیات
  101.           11         القارعه
  102.            8          التکاثر
  103.            3          العصر
  104.            9          الهمزه
  105.            5          الفیل
  106.            4          قریش
  107.            7          الماعون
  108.            3          الکوثر
  109.            6          الکافرون
  110.            3          النصر
  111.            5          لهب
  112.            4          الاخلاص
  113.            5          الفلق
  114.            6          الناس

 

پایاپیوند نوشتن دیدگاه

آيات غيرانساني كتاب مقدس

سپتامبر 17, 2008 at 2:56 ب.ظ. (نوشتار, ديني)

رشد اسلام گرايي در اروپا مسيحيان تندرو را بر آن داشته تا دست به حملات توهين آميز و ناجوانمردانه نسبت به اسلام بزنند. سلسله حملات منسجمي از سخنراني توهين آميز پاپ تا كاريكاتورهاي دانماركي و امروز هم فيلم موهن «فتنه» و فيلم بعدي كه در راه است. (كارتون هجو آميزي در باره يكي از زنان پيامبر اسلام) همه و همه نشان از ترس مسيحيان تندرو از گسترش اسلام در اروپا است. در موارد قبل، جوشش و عشق مسلمانان به پيامبر مهرباني ها، آنان را بر آن داشت تا به خيابان ها بريزند واعتراض خود را به اين اقدامات توهين آميز نشان دهند ولي چنان كه افتد و داني اين واكنش ها اثر چنداني نداشت و فقط حساسيت و عشق مسلمانان را نسبت به پيامبرشان نشان مي داد و در طرف مقابل هر كسي كه دچار شهوت شهرت بود، قلمي به دست گرفت و طعني به اسلام زد، شايد در قبال اين توهين به نان و نوايي برسد. اين بار گريت وايلدرز نماينده پارلمان هلند با ساختن فيلم كوتاه فتنه و تلفيق قرآن با اعمال تروريستي وهابيان -كه وظيفه اي جز ريختن خون ديگر مسلمانان ندارند-، خواست نشان دهد اسلام با تروريست برابر است و خواستند به بهانه دفاع از آزادي بيان، سنگي به قامت رعناي اسلام بزنند غافل از آنكه چراغي را كه ايزد بر فروزد، هر آن كس پف كند ريشش بسوزد. مهمترين سوالي كه اكنون با آن روبرو هستيم اين است كه واكنش مسلمانان نسبت به فيلم فتنه بايد چگونه باشد؟ آيا باز هم لازم است كه به خيابنها بريزند و پرچم هلند را به آتش بكشند و خشم خود را از اين كار غيراخلاقي و غيرانساني هلندي ها نشان دهند؟ و یا بايد به انتظار محكوميت مجامع حقوق بشر بشينند و دست بر روي دست بگذارند؟ و يا راه سومي هم وجود دارد تا هم مسيحيان افراطي نتوانند لذت توهين به بيش از يك مليارد و نيم مسلمان را احساس كنند و هم از تكرار چنين توهين هايي كه نتيجه اي جز جنگ تمدن ها به بار نخواهد آورد جلو گيري شود؟ آن راه سوم چيست؟ تاريخ تكرارپذير است. اگر خود را در موقعيت اول انقلاب و حمله عراق به ايران قرار دهيم، دشمن متجاوز، ناجوانمردانه، حمله اي سنگين به ايران را آغاز كرد و در مقابل اين حمله 3 نوع پاسخ داده شد. پيشنهاد اول از طرف بني صدر ارائه شد و خائنانه دست بر روي دست گذاشت. «زمين» را به «زماني» كه هيچگاه به دست نياورد، فروخت و به التماس محكوميت مجامع جهاني وقت گذراند. راه حل دوم افرادي بودند كه به خيابانها ريختند و پرچم عراق را به آتش مي كشيدند. اين دو راه حل مشكلي را حل نكرد و تنها راه حل سوم پاسخ داد و آن هم شيرمرداني كه برخاستند و پاسخ هر گلوله اي را با گلوله اي و هر موشكي را با موشكي دادند تا دشمن را عاجزانه بر سر جاي خود نشانيدند. امروز ما درست در همان موقعيت قرار داريم دشمني مجهز با تمام تجهيزات حمله اي سنگين به مقدسات ما را آغازيده است. ما در برابر اين دشمن چه باید كنيم؟ آيا به روش بني صدر به انتظارمحكوميت مجامع حقوق بشر بنشينيم و زمين را به زمان بفروشيم و يا به مانند كاريكاتور هاي دانمارك به خيابان ها بريزيم و پرچم هلند را به آتش بكشيم؟ و يا راه حل سوم را پيش بگيريم و هر حمله اي را به حمله اي متقابل پاسخ دهيم و هر توهيني را پاسخي دندان شكن دهيم. البته اين مسلم است كه آيين ما، اجازه توهين به مقدسات ديگران را نمي دهد و نمي توانيم و نبايد به مقدسات مسيحيان تندرو توهين كنيم ولي آيا نمي توان واقعيت هاي كتاب مقدس موجود مسيحيان را هم به تصوير كشيد؟ اگر به خاطر يك آيه جهاد كه در شرايطي كاملاً انساني وضع شده به ما تهمت تروريست بودن مي زنند، خوب است بدانيم در كتاب مقدس موجود مسيحيان، خشونت هاي چندش آوري وجود دارد كه قلب هر انساني از شنيدن آن به درد مي آيد. هنگامي كه به فرمان «يهوه» به شهرها حمله مي كنند و كودكان و زنان را به آتش مي كشند و كودكان شيرخواره مقابل چشم مادران سر بریده می شوند و ميليونها انسان، به خاطر تصاحب زمينشان، بدين طريق نابود مي شوند. آيا به تصوير كشيدن اين خشونت ها كه از واقعيت هاي كتاب مقدس مسيحيان است، پاسخ مناسبي به توهين کنندگان مسيحی- صهیونیسم نيست؟ اگر ما به خاطر وجود آيه جهاد كه فقط در شرايط ميدان جنگ وضع شده، تروريست هستیم، پس بايد نام اين نسل كشي هاي مليوني كتب مقدس را چه بنهيم؟ مناسب است به چند نمونه از اين موارد در كتاب مقدس اشاره شود:

در جنگ هیچ جنبنده ای را زنده مگذار

در كتاب مقدس وقتي حضرت موسي  مأموريت مي‌يابد که بني‌اسرائيل را از مصر به كنعان آورد، در بين راه با قبايلي برخورد مي‌كنند كه بنا است بني‌اسراييل در سرزمين ايشان زندگي كنند و بايد اين قبايل از بين بروند؛ لذا در كتاب مقدس نوشته شده است که خدا به حضرت موسي  دستور مي‌دهد با اين قبايل بجنگ و همۀ ايشان از زن و مرد و كوچك و شيرخوار را از دم شمشير بگذران: «چون به شهری نزدیک آیی تا با آن جنگ نمایی… از شهرهای این امت‌هایی که یَهُوه، خدایت، تو را به ملکیت می‌دهد، هیچ ذی‌نفس را زنده مگذار؛ بلکه ایشان را،…، بالکل هلاک ساز.» (سفر تثنیه، 20: 10-17) گناه كودكان شيرخواره‌اي كه در اين شهرها زندگي مي‌كردند چه بود؟ چرا بايد قتل‌عام مي‌شدند؟ گناهشان جز اينكه ساكن شهري هستند كه بني‌اسرائيل به زمين آن چشم دارند، چه بود؟

 حضرت موسی زنان و اطفال را مي‌كشد

 حال ببينيم حضرت موسي  با اين دستور چه مي‌كند؟ بنا بر این روایت تحریف‌شده کتاب مقدس، وقتي ايشان به شهر سيحون حمله مي‌كنند، همۀ زنان و كودكان را نيز از دم شمشير مي‌گذرانند تا بتوانند زمين ايشان را تصرف كنند: «آنگاه سیحون با تمامی قوم خود به مقابلۀ ما برای جنگ كردن در یاهَص بیرون آمدند. و یَهُوَه خدای ما او را به دست ما تسلیم نموده، او را با پسرانش و جمیع قومش زدیم و تمامی شهرهای او را در آن وقت گرفته، مردان و زنان و اطفال هر شهر را هلاك كردیم كه یكی را باقی نگذاشتیم. لیكن بهایم را با غنیمت شهرهایی كه گرفته بودیم،.» (سفر تثنیه، 2: 32-37.) چرا كودكان اجازه نداشتند زنده بمانند؟ چرا باید همۀ ساكنان اين مملكت از بين بروند تا ساكنان جديد در اين سرزمين ساكن شوند؟

فقط دختران باكره زنده بمانند

لشگريان حضرت موسي  به قبيله مديان حمله مي‌كنند و همۀ مردانشان را قتل‌عام مي‌كنند و زنان و كودكان را اسير مي‌كنند و غنائم شهر را جمع مي‌كنند و بقيۀ شهر را در آتش مي‌سوزانند. چون اسرا و غنائم را نزد حضرت موسي مي‌برند؛ وي بر قوم خود غضبناك مي‌شود و مي‌فرمايد آيا همۀ زنان و كودكان را زنده نگاه داشتيد؟ پس الآن هر ذكوري از اطفال را و هر زني كه مرد شناخته و با او همبستر شده را بكشيد! به متن كتاب مقدس دقت كنيد: «و بنی‌اسرائیل زنان مدیان و اطفال ایشان را به اسیری بردند، و جمیع بهایم و جمیع مواشی ایشان و همه‌ی املاك ایشان را غارت كردند و تمامی شهرها و مساكن و قلعه‌های ایشان را به آتش سوزانیدند و تمامی غنیمت و جمیع غارت از انسان و بهایم گرفتند….. موسی به ایشان گفت: آیا همۀ زنان را زنده نگاه داشتید؟…. پس الآن هر ذكوری از اطفال را بكشید و هر زنی را كه مرد را شناخته، با او همبستر شده باشد بكشید و از زنان هر دختری را كه مرد را نشناخته و با او همبستر نشده، برای خود زنده نگاه دارید… و غنیمت سوای آن غنیمتی كه مردان جنگی گرفته بودند، از گوسفند، 675 هزار رأس بود و از گاو، 72 هزار رأس و از الاغ، 61 هزار رأس و از انسان از زنانی كه مرد را نشناخته بودند، 32 هزار نفر بودند.» (سفر اعداد، 31: 9-20 و 32-35) چنانكه ديديم؛ تعداد دختران باكره‌اي كه زنده ماندند، 32 هزار نفر بود و از اينجا مي‌توان حدس زد كه تعداد كشته شدگان چقدر بوده است. سؤال اساسي اينجاست كه كودكان كه در دست حضرت موسي  اسیر بودند، چرا بايد قتل‌عام شوند و نیز زنان اسيري كه در دست حضرت موسي  بودند نیز بايد در جلوي چشم فرزندانشان كشته شوند؟ در هر جنگي كه چنين فاجعه‌اي رخ دهد، تمام جوامع انساني اين عمل را محكوم مي‌كنند و خدايي كه پيامبري را فرستاده تا آدميان را به قلّۀ رفيع انسانيت برساند، آيا سزاوار است اين گونه کشتار كودكان اسير را روا بدارد؟ به راستی چگونه می‌توان پذیرفت که خداوندِ محبّت چنین فرامینی صادر کند؟

 کشتار و سوزاندن زنان و کودکان توسط یوشع

 در ادامۀ اين جنگ‌ها و نسل‌كشي‌ها، نوبت به يوشع مي‌رسد. ايشان ديگر نه تنها مردم و زنان و كودكان بي‌پناه شهرها را سرمي‌بريد، بلكه گاو و گوسفندها را هم سربريده، همه را از دم هلاك كرده، سپس شهر را در آتش سوزانيد: «آنگاه قوم صدا زدند و كَرِنّاها را نواختند. و چون قوم آواز كَرِنّا را شنیدند و قوم به آواز بلند صدا زدند، حصار شهر به زمین افتاد. و قوم یعنی هركس پیش روی خود به شهر برآمد و شهر را گرفتند و هرآنچه در شهر بود از مرد و زن و جوان و پیر و حتی گاو و گوسفند و الاغ را به دم شمشیر هلاك كردند و شهر را با آنچه در آن بود، به آتش سوزانیدند؛ لیكن نقره و طلا و ظروف مسین و آهنین را به خزانۀ خانۀ خداوند گذاردند.» (یوشع، 6: 20و21و24) البته هر لشگر پيروزي مي‌تواند به زن و كودكان شهر مغلوب و حتي به گاو و گوسفندهاي شهر رحم نكند و همه را از دم قتل‌عام كند ولي كشتن بي‌هدف بهایم چه منفعتي براي لشگر پيروز دارد؟

 کشتار ایرانیان

در کتاب استر می‌خوانیم: خشایار شاه پادشاه پارس در آخرین روز جشن 180 روزه دستور داد ملكه وشتی زیبایی‌اش را به مقامات و مهمانانش نشان دهد. ملكه امتناع ورزید و پادشاه بسیار خشمناك شد و در همان مجلس ملکه وشتی را طلاق داد و از میان تمام دخترانی که به حرمسرا آمده بودند، استر دختر یتیم یهودی انتخاب شد و وی به جای وشتی ملکه ایران می‌شود. پس از این جریان، هامان وزیر خشایار شاه، توطئه‌ای برای قتل یهودیان می‌چیند اما این توطئه به ضرر وی تمام می‌شود و خشایار شاه دستور قتل هامان و تمام پسرانش را صادر می‌کند و همچنین اجازه مي‌دهد مخالفين‌شان را از ميان بردارند و «مردخای» پسر عموی استر فرمانی بنام پادشاه نوشت و آن را به همه جا فرستاد. فرمانی كه به یهودیان اجازه می‌داد مخالفین خود را از هر قومی كه باشند، بكشند و دارایی‌شان را به غنیمت بگیرند. تورات می‌گوید در سراسر مملكت همه از یهودیان می‌ترسیدند تمام حاكمان و استانداران، مقامات مملكتی و درباریان از ترس مردخای، به یهودیان كمك می‌كردند و به این ترتیب یهودیان به ایرانیان حمله کردند و آنها را از دم شمشیر گذرانده، كشتند. (استر 6:9) در كتاب مقدس مي‌خوانيم در آن روز تنها در پایتخت 500 نفر را كه 10 پسر هامان نیز جزو آنها بودند، كشته‌اند. روز بعد، باز یهودیان پایتخت جمع شدند و 300 نفر دیگر را كشتند. بقیه یهودیان در سایر استان‌ها، 75 هزار نفر از دشمنان خود را كشتند و در هیچ کجا نقل نشده که این همه کشتار در ازای ریخته شدن حتی یک قطره خون از یک یهودی باشد و سپس تورات یادبود این جشن، ایرانی‌کشی را بر یهودیان فرض و لازم گردانید. (استر 32:10) پوریم یكی از بزرگترین جشن‌های یهودیان است. آنان هر ساله واقعه كشتار 75هزار و 800 نفر ايراني را هر ساله جشن مي‌گيرند و به همین مناسبت، سیزدهم ماه ادار را روزه می‌گیرند. چهاردهم و پانزدهم ماه ادار را به رقص و پایكوبی می‌پردازند و این پاداش ایرانیانی بود که به نقل کتاب مقدس و توسط کورش یهودیان را از اسارت 70 ساله بابلی رهانیدند و به آنها حیاتی دوباره بخشیدند. در این مورد این لینک را نیز ببینید.

 حکم مرتد

 یکی از اعتراضاتی که مبشران مسیحی به اسلام وارد می‌کنند، بحث ارتداد است. البته این بحث را با نگاهی غیرواقع‌بینانه و به نحوی مغرضانه بیان می‌کنند، در حالیکه در کتاب مقدس هم احکام شدیدی برای مرتد وضع شده که به یک نمونه آن اشاره می‌کنیم كه اگر اهل یک شهر مرتد شوند، دستور متفاوت می‌شود و باید همه اهالی شهر از کوچک بزرگ و حتی گاو و گوسفند از دم کشته شوند و اجسادشان نیز با اتش سوزانده شود. اگر درباره یكی از شهرهایی كه یَهُوَه خدایت به تو به جهت سكونت می‌دهد كه بعضی پسران بلّیعال از میان تو بیرون رفته، ساكنان شهر خود را منحرف ساخته، گفته‌اند برویم و خدایان غیر را كه نشناخته‌اید، عبادت نماییم  آنگاه تفحص و تجسس نموده نیكو استفسار نما و اینك اگر این امر صحیح و یقین باشد كه این رجاست در میان تو معمول شده است. البته ساكنان آن شهر را به دم شمشیر بكُش و آن‌را با هرچه در آن است و بهایمش را به دم شمشیر هلاك نما. و همه‌ی غنیمت آن‌را در میان كوچه‌اش جمع كن و شهر را با تمامی غنیمتش برای یَهُوَه خدایت به آتش بالكّل بسوزان و آن تا به ابد تلّی خواهد بود و بار دیگر بنا نخواهد شد. (تثنیه فصل 12:13 -17)

 قطع كردن دست

 و همچنين مسيحيان هميشه به احكام اسلام طعن مي‌زنند و به خاطر نمونه يكي از احكام كتاب مقدس ذكر مي‌شود: «و اگر دو شخص با یكدیگر منازعه نمایند و زن یكی پیش آید تا شوهر خود را از دست زننده‌اش رها كند و دست خود را دراز كرده عورت او را بگیرد، پس دست او را قطع كن و چشم تو بر او ترحم نكند.» (تثنیه 25:‌11ـ12) اين آياتي است كه همه مسيحيان بايد به آن ايمان داشته باشند گرچه ديگر به آن عمل نمي‌كنند و در صورت انكار يكي از اين آيات، كليسا ترديدي در كفر ايشان نمي‌كند و با وجود اين همه آيان خشن در كتاب مقدس مسيحيان همواره به مسلمانان تهمت تروريست بودن مي‌زنند. و اگر بنا باشد يكي از دو كتاب قرآن و كتاب مقدس تحريف شده را خشن بناميم، كداميك سزاوار است؟

و اكنون دنياي اسلام، هنرمند غيوري مي‌طلبد تا با به تصوير كشيدن اين واقعيت‌هاي موجود در كتاب مقدس به امثال جناب پاپ و وايلدرز بفهماند كسي كه خانه اش از شيشه است، نبايد به خانه همسايه سنگ اندازي كند.

 

پایاپیوند نوشتن دیدگاه

آثار و زندگي‌نامه صادق هدايت

سپتامبر 17, 2008 at 2:55 ب.ظ. (نوشتار, عمومي)

زندگينامه صادق هدايت

صادق هدايت در سه شنبه 28 بهمن ماه 1281 در خانه پدري در تهران تولد يافت. پدرش هدايت قلي خان هدايت (اعتضادالملك)‌ فرزند جعفرقلي خان هدايت(نيرالملك) و مادرش خانم عذري- زيورالملك هدايت دختر حسين قلي خان مخبرالدوله دوم بود. پدر و مادر صادق از تبار رضا قلي خان هدايت يكي از معروفترين نويسندگان، شعرا و مورخان قرن سيزدهم ايران ميباشد كه خود از بازماندگان كمال خجندي بوده است. او در سال 1287 وارد دوره ابتدايي در مدرسه علميه تهران شد و پس از اتمام اين دوره تحصيلي در سال 1293 دوره متوسطه را در دبيرستان دارالفنون آغاز كرد. در سال 1295 ناراحتي چشم براي او پيش آمد كه در نتيجه در تحصيل او وقفه اي حاصل شد ولي در سال 1296 تحصيلات خود را در مدرسه سن لويي تهران ادامه داد كه از همين جا با زبان و ادبيات فرانسه آشنايي پيدا كرد. در سال 1304 صادق هدايت دوره تحصيلات متوسطه خود را به پايان برد و در سال 1305 همراه عده اي از ديگر دانشجويان ايراني براي تحصيل به بلژيك اعزام گرديد. او ابتدا در بندر (گان) در بلژيك در دانشگاه اين شهر به تحصيل پرداخت ولي از آب و هواي آن شهر و وضع تحصيل خود اظهار نارضايتي مي كرد تا بالاخره او را به پاريس در فرانسه براي ادامه تحصيل منتقل كردند. صادق هدايت در سال 1307 براي اولين بار دست به خودكشي زد و در ساموا حوالي پاريس عزم كرد خود را در رودخانه مارن غرق كند ولي قايقي سررسيد و او را نجات دادند. سرانجام در سال 1309 او به تهران مراجعت كرد و در همين سال در بانك ملي ايران استخدام شد. در اين ايام گروه ربعه شكل گرفت كه عبارت بودند از: بزرگ علوي، مسعود فرزاد، مجتبي مينوي و صادق هدايت. در سال 1311 به اصفهان مسافرت كرد در همين سال از بانك ملي استعفا داده و در اداره كل تجارت مشغول كار شد.
در سال 1312 سفري به شيراز كرد و مدتي در خانه عمويش دكتر كريم هدايت اقامت داشت. در سال 1313 از اداره كل تجارت استعفا داد و در وزارت امور خارجه اشتغال يافت. در سال 1314 از وزارت امور خارجه استعفا داد. در همين سال به تامينات در نظميه تهران احضار و به علت مطالبي كه در كتاب وغ وغ ساهاب درج شده بود مورد بازجويي و اتهام قرار گرفت. در سال 1315 در شركت سهامي كل ساختمان مشغول به كار شد. در همين سال عازم هند شد و تحت نظر محقق و استاد هندي بهرام گور انكل ساريا زبان پهلوي را فرا گرفت. در سال 1316 به تهران مراجعت كرد و مجددا در بانك ملي ايران مشغول به كار شد. در سال 1317 از بانك ملي ايران مجددا استعفا داد و در اداره موسيقي كشور به كار پرداخت و ضمنا همكاري با مجله موسيقي را آغاز كرد و در سال 1319 در دانشكده هنرهاي زيبا با سمت مترجم به كار مشغول شد.
در سال 1322 همكاري با مجله سخن را آغاز كرد. در سال 1324 بر اساس دعوت دانشگاه دولتي آسياي ميانه در ازبكستان عازم تاشكند شد. ضمنا همكاري با مجله پيام نور را آغاز كرد و در همين سال مراسم بزرگداشت صادق هدايت در انجمن فرهنگي ايران و شوروي برگزار شد. در سال 1328 براي شركت در كنگره جهاني هواداران صلح از او دعوت به عمل آمد ولي به دليل مشكلات اداري نتوانست در كنگره حاضر شود. در سال 1329 عازم پاريس شد و در 19 فروردين 1330 در همين شهر بوسيله گاز دست به خودكشي زد. او 48 سال داشت كه خود را از رنج زندگي رهانيد و مزار او در گورستان پرلاشز در پاريس قرار دارد. او تمام مدت عمر كوتاه خود را در خانه پدري زندگي كرد.

***

سال شمار تفصيلي آثار صادق هدايت

 

1302

  • «رباعيات خيام» : كتاب مستقل

1303

  • «زبان حال يك الاغ به وقت مرگ»: مجله وفا سال دوم شماره 6 صفحه 164 تا 168
  • «انسان و حيوان»: كتاب مستقل – انتشارات بروخيم

1305

  • «جادوگري در ايران»: La Magie en Perse : به فارنسه در مجله فرانسوي لووال ديسيس Le Voile dIsis شماره 79 سال 31 چاپ پاريس
  • داستان «مرگ» در مجله ايرانشهر دوره چهارم شماره 11 چاپ برلن صفحه 680 تا 682

1306

  • «فوايد گياهخواري»: كتاب مستقل- چاپ برلين

1308

  • «زنده به گور»
  • «اسير فرانسوي»

1309

  • «پروين دختر ساسان»: كتاب مستقل- كتابخانه فردوسي
  • مجموعه «زنده به گور» مشتمل بر داستانهاي:
    زنده به گور
    اسير فرانسوي
    داود گوژپشت
    مادلن
    آتش پرست
    آبجي خانم
    مرده خورها
    آب زندگي

1310

  • «سايه مغول» در مجموعه انيران – مطبعه فرهومند
  • «كور و برادرش: ترجمه از آرتور شينسلر Arthur Schnitzler نويسنده اطريشي، مجله افسانه، دوره سوم، شماره 4 و 5
  • «كلاغ پير»: ترجمه از الكساندر لانژكيلاند Alexandre Lange Kielland نويسنده نروژي، مجله افسانه، دوره 3، شماره 11، صفحه 1- 5
  • «تمشك تيغ دار»: ترجمه از آنتوان چخوف روسي Anton Pavlovitch Tchekhov ، مجله افسانه، دوره 3، شماره 23، صفحه 1 -51
  • «مرداب حبشه»: ترجمه از كاستن شراو نويسنده فرانسوي Gaston Cherau ، مجله افسانه، دوره 3، شماره 28
  • «درد دل ميرزا يداله»: مجله افسانه، دوره 3، جزوه 28، صفحه 1- 2 كه بعدا به نام داستان محلل چاپ شد
  • «مشاور مخصوص»: ترجمه از آنتوان چخوف، مجله افسانه، سال سوم، شماره 28
  • «حكايت با نتيجه»:  مجله افسانه، دوره 3، شماره 31، صفحه 2 -3
  • «شب هاي ورامين»: مجله افسانه، دوره سوم، شماره 32، صفحه 10 -15
  • «اوسانه: قطع جيبي» – نشريه آريان كوده
  • «جادوگري در ايران»: ترجمه از فرانسه، مجله جهان نو، سال دوم، شماره اول، صفحه 60 -80

1311

  • «اصفهان نصف جهان»: كتاب مستقلكتابخانه خاور
  • مجموعه «سه قطره خون» مشتمل بر داستانهاي:
    سه قطره خون
    گرداب
    داش آكل
    آينه شكسته
    طلب آمرزش
    لاله
    صورتك ها
    چنگال ها
    محلل
  • «چطور ژاندارك دوشيزه اورلئان شده؟» مقدمه صادق هدايت به كتاب «دوشيزه اورلئان» اثر شيلر – ترجمه بزرگ علوي – صفحه الف تا خ

1312

  • مجموعه «سايه روشن» مشتمل بر داستانهاي:
    س.گ.ل.ل
    زني كه مردش را گم كرد
    عروسك پشت پرده
    آفرينگان
    شب هاي ورامين
    آخرين لبخند
    پدران آدم
  • «نيرنگستان»- كتاب مستقل
  • «مازيار»- كتاب مستقل با همكاري مجتبي مينوي
  • «علويه خانم»- كتاب مستقل

1313

  • «وغ وغ ساهاب»- كتاب مستقل با همكاري مسعود فرزاد
  • «ترانه هاي خيام»- كتاب مستقل – مطبعه روشنايي
  • «البعثه الاسلاميه في البلاد الافرنجيه» – كتاب مستقل
  • « شرط بندي» ترجمه از آنتوان چخوف در مجموعه گل هاي رنگارنگ

1315

  • «بوف كور» كتاب مستقل – چاپ پلي كپي شده
  • «كارنامه اردشير پاپكان» ترجمه از متون پهلوي ضمنا شامل « زند و هومن يسن» ترجمه از متون پهلوي

1318

  • «ترانه هاي عاميانه» – مجله موسيقي، سال اول، شماره هاي 6، صفحه 17 – 19. 4 و 7 صفحه 24 و 28.
  • «متل هاي فارسي» – مجله موسيقي، شماره 8
  • قصه هاي «آقاموشه»، «شنگول و منگول» – مجله موسيقي، سال اول، شماره 8
  • قصه «لچك كوچولوي قرمز» – مجله موسيقي، سال دوم، شماره 2

1319

  • «چايكووسكي» – مجله موسيقي، سال دوم، شماره 3، خردادماه، صفحه 25 – 32
  • «پيرامون لغت فرس اسدي» – مجله موسيقي، سال دوم، شماره 11 و 12، صفحه 31 – 36
  • «شيوه نوين در تحقيق ادبي» – مجله موسيقي، سال دوم، شماره 11 و 12، صفحه 19 – 30
  • «گجسته اباليش» – ترجمه از متن پهلوي

1320

  • «داستان ناز» در مجله موسيقي سال سوم شماره دوم، صفحه 38-30
  • «شيوه هاي نوين در شعر فارسي» در مجله سوم شماره 3، صفحه 22
  • «سنگ صبور» مجله موسيقي سال سوم، شماره 6 و 7، صفحه 18-13

1321

  • مجموعه «سگ ولگرد» شامل داستانهاي
    سگ ولگرد
    دن ژوان كرج
    بن بست
    كاتيا
    تخت ابونصر
    تجلي
    تاريكخانه
    ميهن پرست
  • «شهرستانهاي ايران»: ترجمه از متن پهلوي، مجله مهر، سال هشتم، شماره اول، صفحه 47 – 55، شماره دوم، صفحه 127 – 131 و شماره سوم،صفحه 168 – 175
  • داستان «آب زندگي»: انتشارات فرهنگ تهران
  • بخش هايي از «بوف كور»: مجله ايران
  • «بن بست»: چاپ فرانسه 1942 Limpasse

1322

  • «علويه خانم»: كتاب مستقل
  • «گزارش گمان شكن» – ترجمه از متن پهلوي
  • «يادگار جاماسب» – ترجمه از متن پهلوي، مجله سخن، سال اول، شماره 3،صفحه 161 – 167، شماره 4 و 5،صفحه 217- 220
  • ترجمه «گورستان زنان خيانتكار»: از آرتور كريستين سن خاورشناس دانماركي، مجله سخن، سال اول، شماره 7 و 8
  • «جلو قانون»: ترجمه از فرانتس كافكا Frantz Kafka در مجله سخن، شماره 11 و 12
  • «كارنامه اردشير پاپكان» – ترجمه از متن پهلوي
  • «چگونه نويسنده نشدم» – مجله سخن

1323

  • «آب زندگي» – روزنامه مردم
  • «اوراشيما» – قصه ژاپوني – ترجمه در مجله سخن، سال دوم، شماره اول، صفحه 43 – 45
  • نقد «بازرس»: اثر گوگول، ترجمه در مجله پيام نو، سال اول، صفحه 52
  • «ملا نصرالدين در بخارا»: مجله پيام نو،سال اول، شماره اول،صفحه 57
  • «زند و هومن يسن» – ترجمه از متن پهلوي
  • «ولنگاري» مجموعه داستانهاي:
    قضيه مرغ روح
    قضيه زير بته
    قضيه فرهنگستان
    قضيه دست بر قضا
    قضيه خر  دجال
    قضيه نمك تركي

1324

  • «حاجي آقا» – كتاب مستقل
  • نقد «خاموشي دريا»: اثر وركور – مجله سخن، سال دوم،شماره سوم،صفحه 227 – 228
  • «چند نكته درباره ويس و رامين» – مجله پيام نو،سال اول،شماره نهم،صفحه 15 – 19 و شماره 10، صفحه 18 – 26 – 31
  • «طلب آمرزش» – از كتاب سه قطره خون، مجله پيام نو، سال اول، شماره 12، صفحه 20 – 24
  • «شنگول و منگول»: مجله پيام نو،سال دوم، شماره سوم، صفحه 54 – 55
  • انتقاد بر ترجمه رساله «غفران» ابوالعلاء معري، مجله پيام نو، سال دوم، شماره 9، صفحه 64
  • «فلكلر يا فرهنگ توده» – مجله سخن،‌سال دوم، شماره 3، صفحه 179 – 184 و شماره 4، صفحه 339 – 342
  • «طرح كلي براي كاوش فلكلر يك منطقه» – مجله سخن، سال دوم، شماره 4، صفحه 265- 275
  • «شغال و عرب» – ترجمه فرانتس كافكا،‌مجله سخن،‌سال دوم، شماره 5، صفحه 349
  • «آمدن شاه بهرام ورجاوند» – ترجمه از متن پهلوي، مجله سخن، سال دوم، شماره 7، صفحه 540
  • «خط پهلوي و الفباي صوتي»- مجله سخن، سال دوم، شماره 8، صفحه 616 – 760 و شماره 9، صفحه 667- 671
  • «ديوار» – ترجمه از ژان پل سارتر Jean Paul Sartre نويسنده فرانسوي، مجله سخن، سال دوم، شماره 11 و 12، صفحه 833 – 847
  •  «سامپينگه» Sampingue به زبان فرانسه در ژورنال دوتهران
  • لوناتيك  Lunatique  – «هوسباز» – به زبان فرانسه در ژورنال دوتهران

1325

  • «افسانه آفرينش» – چاپ پاريس، آدرين مزون نو
  • «آبجي خانم» – از مجموعه زنده به گور، مجله پيام نو، سال دوم، شماره 6، ارديبهشت 1325، صفحه 31 – 36
  • «فردا» – مجله پيام نو، سال دوم، شماره 7 و 8، صفحه 54 – 64
  • ترجمه داستان «فردا» – به زبان فرانسه در ژورنال دوتهران
  • «گراكوش شكارچي» – ترجمه از فرانتس كافكا، مجله سخن،‌سال سوم، شماره 1، صفحه 48 – 52
  • «قصه كدو» – مجله سخن، دوره سوم، شماره 4
  • «ترجمه هنر ساساني در غرفه مدال ها» – اثر «ال مور گشترن»  در مجله سخن، سال سوم، شماره 5، صفحه 318 – 382
  • «بلبل سرگشته» در مجله سخن، سال سوم، شماره 6 و 7، صفحه 432 – 443
  • مقدمه كتاب «كارخانه مطلق سازي» نوشته كارل چابك، نويسنده چك اسلواكي، با ترجمه حسن قائميان

1327

  • «پيام كافكا» – مقدمه اي بر كتاب «گروه محكومين» فرانتس كافكا
  • «توپ مرواري» – كتاب مستقل

1329

  • «مسخ» – اثر فرانتس كافكا، ترجمه با همكاري حسن قائميان

1378

  • مجموعه «فرهنگ عاميانه مردم ايران» مشتمل بر بخش هاي:
    نيرنگستان
    ترانه ها، متل ها، اوسانه و غيره
    تحقيقات صادق هدايت (چاپ براي بار اول)

1379

  • «انسان و حيوان» به انضمام مجله هاي صادق هدايت (چاپ براي بار اول)
  • «حسرتي، نگاهي و آهي» – آلبوم نفيس عكس هاي صادق هدايت به مناسبت نود و هشتمين سالگرد تولد صادق هدايت با ترجمه انگليسي (28 بهمن 1281)

 

  ***

پایاپیوند نوشتن دیدگاه

منشأ حیات

سپتامبر 17, 2008 at 2:52 ب.ظ. (نوشتار, علمي)

 

 

مقدمه: در ابتدا بیگ بنگ بود و سپس فیزیک پدیدار گشت. سپس در دماهای پایین تر شیمی پا به عرصه نهاد. ذرات اتم ها را شکل دادند. اتم ها با هم ترکیب شده و مولکول ها را ساختند. مولکول ها با هم همراه شدند و اولین الیگومرها و پلیمرهای حیاتی مانند اسیدهای نوکلئیک، لیپیدها، الیگو ساکاریدها و الیگوپپتیدها (نه حیات) را شکل دادند. این مولکول های حیاتی با هم همراه شده و ساده ترین اشکال حیات را که شامل یک غشاء سادۀ لیپیدی محتوی آب و پلیمرهای حیاتی بود شکل دادند. این سلول های ساده که امروزه به دلیل جو اکسیداتیو کنونی زمین قابلیت حیات ندارند و به کلی منقرض شده اند پایه گذارحیات و تکامل بودند. این یک شمای کلی و بسیار ساده ازنحوۀ پیدایش حیات بر روی زمین است (نظریۀ اوپارین) که تمرکز آن بر روی غشاء لیپیدی است. البته نظریات جدیدتر بر روی  RNAبه عنوان اولین پلیمر بنیان گذار حیات تاکید دارند و غشائ لیپیدی را ساختاری پیچیده می دانند که احتمالاً بعدها توسط خود RNA دستورتولید آن صادر گردید و RNAرا به عنوان ژنوم در بر گرفت.

 

هنگامی که زمین در 6/4 میلیارد سال پیش شکل گرفت، کاملاً عاری از حیات بود. 1 میلیارد سال پس از آن موجوداتی مانند جلبک های سبز-آبی پدیدار گشتند. ولی همواره این سؤال وجود داشت که این موجودات از کجا آمده اند؟ به عبارت دیگر حیات از کجا آغاز شد؟ این پرسش بزرگ ادامه یافت و منجر به آزمایشاتی شد که اکثر آنها بر روی این نکته تأکید داشتند که RNA به دلیل توانایی خود تکثیری نقش بسیار بزرگی را در تکامل بازی کرده است.

 

تردید در نظریات قدیمی: تا پیش از قرن 17 بیشتر مردم گمان می کردند خدا، انسان و سایر موجودات عالی را آفریده است و موجودات ابتدایی تر مانند حشرات و میکرو ارگانیسم ها به صورت خودبه خودی از مواد در حال فساد ایجاد می شوند ( لازم به توضیح است که از آنجایی که جلبک ها و قارچ ها جزء میکروارگانیسم ها به شمار می روند، میکروارگانیسم ها در آن زمان شناخته شده بودند). طی دو قرن پس از آن، این باورها به شدت زیر سوأل قرار گرفتند و در اواسط قرن 19 دو دانشمند برجسته یعنی لوئی پاستور و چارلز داروین پیشرفت هایی را در شناسایی منشأ حیات سبب شدند (1).

 

در ابتدا لوئی پاستور مفهوم تولید خودبه خودی را زیر سوأل برد و شواهدی را ارائه داد که حتی باکتری ها نیز از والدینی نظیر خود ایجاد می شوند و این سؤال را مطرح کرد که اولین نسل هر گونه از کجا آمده است؟

 

دومین دانشمند چارلز داروین بود که با بررسی شباهت بین گونه ها نظریۀ انتخاب طبیعی را مطرح کرد و به دنبال این نظریه نظریات دیگری نیز مطرح شد که از اصول تکامل محسوب می شوند. از جمله این که: 1) تکامل قطعاً رخ داده است. 2) تغییرات تکاملی تدریجی بوده است و به هزاران تا میلیون ها سال نیاز داشته است. 3) مکانیسم پیش برندۀ تکامل انتخاب طبیعی است. 4) میلیون ها گونۀ زندۀ امروزی طی فرایندی که گونه زایی نامیده می شود از یک نیای مشترک منشأ گرفته اند (2).

 

ردیابی منشأ حیات: این واقعیت که همۀ موجودات زنده دارای خصوصیات بیوشیمیایی و کد ژنتیکی یکسانی ( به استثناء چند مورد جزئی) هستند قویاً از این نظریه حمایت می کند که همۀ جانداران شناسایی شده از یک نیای مشترک منشأ گرفته اند که همۀ این خصوصیات قبلاً در این نیای مشترک وجود داشته است. احتمال وجود سیستمی با این پیچیدگی و اختصاصیت غیرطبیعی امکان استقلال موجودات را همراه با تکامل موازی رد می کند. تا کنون وجود حیاتی با کدهای ژنتیکی مختلف یا اصول بیوشیمیایی متفاوت اثبات نشده است ولی نمی توان وجود چنین حیاتی را نیز رد کرد (3).

 

همواره باید در نظر داشت که اولین نیای مشترک همۀ موجودات روی زمین نباید الزاماً همان اولین موجود زنده باشد. برای درک بهتر این مطلب بهتر است از اصطلاح «درخت حیات» داروین استفاده کرد که در آن از یک تنۀ منشعب شونده، گونه های جدید در اعصار مختلف پدیدار می شوند. حیات کنونی به صورت سرشاخه های نوک این درخت نمایش داده می شود. اگر دو موجود مختلف را در این درخت دنبال کنیم، نیای مشترک این دو موجود محل تقاطع شاخه های آن هاست. با دنبال کردن رد همۀ موجودات زندۀ کنونی می توان نقطه ای را تصور کرد که همۀ موجودات در آن نقطه به هم می رسند. این نقطه » قدیمی ترین نیای مشترک همۀ موجودات» نامیده می شود و البته نباید انتظار داشت که این نقطه بر روی مرکز تنۀ این درخت باشد. ممکن است شاخه هایی هم پیش از این نقطه وجود داشته اند که اکنون منقرض شده اند. البته دلایلی وجود دارد که این نیای مشترک باید موجودی به حد کافی پیچیده و تخصصی باشد. قطعاً این موجود خود یک دوۀ تکاملی بسیار طولانی را طی کرده است. با دنبال کردن شباهت ها می توان منشأ حیات را در یک ساقه ( یا تنه یا ریشه) شناسایی کرد که شاخه های بعدی از آن منشعب شده اند. البته در این بین گاهی تداخل هایی بین شاخه ها دیده می شود و علت این تداخل آن است که انتقال ژن ها همیشه به صورت عمودی (از والد به فرزند) نیست بلکه بسیاری اوقات انتقال به صورت افقی (بین دو گونه، دو جنس، دو خانواده و یا حتی بالاتر) است. انتقال افقی ژن ها در پروکاریوت ها (مانند باکتری ها) کاملاً شناخته شده است و این امر باعث پیچیدگی هایی در ریابی ژن ها می شود. دربارۀ قلمرو میکروب ها در اعصار گذشته تنها می توان گفت که گونه زایی در میان آنها می توانسته است رخ دهد ولی با اطمینان می توان گفت همۀ حیات کنونی بر روی زمین از یک جمعیت میکروبی خویشاوند با توانایی های ژنتیکی متنوع بوجود آمده است (3).

 

زمان آغاز حیات: زمین شناسان با ردیابی فسیل ها می توانند محدودۀ بازۀ زمانی حیات زمینی را تعیین کنند. قدیمی ترین موجودات فسیلی واضح و قابل شناسایی را می توان درغرب استرالیا یافت که مربوط به 5/3 میلیارد سال پیش می باشند. این فسیل ها مربوط به موجوداتی تک سلولی شبیه به سیانوباکترهای کنونی (باکتری های فتوسنتزکننده) می باشند. از آنجایی که فتوسنتز فرایندی پیچیده است که خود باید یک دورۀ تکاملی را طی کرده باشد بنابراین حیات باید مدتی پیش از آن آغاز شده باشد. متأسفانه شواهدی قدیمی تر که دال بر وجود حیات پیش از این باشد به سختی یافت می شود. در گرینلند صخره هایی رسوبی با حداقل عمری برابر با 85/3 میلیارد سال یافت می شود که حاوی آثاری از کربن با نسبت های ایزوتوپی تغییر یافته هستند که می توانند حاکی از فعالیت های زیستی دوران باستان باشند. اگر این تفسیر درست باشد این شواهد حیات زمینی را به چیزی حدود 4 میلیارد سال قبل باز می گرداند (3).

 

تاریخ حیات بر روی زمین به یک پرسش برای ستاره شناسان مطرح شده است. منظومۀ شمسی 5/4 میلیارد سال پیش از یک ابر چرخان گاز و غبار شکل گرفته است. به مدت حدود 700 میلیون سال سیارات در حال تجمع و شکل گیری از غبارهای نامنسجم بودند. شواهد این دوران به صورت بمباران هایی بر روی سطح ماه کاملاً آشکار است. از آن جایی که زمین بزرگ تر از ماه است بنابراین باید ضربات و خشونت بیشتری را تحمل کرده باشد. سطح زمین در این دوران باید عاری از حیات و غیرقابل زیست بوده باشد ولی با در نظر گرفتن نتایج حاصل از صخره های رسوبی گرینلند این پرسش مطرح می شود که چگونه موجود زنده ای می تواند در این شرایط بقا یابد. یک پاسخ ممکن به این سؤال این است که در آن زمان پناه گاه هایی وجود داشته است که حیات را در برابر این شرایط خشن حفظ می کرده اند. این پاسخ این پرسش را برمی انگیزد که این پناه گاه ها کجا بودند و به عبارت دیگر مکان آغاز حیات کجاست (3)؟  

 

مکان آغاز حیات: ابتدا باید مشخص کرد که ابتدایی ترین کلنی های میکروبی تثبیت یافته چه زیستگاهی را انتخاب کرده اند. بیایید تصور کنیم که حیات در جایی از زمین آغاز شده است. با وجود آن که داروین در مورد منشأ حیات چیز زیادی را مطرح نکرد ولی نامه ای معروف از او در دست است که به یک برکۀ کوچک گرم اشاره می کند که انواع مواد شیمیایی می توانند تدریجاً در آن تجمع یابند سپس توسط انرژی نورانی خورشید تحریک شده و مولکول های پیچیده تری می سازند تا آنجایی که حیات اولیه به صورت تصادفی به وجود می آید. این پیشنهاد ساده بعدها به مدلی تکوین یافته به نام «سوپ اولیه» تبدیل شد (3).

 

با در نظر گرفتن ضرب و شتم زمین توسط بارش های کیهانی، یک برکۀ کوچک گرم کمی بعید و غیر قابل توجیه می نماید. در سال های اخیر بسیاری محیط های فرعی دیگر پیشنهاد شده است. محیطی که قابل توجیه تر از همه می نماید و با تاریخچۀ ابتدایی خشن زمین سازگاری دارد اعماق سطح زمین است یعنی اعماق محیطی که از دیدگاه زمین شناسی هنوز سطح زمین محسوب می شود. در سال 1977 زیردریایی آلوین اکوسیستم های پیچیده ای را در اعماق چند کیلومتری اقیانوس آرام کشف کرد که در اطراف یک دهانۀ آتشفشان تجمع یافته بودند. برخی از این این دهانه های آتشفشانی تحت عنوان سیگاری های سیاه نامیده می شوند. دمای آب اطراف این دهانه ها می تواند تا C˚350 برسد ولی با این وجود به دلیل فشار زیاد نمی جوشد. موجودات زندۀ اطراف این دهانه ها عبارتند از خرچنگ ها و کرم های لوله ای بزرگی که احتمالاً از زیستگاه های بالاتر به این محیط ها وارد شده اند و با شرایط خشن این محیط ها سازگاری پیدا کرده اند. به دلیل تاریکی مطلق دراین عمق فتوسنتز غیر ممکن است و پرسشی که مطرح می شود این است که چه منبع انرژی این اکوسیستم را حفظ می کند. بررسی ها نشان داد که تولیدکنندگان اولیه در این محیط ها میکروب هایی هستند که نزدیک تر به دهانه زندگی می کنند. این میکروب ها به رده ای از موجودات تعلق دارند که تحت عنوان کلی شیمیوتروف ها نامیده می شوند که از مواد شیمیایی و انرژی گرمایی به جای نور خورشید استفاده می کنند. برخی از شیمیو تروف ها قادرند مواد شیمیایی و گازها را مستقیماً به مواد زیستی تبدیل کنند. به موجوداتی که در چنین دماهای بالایی زندگی می کنند هیپرترموفیل گفته می شود (3).

 

با وجود همۀ این شرایط خشن(دمای بالا، فشار بالا، عدم نور، اسیدیتۀ بالا یا پایین و …) این موجودات نیاز دارند که سوخت و ساز خود را به طور طبیعی انجام دهند. تحقیقات مشخص ساخت که این سیگاری های سیاه فقط قلۀ یک کوه یخی بسیار عظیم محسوب می شوند. «پروژۀ حفاری اقیانوس» به مدت چند سال اعماق صخره های بستر دریا را تا عمق 1 کیلومتر مورد کاوش قرار داد. مشخص گردید که حیات در اعماق این صخره ها نیز به اندازۀ سطح آنها رواج دارد. 

 

در دهۀ 1980 میکروارگانیسم هایی از اعماق چند کیلومتری سطح زمین طی یک پروژۀ حفاری چاه نفت در سوئد به دست آمد. این تحقیق تحت ایرادات علمی متعددی قرار گرفت ولی چند سال بعد گزارشات مشابه دیگری نیز از تحقیقاتی مشابه به دست آمد و وفور شواهد وجود حیات را در اعماق زمین اثبات کرد.

 

وجود حیات در اعماق سطح زمین این نظریه را قوت بخشید که حیات می تواند در جایی در زیر زمین آغاز شده باشد یعنی جایی که موجودات می توانند خود را در برابر بارش های کیهانی حفظ کنند. البته نظریات دیگری نیز در مورد منشأ حیات وجود دارد (مانند منشأ حیات از مریخ) که جای بحث بسیارمفصلی را مطلبد که در این مقاله نمی گنجد و ما به معتبرترین آنها بسنده کردیم (3). 

 

نیای مشترک همۀ موجودات: همان گونه که انسان و شمپانزه در 10 میلیون سال پیش تاریخچۀ مشترکی داشته اند، همۀ اشکال امروزی حیات نیز تاریخچۀ مشترکی دارند که به قدمت اشتقاق سه دامین شناخته شدۀ موجودات زنده ( آرکی ها، باکتری ها و یوکاریوت ها) برمی گردد.LUCA یا last universal common ancestor  (نیای مشترک همۀ موجودات) موجودی است که همۀ جانداران کنونی از آن منشأ گرفته اند. LUCA نمایش دهندۀ اولین مرحلۀ تکامل حیات نیست. امروزه پذیرفته شده که پیش از تکامل پروتئین ها و DNA مرحله ای وجود داشته که در آن RNA همان نقشی را بر عهده داشته است که امروزه پروتئین ها و DNA ایفا می کنند. چرا که RNA هم می تواند خود را همانند سازی کند و هم می تواند نقش آنزیمی پروتئین ها را ایفا کند (4).

 

تلاش های بسیاری برای بازسازی ژنوم LUCA صورت گرفته است که تحت عنوان «پروژۀ ژنوم حداقل» نامیده می شود. این پروژه به دنبال ژن هایی می گردد که فراگیر هستند یعنی همۀ فرم های جانداران دارای این ژن ها هستند. لیستی که از این ژن ها تهیه می شود خود احتمال دیگری را مطرح می کند. احتمالاً این لیست ماهیت اصلی حیات سلول را مشخص می کند به عبارت دیگر تعداد حداقل ژن های لازم برای تشکیل یک سلول را تعیین می کند. در سال 1996 دانشمندان با تعیین توالی ژنوم دو باکتری ((Mycoplasma genitalium & Haemophilus influenzae تلاش کردند ژنوم حداقل را مشخص کنند. حاصل تحقیقات آنها به صورت زیر خلاصه شد:

<!–[if !supportLists]–>· <!–[endif]–>256 ژن شالودۀ حیات را تشکیل می دهد.

<!–[if !supportLists]–>· <!–[endif]–>هیچ ماشینی برای سنتز DNA مورد نیز نیست.

 

از این تحقیق مشخص گردید که LUCA اطلاعات ژنتیکی خود را در RNA (و نه DNA) ذخیره می کرده است. البته هنوز بحث های زیادی در مورد ماهیت مادۀ ژنتیکی LUCA DNA) یا (RNA  وجود دارد ولی اکثر دانشمندان بر این نظریه اتفاق نظر دارند که در دوره ای از حیات RNA به جای DNA منبع ذخیرۀ اطلاعات بوده است (4) چنان چه امروزه نیز چنین امری در برخی از ویروس ها از جمله ویروس بیماری ایدز دیده می شود و جالب است که بدانیم حتی در عصر کنونی نیز فرم هایی از حیات به سادگی یک مولکول RNA وجود دارد که فاقد هر گونه غشاء یا اندامک سلولی هستند. به عنوان مثال ویروئیدها (مولکول های RNAای که در برخی گیاهان ایجاد بیماری می کنند) نوعی از این این گونه حیات هستند (5) که حتی اگر هم ما آنها را به عنوان موجوداتی زنده به شمار نیاوریم، نشان گر این هستند که حتی یک مولکول هم می تواند خصوصیات حیاتی را دارا باشد.

 

سخن پایانی: هنوز خلاء زیادی در دانش ما در مورد منشأ حیات وجود دارد ولی به هیچ عنوان این خلاء مدرکی دال بر تأیید افسانه های بشر ابتدایی پیرامون خلقت آدم و حوا و امثال آنها نیست. اگر چه این افسانه ها همیشه با اطمینان در مورد آفرینش سخن می رانند و زبان علم زبان شک و تردید است و بر اساس نظریات استوار ولی در واقع این برتری علم در برابر این افسانه هاست. چنین افسانه هایی راه را بر سؤال که خود محرک دانش و پیشرفت بشر است می بندند و با توضیحات بسیار ابتدایی خود انسان را متقاعد می کنند که هیچ جای تردیدی در این زمینه وجود ندارد و آفرینش و آفریننده در همان مقیاس کوچکی هستند که در افسانه آمده است. بشر کنجکاو با قدرت استدلال و نیروی دانش و ابزار خود یکی یکی این پرسش ها را پاسخ می دهد و به عمر این افسانه ها و خدایان دروغین خلقت پایان می دهد. و آنان که در برابر این موج مقاومت می کنند خود نیز به سرنوشت افسانه هایشان می پیوندند.

 

References:

<!–[if !supportLists]–>1. <!–[endif]–>Orgel, L., E, 1997, The origin of life on earth. [online]. Available: http://www.geocities.com/capecanaveral/lab/2948/orgel.html. [2008, February 18].

 

<!–[if !supportLists]–>2. <!–[endif]–>Charles Darwin Naturalist. [online]. Available: http://www.lucidcafe.com/ library/96feb/darwin.html. [2008, February 18].

 

<!–[if !supportLists]–>3. <!–[endif]–>Davies. P. The origin of life I: When and where did it begin? [online]. Available: http:// cosmos .asu.edu/publications/papers/OriginsOfLife_I.pdf. [2008, February 19].

 

<!–[if !supportLists]–>4. <!–[endif]–>Poole. A., M. 2002. My name is LUCA. [online]. Available: http://www.actionbioscience.org/newfrontiers/poolepaper.html. [2008, February 20].

 

<!–[if !supportLists]–>5. <!–[endif]–>Matousek, J., Orctova, L., Patzak, J., Svoboda, P., Ludvikova, I. 2003. Molecular sampling of hopstunt viroid (HSVd) from grapevines in hop production areas in the Czech Republic and hop protection. Plant soil environment. 49, 168-175.

پایاپیوند نوشتن دیدگاه

جملات عاشقانه

سپتامبر 17, 2008 at 2:50 ب.ظ. (نوشتار, عمومي)

Lives are for living I live for you
Dreams are for dreaming I dream for you
Hearts are for beating mine beats for you
Angels are for keeping. Can I keep you?

 You are like the sunshine so warm, you are like sugar, so sweet… you are like you… and that’s the reason why I love you!

 I am in hospital now. After 5 minutes, I will be transfered to a surgery room. The doctor told me, I will die if I stop RECEIVING YOUR SMS.

 You must be a good runner because you are always running in my mind, you must be a good thief because you have stolen my heart, and i am always a bad shooter because I Miss You Always…

 If I had a penny for everytime I thought of you, I’d still miss you, but at least I would be rich enough to come and see you..!!

 If I die and go to heaven, I’ll put your name on a golden star. So that all the angels can see, how much you mean to me.

I miss you so, here around me, so many people, but yet so alone. I miss your lips, your lovely smile, I miss you each day more and more!

 Love is hard and will always be, but remember somebody loves you and that one is ME !

 I wanted to send you all my love but the postman said it was too big !!!!!

 If you live to be a hundred , I want to be a hundred minus one day , so I don’t have to live a day without you.

There are a lot of birds wispering only about you, you should once listen to them, then you would know how much I love you.

 When the night comes, look at the sky. If you see a falling star, don’t wonder why, just make a wish. Trust me, it will come true, ’cause I did it and I found you!

 I hope that you finally understand, that I will love you untill the end, because your not just my girl, you are also my best friend!

Kiss me and you will see stars ….Love me and I will give them to you.

 My love, words however special … could never even start, to tell you all the love I have for you within my heart!!!

 The day that I’ll die, when death replaces birth, I’ll recognize angels› faces, ‹cus I live with one on earth.

 Loving you could take my life, but when I look into your eyes, I know you’re worth that sacrafice!

 If you were a tear I would never dare to cry. I might lose you!

 If your heart was a prison, I would like to be sentenced for life.

 If a big fat man creeps into your bedroom one night and stuffs you into a bag, Then do not worry ’cause I told Santa I wanted you for christmas!
If you are mad at me, you might just as well give me all my kisses back!

 (\_/)
(=.=)
(«)(«)
a sweet little rabbit, just like you, because I love you!! kisses…

 One day you will ask me: What is more important to you, me or your life? I will say: my life… You will walk away from me without knowing that YOU ARE MY LIFE!

 I have seen angels in the sky, I have seen snowfall in july, I have seen things u only imAgine to see, But I haven’t seen anything sweeter than you.

 True love is hard to find. Special 1-1 of a kind. But the love inside of me is true. It appeared the day I met you!

 I believe that God above created you for me to love. He picked you out from all the rest cause He knew i’d love you the best!

 If I died or went somewhere far, I’d write your name on every star so everyone could look up and see you mean the world to me.

 I love you not because of who you are, but because of who I am when I am with you.

Who cares whether this is a poem or rhyme, I will love you until the end of time.

 Last night I looked up at the stars and matched each one with a reason why I love you I was doing great, but then I ran out of stars.
If you live for 100 more days, then I want to live for 100 more days minus one so that I’d never have to live without you.

 They say you only fall in love once, it can’t be true. Everytime I look at you, I fall in love all over again.

 I get the best feeling in the world when you say hi or even smile at me because I know, even if its just for a second, that I’ve crossed your mind.

 Loved you yesterday, love you still, always have, always will.

 If there ever comes a day when we can’t be together, just know that you are in my heart. You’ll be in there forever!

 Do you believe in love at first sight? Or should I walk by again?

 You can fall from the sky, you can fall from a tree, but the best way to fall is in love with me.

 If I had a rose for everytime I thought about you Id be walking in a garden forever.

 I wrote your name in the sand but the waves washed it away. I wrote your name on my hand but I washed it the next day. I wrote your name on a paper but I accidentally threw it away. I wrote your name in my heart and forever it will stay.

 If I can only be with you in my dreams then I’ll sleep for ever.

Sometimes the best things in life are worth waiting for. So wait for me, I’ll be right back.

 Why is it that I have to climb 1000 mountains to get to you and all you have to do is smile to get to me?

 If I got a penny every time I thought of you I’d be a millionaire by tomorrow.

 If you stood in front of a mirror and held up a dozen roses you would see the 13 most beautiful things in the world.

 A day without you is like a day without light because you light up my life.

 Is it true? Can it be? Are you the only one for me?

 Tonight I ask the stars above. How I’ll ever win your love. What do I do.What do I say. To turn your angel eyes my way?

 The shortest word for me is «I»
The sweetest word for me is «love»
The only word for me is «you!»

 The way you look into my eyes, It scares me
The way you say «I love you», It scares me
The way you know just what to say, It scares me
The ways you scare me, I love it

Good days come often, Bad days do too, But the best days only come when I’m with you.

You tripped me, so I fell for you.

I will love you until my heart stops beating.

 If nothing lasts forever, will you be my nothing?

 I wish I was your blanket, I wish I was your bed, I wish I was your pillow underneath your head, I want to be around you, I want to hold you tight, and be the lucky person who kisses you goodnight.

Each time I miss you a star falls from the sky, So if you look up at the night sky and find it dark with no stars, its all your fault, you made me miss you too much.

 Words alone will never be able to express the depth of my love for you.

 In case you didn’t know, I’ll be loving you always and forever!

 Let these words not only touch your eyes, let them travel through your soul, and let them rest in your heart as you rest in mine…I love you.

 Falling in love with you was the easiest thing I’ve done in my life.

 Hand in hand and heart to heart my love for you shall never part.

Loving you makes my heart explode with happiness.

 Rains fall, winds blow, the sun shines… it all comes naturally, just like loving you.

 Bfseing with you is like having every single one of my wishes come true.

 Loving you has been the best thing to ever happen to me!

 Just had to let you know… you’re the best! I love you!

 You are the sun in my day, the wind in my sky, the waves in my ocean, and the beat in my heart.
 I wish I was there to hold you tight instead of just send this loving, «Good Night.»

 Thank you for being the one who calms all my inner fears.

 Just when I thought it couldn’t get better, you prove me wrong! I love you!

 I LOVE YOU 2-DAY
I LOVE YOU 2-MORROW
PUT IT 2-GETHER
I LOVE YOU 4-EVER

How lucky I am to have known someone who was so hard to say goodbye to.
Love you dear.

 I’m not the same since i met u, the days turned longer the nights turned colder and u will always have a special place in my heart just for you. I LOVE YOU

 Without your LOVE, dayz are «Saddy, Moanday,Tearsday, Wasteday, Thirstday, Frightday, Shatterday».

 Words however special… could never even start, to tell you all the love I have for you within my heart. xXx

 I feel something in my heart, it’s like a little flame, every time I see you, this flame lights up, this flame is special for you, because I LOVE YOU!….

 It must have been a rainy day when you were born, but it wasn’t really rain, the sky was crying because it lost its most beautifull angel…!

 Sometimes words are hard to find, to form that perfect line to let you know you’re always on my mind!

 If i could give u 1 thing in life, i would give u the ability 2 c yourself through my eyes, only then would u realise how special u r 2 me!

 Listed below are the things that I dont like about you:
1.
2.
3.
4.
5.
6.
7.
8.
9.
10…
What can I say? I LOVE everything about U!

 A B C D E F G H I J K L M N O P Q R S T V W X Y Z
oops! i miss «U»

uv been called b4 cupids court 4 stealin my heart, tresspassin in my dreams and robin me of my senses, uv been sentenced 2 a lifetime with me, how do u plead?

 Last night I sent an angel 2 watch over u while u were sleeping but it came back early! So I asked it why? It said that angels don’t watch over other angels!

By following my heart I came to you, I only forgot to take something back with me. For my thoughts are still with you.

 Roses of red grow in my heart and they will never wither… ‹Cause they bloom every time I see your smile, hear your voice or just think of you!

 You know what, in the whole world there is no such darling whom I love and I want the whole world to know that I will never forget you!

 You are always in my heart, here and everywhere, There is no one in the whole world that makes me feel this way.

 They learned me that one hours equals 60 minutes and that one minute equals 60 seconds, but they never told me that one second without you can last for ever!

 I do not think much, i do not think often, but when I think, I think of you!

 Tears in my eyes ……… Tears for you …… Tears that realise how much I love you.

 If a raindrop would mean … I love you and you would ask me how much I love you, i bet you that it would …. rain all day !

-<-@
A rose for you
Because I love you

I love you even more than when I started this sentence.

 I’ll love you till the end! And then some more.

A day without your love is a day without life.

 U may be out of my sight, but not out of my heart. U may be out of my reach, but not out of my mind. I may mean nothing to u, but u’ll always be special to me.

Someday you’ll 4get abt me, …my name, …my voice, who I am & who I am 2 you… But even if you 4get abt me, I just wan u to know… I’ll never 4get you…

 So many questions, but the answers are so few, all i really know, is, I MISS YOU !

 i may seldom tell u how special u are, i may not be able to reach u coz we’re both busy, but inspite of all, u know u are someone i really miss and care about.

 i dont have the measels, i am not confined to bed, asperin wont help coz it aint my head, i dont have back ache or the flu, its more serious…i am missin u!

Ull always be mine 4 now & 4ever.Ull always be mine 4 u r my treasure.Ull always be mine please tell me its true.Please be mine 4ever ill always luv u
Sweet as a rose bud bright as a star cute as a kitten thats what u are.bundles of joy sunshine and fun you are everything i luv all rolled into 1

 I have liked many but loved very few. yet no-one has been as sweet as u. I’d stand and wait in the worlds longest queue. just for the pleasure of a moment with u.

 A special smile a special face.a special someone i cant replace.i luv u i always will.uve filled a space no one can fill!

 i luv ur eyes i luv ur smile.i cherish ur ways i adore ur style. Wot can i say?ur 1of a kind & 24/7 ur on my mind!

 As I lie awake in my bed. All sorts of thought run through my head, Like why do I love you as much as I do. Then I realise its because you are you!

 I love so much my heart is sure. As time goes on I love you more. Your happy smile, Your loving face, No one will ever take your place.

 I hide my tears when I say your name,
but the pain in my heart is stil the same.
Though I smile and seem carefree,
there’s no one who misses you more than me!!

 Is that love i see in your eyes, or merely a reflection of mine?

 Curved high on a mountain covered in dew… I saw these 3 words… I LOVE YOU!

 Fate has brought us together, to meet, to know and to part is the saddest thing in life… I £ove You…

A sMiLe tO pUt You On HiGh… A KisS To Set YoUr SouL ALriGhT… WouLd iT bE aLriGhT iF I spEnT ToNiTe BeiNg LovED bY YoU???

 It is not being in love that makes me happy… but is being in love with YOU that makes me happy.

 Being near is not the meaning of being dear,
I may be far from u but msgs are bridges
2 make u feel that I always REMEMBER YOU!

 Most wonderful pairs in the world are:-
HEART & BEAT
NIGHT & MOON
BIRDS & SONGS
ROSES & LOVE
U & UR $MILE.
SO KEEP $MILING ALWAYS.

 When all seems lost and lonely for you
And you dont really know what to do
Look inside your heart and see
There in a special place, I will be

 

پایاپیوند نوشتن دیدگاه

جملات قصار 1

سپتامبر 17, 2008 at 2:47 ب.ظ. (نوشتار, ديني)

من همیشه فریادم این بوده است که چرا ما باید منطق و درک و شعور خودمان را معطل بگذاریم و بابایی را به مثابه وجدانمان مسئول خوب و بد و خطا و صواب عقایدمان کنیم تا جایی که هر چه را از دهان او در امد وحی منزل بشماریم. این را من بدترین نوع تحقیر «شعورانسان» تلقی می‌کنم.

 احمد شاملو

 

 

دین، توهینی به شأن و مقام انسانیت است. هیچ فرقی نمی‌کند، بدون باورهای دینی، انسان‌های خوب کارهای نیک و انسان‌های بد کارهای بد انجام می‌دهند. ولی آن چیزی که انسان‌های خوب را وادار به کارهای بد می‌کند، باور های دینی است.

استیون واینبرگ

 

قدرت مطلقه ای كه برای ابد حاكم بر اراده جهان است قطعاً میتوانسته است چیز بهتری خلق كند.

برتراند راسل

 

 

این چه خدایی است كه در موقع نیاز آدمی، یا سكوت می‌كند و یا تشریف حضور ندارد.

ژان پل سارتر

 

بحث و جدل کردن با کسى که به جاى تعقل و خردگرایى، دین را انتخاب کرده، مانند تجویز دارو به بدن یک مرده است.

توماس ادیسون

 

 

مردم همان دینی را كه دارند میپذیرند، فیلسوفان هیچ دینی را نمیپذیرند و سیاستمداران همه ادیان را مفید میدانند.

ضرب المثلی در روم باستان

 

 

دیدن بوسیله ایمان یعنی چشم بستن بر حقایق.

بنجامین فرانكلین

 

روحانى نسبت به برهنگى و رابطه طبیعى دو جنس حساسیت دارد، اما از کنار فقر و فلاکت مى گذرد.

سوزان ارتس

 

بگذارید بنام انسان زندگی کنیم. بگذارید آنانی که در جست‌وجوی حقیقت طبیعت بودند و هرگز انسان‌های مشابه خود را اعدام نکردند را بیاد بیاوریم. ستاره‌شناسان و شیمی‌دان‌ها هرگز زنجیر آهنین بهم نبافتند، هرگز حفره‌ی تاریک زندان نساختند. زمین‌شناسان هرگز ابزاری برای شکنجه و آزار ابداع نکردند. فیلسوفان تئوری‌های حقیقی و حقیقت را با سوزاندن همسایگانشان به مردم ارائه ندادند. آزاداندیشان و دگراندیشان برجسته فقط برای نیکی مردمان و انسان‌ها زیسته‌اند.

 رابرت اینگرسول

 

 

صریح و روشن بگویم: من مسلمان نیستم. من هیچوقت جرم ارتداد را نپذیرفته ام چون هیچگاه بعنوان یک انسان بالغ و عاقل در زندگى ام هیچ نوع اعتقاد دینى را برسمیت نشناخته و اعلام نکرده ام. کسى نمى تواند نسبت به عقیده اى که هیچوقت نداشته، مرتد شود و بخاطر آن مجازات شود. بسیارى از مسلمانانى که مورد احترام من هستند، از این مساله که به محض تولد به اسلام متعلق مى شوند و اگر تصمیم گرفتند آن را برنگزینند مرگ در انتظارشان خواهد بود، وحشت خواهند کرد.

 سلمان رشدى

 

 

تحقیقات علمی بر روی این پایه استوار است که همه اتفاقاتی که می افتند معین شده توسط قوانین طبیعت هستند و این در مورد اعمال مردم نیز صادق است. به همین دلیل است که یک محقق علمی به سختی میتواند تمایل به این عقیده داشته باشد که اتفاقها را میتوان با دعا خواندن تحت تاثیر قرار داد، مثلا با آرزو کردن و تمنا کردن از یک موجود ماورای طبیعت بتوان به تغییری دست یافت.

آلبرت انیشتن

 

 

بیلیونها و تریلیونها انسان نمازخوان و دعا گزار هر روز عاجزانه با تمنا و التماس از خدا چیزى را تقاضا مى کنند: «خدایا این کار را برایم بکن»، «من اتوموبیل نو مى خوام»، «شغل بهتر مى خوام»، «این را به من بده»، آن را به من بده». اما مشکل این است که اگر خدا به دعاها و عجز و التماس شما جواب نداد چه؟ حتما مى گوئید خواست خدا بوده. این طور تشخیص داده …. خوب مگر مریضید که به درگاه او دعا و التماس مى کنید و وقت خودتان را تلف مى کنید؟!

جورج کارلین

 

 

من نمى توانم فرضیه «بى اخلاقى فرد» را بپذیرم، و من اخلاق را منحصرا امرى انسانى و متعلق به انسان مى دانم که هیچ نوع قدرت مافوق انسانى در پشت آن وجود ندارد.

 آلبرت انشتین

 

اگر انجیل ادعا مى کرد که یونس نهنگ را بلعیده است، من بطور قطع باور مى کردم.

ویلیام براون

 

اگر همواره مانند گذشته بیندیشید، همیشه همان چیزهایی را به‌دست می‌آورید كه تا بحال كسب كرده‌اید.

ریچار فاینمن

 

 

حماقت انسان دین را آورد و دین حماقت انسان را جاودانه كرد.

کارل ماركس

 

 

هراسناکترین چیز برای دین و انسان دینخو، منطق و عقل سلیم است.

 ولتر

 

 

کلیه ادیان با شورش علیه اخلاق بدنیا مى آیند و با غلبه اخلاق بر آنها، از بین خواهند رفت.

جورج برنارد شاو

 

 

دو دسته انسان در دنیا وجود دارد: آگاهان بدون دین و دین داران بدون آگاهی.

ابولعلی المعری

 

 

پیامبرانی که مسلح شدند، پیروز شدند، و پیامبرانی که سلاح نداشتند از یادها رفتند.

ماکیاولی

 

 

دو چیز بی نهایت است. کهکشان ها و حماقت بشر، که در اوّلی شک دارم.

آلبرت اینشتاین

 

 

توان بالقوه ی ایمان دینی در خفه کردن صدای محاسبه ی عقلانی چنان است که گوی سبقت را همه ی اسباب دیگر افراط گرایی ربوده است.

ریچارد داوكینز

 

 

من نمی‌توانم خدایی را تصور کنم که مخلوقات خود را پاداش یا کیفر می‌دهد و اهدافش طبق مقاصد ما انسان‌ها شکل گرفته است. خدایی که بطور خلاصه انعکاسی از ضعف و ناتوانی ما انسان‌هاست. من همچنین نمی‌توانم باور کنم که انسان می‌تواند پس از مرگ، ورای جسم مادی‌اش زنده بماند، هر چند که روح‌های ناتوان بدلیل ترس و جهل چنین افکاری را با خود حمل کنند.

 آلبرت اینشتاین

 

 

اگر کسى یک نفر را بکشد قاتل است، میلیونها را بکشد فاتح است و همه را بکشد خداست.

ژان روستان

 

 

مذهب مغزی که فکر میکند را میرباید.

گری ادوین

 

 

جامعه گوسفندی لایق حکومت گرگان است .

برتراند راسل

 

 

روشنفکری اساساٌ با شک آغاز می‌شود. یعنی شک‌کردن و نقدکردن، ماهیت و موضوع روشنفکر واقعی است. او با بیدارکردن شک می‌کوشد تا پایه‌های یقین را در جامعه استوار کند. در واقع برای یک روشنفکر واقعی، شک‌کردن تنها مسئله‌ای است که در آن شک نیست.

 علی میرفطروس

 

 

تعابیر مذهبى که زن مسلمان را وادار به پوشیدن حجاب در کشورهاى سکولار مى کنند جایى که برابرى قانونى زن و مرد و حقوق زنان برسمیت شناخته شده است، ذهنیتى را به نمایش مى گذارند که فقط خواهان حجاب زنان نیست بلکه مى خواهد مردان، جامعه و زندگى را کلا به انقیاد درآورد و پرده حجاب را بر چشم بصیرت و خرد بیندازد.

 ادونیس

 

 

من علیه دین مى نویسم زیرا اگر زنان بخواهند مانند انسان زندگى کنند باید خارج از چهارچوب دینى و قانون اسلامى شریعت زندگى کنند.

تسلیمه نسرین

 

 

فرد در اسلام، چه راستین و چه غیر آن، بى حقوق و بى حرمت است. زن در اسلام برده است. کودک در اسلام در رده احشام است. عقیده آزاد در اسلام معصیت است و مستوجب عقوبت است. موسیقى فساد است. سکس، بدون جواز و بدون داغ مذهب بر کپل مرتکبینش، گناه کبیره است. این دین مرگ و خون و عبودیت است. راستش همه ادیان همینند، اما بیشتر ادیان را بشریت آزاد اندیش و آزادیخواه در طول صدها سال در قفس کرده است. این یکى را هرگز نگرفتند و مهار نکردند. چرخ مى زند و نکبت مى آفریند.

 منصور حکمت

 

 

کسانی که میتوانند تو را باورمند به چرندیات بکنند، میتوانند تو را مجبور به انجام کارهای وحشیانه کنند.

 ولتر

 

 

من در خانه یک روحانى بزرگ شده ام. به همین دلیل دروغگوى درجه یکى از آب در آمده ام.

سیبل تورنداک

 

 

کلیسا همیشه آماده است که ذخائر بهشت را با نقدینگى روى زمین تاخت بزند.

رابرت گرین اینگر سول 

 

 

هر جا که پای استدلال عقلی و علمی لنگ بر می‌دارد، جا برای استدلال و منطق الهی باز می‌شود. به این معنا که هر جا ادعایی از لحاظ علمی و منطقی قابل اثبات نباشد، شخص مدعی ادعای خود را به کلام خدا نسبت می‌دهد و از آنجا که در منطق مذهب کلام خدا سوآل‌بردار نیست، از این طریق قبول آن را برای همه اجباری و بی‌چون‌وچرا می‌کند.

سیامک ستوده

 

 

مذهب، تخیل است و پایه قدرتش در این است که در محدوده تمایلات ذاتى مان واقع مى شود.

زیگموند فروید

 

با عقل سلیم ساده، من به خدا اعتقاد ندارم، به هیچ خدایی.

چارلی چاپلین

 

 

درگیری مذهب وعلم امری ذاتی است وحاصل جمعشان خیلی نزدیک به صفر است. توفیق درعلم اغلب با كنار گذاشتن دگمهای مذهبی حاصل شده است ومواظبت و نگهداری ازدگمهای مذهبی همیشه با كنار گذاشتن علم حاصل شده است.

سام هریس

 

 

سه‌چهارمِ جمعیتِ آمریکا، رسماٌ به معجزات باور دارند. شمارِ کسانی که به شیطان و اینکه خدا در روزِ رستاخیز چنین و چنان می‌کند، عقیده دارند، حیرت انگیز است. این آمار را شما در هیچ کشورِ صنعتیِ دنیا که دارای تکنولوژیِ پیشرفته است نمی‌بینید. چنین ارقامی را، تنها می‌توانید از مساجدِ ایران و یا زنانِ سالخورده در سیسیل آمارگیری کنید. ولی در آمریکا، وضعیت همین است که می‌بینید.

نوام چامسکی

 

 

الاهیدانان چه مهارتی دارند که دانشمندان ندارند و به کار پرسش های عمیق کیهانی می آید؟

ریچارد داوكینز

 

 

قبول اینکه انجیل وحی شده است تنها بستگی به زودباوری کسی که آنرا میخواند دارد.

رابرت گرین اینگرسال

 

 

اسلام عمیقا ضد زن است. اسلام علت بنیادى ستم بر زنان مسلمان و عمده ترین مانع در ارتقاى موقعیت آنان است. اسلام همواره زنان را از نظر فیزیکى، هوشى و اخلاقى موجوداتى فرودست مى بیند.

 ابن وراق

 

 

گرچه اسلامیون خود را یک نیروى مدافع اخلاق قلمداد مى کنند اما زبان آنان و اعمالشان سراسر نفرت وخشونت است. چگونه یک فرد خردگرا و انسان گرا مى تواند با هر توجیهى آنها را تحمل کند و تولرانس نسبت به آنها نشان بدهد؟

 تسلیمه نسرین

 

 

نهایت فرومایگی است  اگر رفتار آدمی را منحصر به ترس از تنبیه یا امید به پاداش باشد.

آلبرت انیشتن

 

 

حرف مزخرف خریدار ندارد، پس تو كه پوزه بند به دهان من میزنی از درستی اندیشه من، از نفوذ اندیشه من میترسی.

احمد شاملو

 

 

انسانها هرگز به اندازه ای که با مفاهیم دینی توجیه شده باشند، شرارت را به کمال و با لذت انجام نمیدهند.

بلز پاسکال

 

 

تبعید، تنهـا یـک مفهوم جغرافیـائی نیست، بلکـه بیشتر – و مهم تر – یـک مفهوم درونی، عاطفی و فرهنگی است. تبعید: حسرتِ «خواستن»هـائـی ست که در حیرتِ «نتوانستن»ها پرپر می شوند و می سوزند.

علی میرفطروس

   

 

جاى مذهب در کلیساست نه در دولت.

جورج واشنگتن

 

علم مرگ ادیان را رقم مى زند.

 اسکار وایلد

 

وقتی مروجین مذهبی به سرزمین ما آمدند، در دستشان کتاب مقدس داشتند و ما در دست زمینهایمان را داشتیم، پنجاه سال بعد، ما در دستمان کتاب های مقدس داشتیم و آنها زمین های ما را در دست داشتند.

جومو کیانتا، اولین رئیس جمهوری کنیا بعد از استقلال

 

 

در گذشته امر وجدانی، امر ایمانی بوده است. وجدان، «خود» نبوده است. وجدان «بی‌خودی» بوده است. «خود» مفهومی جدید است. انسان مدرن است که شهامت دارد بگوید: خودم!

محمد رضا نیكفر

 

 

پر طرفدار ترین مواد مخدر در اروپا عبارتند از الکل و میسیحت.

فردریک نیچه

 

 

حقوق انسانی از جایی آغاز می شود که احکام الاهی به پایان رسیده باشند.

عبدی كلانتری

 

 

اینجور چیزها همیشه اتفاق افتاده اند و هنوز هم اتفاق می افتند، چگونه میتوان این چیزها را نشانه آخر الزمان دانست؟

جولین، امپراتور رم 361-363 پس از میلاد.

 

 

تلاش برای تفسیرِ سکولار از دین، تابحال دین را سکولار نساخته بلکه سکولاریزم را دینی گردانده است. به‌تعبیری در این رویکرد، این دین نیست که در چارچوبِ سکولاریزم محدود می‌گردد بلکه این سکولاریزم است که در چارچوبِ دین محصور خواهد گردید.

یحیی بزرگمهر

 

 

خدا نمرده است، او زنده است و روی یک پروژه ای که کمتر جاه طلبانه است کار میکند.

گرافیتو

  

 

اگر بت‌ها را واژگون كرده باشی كاری نكرده‌ای، وقتی واقعاْ شهامت خواهی داشت كه خوی بت‌پرستی را در درون خویش از میان برداشته باشی. 

نیچه

  

 

شما یک فرد مذهبی را نمی توانید با هیچ چیزی متقاعد کنید.برای آنها ایمان و عقیده اساسش شواهد نیست بلکه اساسش، جایگاه آن نیاز عمیق به ایمان است .

کارل ساگان

 

 

اگر فکر میکنی که منطق روش خوبی برای سنجش درستی باورها نیست، سعی کن این را به من بدون استفاده از منطق اثبات کنی. هیچکس تابحال حتی برای اینکار تلاش نیز نکرده است.

برت لیموین

دین نخبه گرا نیست، نه تنها نیست بلكه نخبگان را دشمن میدارد، خاصه نخبگان فكری را. حوزه دینی به عوام نظر دارد. صلابت دین نه در تعلیمات آن است نه در منفی گرایی زعمای آن، بلكه در آن است كه میتواند انرژی منفی خود را به عوام تزریق كند.

محمد رضا نیكفر

 من باور دارم هردو ما بیخدا هستیم. من تنها به یک خدا کمتر از تو اعتقاد دارم. وقتی که بفهمی چرا تمامی خدایان دیگر را رد کرده ای و فقط یک خدا را قبول کرده ای، خواهی فهمید که من خدای تو را رد میکنم.

استفن روبرتز

 تعریف ایمان: صبر نکردن برای درک اینکه چه چیز صحیح است.

فردریش نیچه

 معجون قدرت عظیم و حماقت عظیم، فاجعه یی عظیم است.

کارل ساگان

 دنیایی كه انسان ناگزیر باشد برای اثبات ناچیزترین حقوق خویش، برابر مرگ سرود بخواند، دنیای بسیار زشتی ست، دنیای واونه یی ست با مفاهیم وارونه.

 احمد شاملو

 ترس پدر و خشونت مادر دین است. بی جهت نیست که این دو در طول تاریخ دست در دست هم پیش رفته اند.

برتراند راسل

 در تمام فرقه های دینی، کشیشان … از پیشرفت علم هراسانند. همچون جادوگران در طلیعه ی سحر، بشارت دهندگان ریزش عمارت مکرشان را برنمی تابند.

توماس جفرسون

  برخی از مردم چنان دیدگاه وسیع و انعطاف پذیری در قبال خدا دارند که ناگزیر هر جا خدا را  بجویند، او را می یابند. می شنویم که می گویند «خدا غایت است»، یا «خدا سرشت پاک ماست»، یا «خدا همان کیهان است». البته به «خدا» هم مثل بقیه ی واژگان می توان هر معنایی داد. اگر می خواهید بگویید که «خدا انرژی است»، پس خدا را در یک تکه زغال سنگ هم می یابید.  

استفان واینبرگ

 اگر نمی دانید که چیزی چگونه کار می کند، نگران نباشید: رهایش کنید و بگویید کار خداست…. دانشمند عزیز، روی رازهایت کار نکن. رازهایت را برای ما بیاور، چون به دردمان می خورند. جهل ذی قیمت را با تحقیق خود هدر نده. ما به این شکاف های شکوهمند که آخرین پناهگاه خداست نیاز وافر داریم.

ریچارد داوكینز

 ایمان یعنی اعتقاد داشتن به چیزی که میدانیم درست نیست.

مارک تواین

  تعقیب و آزار مردم وجه مشخصه ی یک دین معین نیست. بلکه ماهیت همه ی ادیانی ست که قدرت داشته و دستگاه قانون در دستشان بوده است.

 تامس پین

 کشیش ها می گویند که آنها به مردم بخشیدن و خیریه را می آموزند. این طبیعی است. چون آنها با پول مردم زندگی می کنند. همه ی گداها می آموزند که مردم باید به آنها پول بدهند.

رابرت اینگرسول

 اگر خدا وجود میداشت، من فکر میکنم که بعید است او آنقدر بیهوده و لوس باشد که از اینکه افرادی در وجود داشتن او شک کنند آزرده شود.

برترند راسل

 کتاب مقدس تاکنون بیشتر از هر کتاب دیگری ضرر رسانده است.

ویلیام فلوید

  البته آنچه درباره ی اعتقادات دینی من گفته اند دروغ است. دروغی که به طور سیستماتیک تکرار شده است. من به خدایی شخص وار اعتقاد ندارم و هرگز منکر این بی اعتقادی ام نمی شوم بلکه آن را آشکارا بیان می کنم.

آلبرت اینشتاین

   با مشاهده‌ی یك «در»، بلافاصله لزوم «دیوارها» احساس می‌شود. آیا با مشاهده‌ی یك دیوار هم، به همان اندازه لزوم یك «در» را احساس می‌كنیم؟ 

احمد شاملو

  ادعاهای فوق العاده، مدارک فوق العاده نیز میخواهند.

کارل ساگان

 اگر پنجاه ملیون نفر به یک چیز احمقانه اعتقاد داشته باشند، آن چیز همچنان احمقانه است.

 آناتول فرانس

 کلام ما را قبول نکنید، خودتان كتا بهای پیامبران را را بخوانید، نوشتارهای روحانیون را بخوانید. خواهید فهمید که خدا بدترین شخصیت را دارد، پست ترین شخصیتی که در هر افسانه ای وجود داشته است.

 هلدمن جولیوس

  دین یک دوران، تفریح ادبیِ دوران بعدی است.

رالف والدو اِمِرسان

 مسیحیان فعلی تعصب كمتری دارند و این كمی تعصب مربوط به خود آنها نیست بلكه بایستی از نسلها و نژادهای آزاد فكران سپاسگذار شوند كه از زمان رنسانس تا به امروز تلاش كرده اند و مسیحیان را از بسیاری از عقاید خود شرمنده كرده اند.

برتراند راسل

 مسیحیان فعلی میگویند مسیحیت چه دین بانزاكت و عقلانی است و منكر این میشوند كه این ملایمت و منطقی بودن منوط به تعلیمات انسانهایی است كه خود مورد زجر و شكنجه مسیحیان بوده اند.

برتراند راسل

اگر خدا میخواست مردم به او اعتقاد داشته باشند چرا منطق را اختراع کرد؟

اروپیدس 484 قبل از میلاد

  نقل است كه عیسی مسیح گفته: من از این جهان نیستم. این سخنن بیشتر شامل حال روشنگران منتقد دین میشود تا خود مردان دین. روشنگران منتقد دین معمولاً توجه شان به محتوی متون مقدس و باورهای دینی و مناسك دینی است. ولی چیزی كه در دنیای واقعی اهمیتی ندارد محتوای این گونه چیزهاست. مردان دین به این دنیا تعلق دارند و میدانند كه عقل انسانها به چشمشان است، ایمانشان نیز.

محمد رضا نیكفر

 هیچ فلسفه ای، هیچ دینی، هرگز پیامی به این نیکویی برای جهان نیاورده است که بیخدایی آورده است.

آنی وود بیسانت

  اسلام هرگز دینی سکولار نبوده درست به همان دلیل که دنیای انسانی را با انبوهی از احکام و بایست‌های دینی، در کامِ خود فرو برده است.

یحیی بزرگمهر

 اما زندگی، نظری آنی و زودگذر از عجایبِ این جهانِ شگفت‌انگیز است و متاثرکننده است که می‌بینیم بسیاری با خواب‌هایی از توهماتِ روحانی از دستش می‌دهند.

 کارل ساگان

  آیا برای اینکه ببینیم باغ زیباست باید باور کنیم که پریانی هم ته باغ هستند.

داگلاس آدامز

  از سوی دیگر مسائل مطرح شده در انجیل بسیار با مسائل امروز ما مرتبط هستند، بعنوان مثال نوح به مدت 40 روز برای جای پارک میگشت.

کورتیس مک دوگال

 

دنیای خوب نیازمند به علم، مهربانی و شجاعت بوده و نیازی به حسرت گذشته نداشته، و همچنین نیازی به زنجیر كشیدن هوش و استعداد مردم كه با تبلیغات جمعی نادان در گذشته دور انجام میشده ندارد. دنیا محتاج به امید به آینده است.

برتراند راسل

 من بسختی می‌توانم بفهمم چگونه انسان می‌تواند آرزو کند که مسیحیت حقیقت داشته باشد. چون متن ِ انجیل صاف و ساده سعی می‌کند بگوید که مردمی که به مسیح عقیده ندارند (که این شامل ِ پدرم، برادرانم و تقریباً همه‌ی دوستان ِ خوبم میشود)، تا ابد مجازات خواهند شد. این یک دکترین ِ لعنت‌زده است.

چارلز داروین

  کارتل مواد مخدر مدى ئین «اسکوبارها» و مثلث چینى و مافیاى ایتالیا و آمریکا، انگشت کوچک ادیان سازمان یافته نمى شوند.

 منصور حکمت

 وانمود کردن اینکه اسلام دین صلح و دوست داشتن است، یک خودفریبى است. اسلام که معنى اش تسلیم شدن به خداست، همواره دین خشونت و غضب بوده است: یا به این دین بپیوند یا مرگ در انتظار توست. تروریسم، فناتیسم و خشونت در ذات اسلام است.

 روى براون

 استادی الاهیات نباید جایگاهی در نهادهای ما داشته باشد.

تامس جفرسون

 منطق ستیزی درها را به روی هر پدیده ای می گشاید، خصوصاً بدترین فرم های اقتدارگرایی.

نوام چامسكی

 قسمتهایی از انجیل را که نمی فهمم ناراحتم نمی کنند. قسمتهایی از آن را که می فهمم عذابم می دهند.

 مارک تواین  

 بهترین کتابی که تابحال علیه اسلام نوشته شده است خود قرآن است.

آرش بیخدا

 امروزه اگر كسی بطلان افسانه های مذهبی را ثابت كماید چندان كار مهمی نكرده است زیرا از روی علوم خود به خود باطل میشود.

صادق هدایت

  كسانی كه میخواهند شما از از دیدگاه دینشان بهره مند شوید هیچوقت نمیخواهند از دیدگاه شما بهره مند شودند.

دیو بری

 این دین ساده من است: نیازی به مرجع تقلید ندارد. نیازی به فلسفه های بغرنج ندارد. دین من عقل من است و مرجع آن مهربانی.

دالایی لاما

 دین در انسان نه علاقه بلکه تنفر به همنوع ایجاد مى کند.

جاناتان سویفت

 منظور از جدایى کلیسا و دولت، جلوگیرى از جدالها و جنایات پایان ناپذیرى است که خاک اروپا را براى قرنها در خون خیسانده است.

جیمز مدیسون

 من عجب از مردمان دنیا دارم که در هر مسئله به کمال فطانت و نهایت عقل و دقت کوشش خویش را بکار می برند و موشکافی می کنند، جز در مسئله ی دین که نه تنها پا بر روی عقل خود می گذارند، بلکه سفیه و دیوانه می شوند و چیز هایی باور می نمایند که هیچ طفل نادانی باور نمی کند و حرف هایی می زنند که ابداً هیچ سفیه دیوانه یی نمی زند.

ولتر

 باور كردن دروغی كه انسان صد بار شنیده آسان تر است از حقیقتی كه انسان حتی یكدفعه هم آنرا نشنیده است.

ناشناس

 خرافه، مذهبیست که دیگر طرفدار ندارد.

جیمز فیبلمن

 زیبایی دیوانگی مذهبی این هست که قدرت پاسخ گویی به همه چیز را دارد. وقتی خدا یا شیطان بعنوان علت العلل و دلیل همه چیز در این دنیای فانی مورد قبول قرار میگیرد، دیگر هیچ چیز به شانس وابسته نخواهد بود و در آن حال منطق را میتوان با شادی از پنجره بیرون انداخت.

استفن کینگ

  اکثریت مطلق مردمان فرهیخته به دین مسیحیت بی اعتقاد اند، اما این بی اعتقادی  را در ملاء عام مخفی می کنند، چرا که نگران اند که درآمدشان را از دست ندهند.

برتراند راسل

 این روشنفکر نیست که باید با جامعه همراه گردد، بلکه این جامعه است که با تلاشِ روشنفکران به مرور باورهای نادرستِ خویش را زدوده و با روشنفکران همراه می‌گردد.

یحیی بزرگمهر

طرفداران خلقت بگونه ای صحبت میکنند که گویا یک تئوری چیزی است که شما بعد از اینکه تمام شب را مشروب خورده اید در خواب میبینید.

ایزاک آسیموف

امروزه نظریه تكامل بوسیله همه پذیرفته شده جز كسانی كه استدلالهایشان نه بر اساس خرد بلكه بر اساس دكترین چسبیدن به دین است.

جیمز واتسون

 هرچقدر میوه های دانش بیشتر در اختیار انسان قرار گیرد، همانقدر باورهای مذهبی از بین خواهد رفت.

زیگموند فروید

 تنها فقط فریب و دروغ است كه از اتباع خود ایمان مطلق میطلبد و به آنها تلقین میكند كه اگر شك آورید رویتان سیاه میشود.

احمد شاملو

 در پانزده قرنى که دستگاه قانونى دین بر سر کار بوده چه ثمره اى داشته است: کم و بیش در همه جا تکبر و تفرعن دستگاه روحانیت، جهل و بردگى و کوردلى انسانها، و خرافات و انتقامجویى و تعقیب و آزار مردم.

جیمز مدیسون

مشاهده ی آنچه که دین می خوانند، هر دین سازمان یافته، در هندوستان و جاهای دیگر، مرا سرشار از وحشت می کند. من مکرراً آن را نکوهش کرده ام و آرزو کرده ام که کاش می شد این منظره را کاملاً پاک کرد. تقریباً همیشه این ادیان حامی عقاید و واکنش های کورکورانه، تعصب و حمق، خرافات، استثمار و  حفظ سروری گروه های بهره کش اند.

جواهر لعل نهرو

 هیچ انسانی تابحال باور نداشته است که انجیل آنچه او میگوید را گفته است، او همیشه معتقد بوده است انجیل آنچه او بدان معتقد است را گفته است.

جورج برنارد شاو

 آسمانى و الهى بودن مسیح در واقع پوششى براى پرت بودن و بى پایه بون ایده مسیحیت است.

 جان آدامز

 خطر ایمان دینی این است که آدمیان عادی را وا می دارد که میوه های جنون را بچینند و آنها را مقدس تلقی کنند.

سام هریس

 واقعیت این است که جنایات مرتکب شده علیه کودکان تحت نام خدا، مسیح و محمد بیشتر از جنایاتى بوده که تحت نام تحت نام شیطان انجام شده اند.

کنت لانینگ

 مسلما کفر نامیدن چیزهایی که اثبات شده است به روح انسان صدمه میزند.

گالیلئو گالیله

 از یک متن دوران بربریت برنز، به نام عهد عتیق، سه دین غیرانسانی نشأت گرفته اند – یهودیت، مسیحیت و اسلام- اینها ادیانی آسمانی هستند. به معنای دقیق  کلمه ادیانی هستند پدرسالار– خدایشان یک پدر قادر متعال است – که طی بیش از 2000 سال  او و نمایندگان مذکر زمینی اش در کشورهای مبتلا به این ادیان آسمانی  به زنان نفرت روا داشته اند.

گور ویدال

  استفاده از دین براى فریب توده ها ضرورى است.

 مارکس ترینیوس وارو

 به همه چیز شک کنید، غیر از به شک.

رنه دکارت

 

وقتی که مردم بیشتر آگاه میشوند، کمتر به روحانی و بیشتر به معلم توجه میکنند.

رابرت گرین اینگرسال

 چنانچه اكنون كلیسا به بدی حكومت شوروی نیست، این امر مدیون كسانی است كه به كلیسا حمله كرده اند.

برتراند راسل

 زندگی ما باید آنقدر با عشق و احساس عجین باشد و عمیق، که خود را با این باورها که هیچ مدرکی بر وجود آن ها نیست فریب ندهیم.

کارل ساگان

 شاید بتواند بگوید که ما با این چیزها فقط خودمان را می فریبیم. فکر می کنیم که زندگی مان بامعناست، درحالی که در واقع پوچ و بیهوده است. نمی دانم به کسی که اصرار دارد که زندگی من بی معناست، درحالی که خودم آن را سرشار از معنا می یابم، چه می توان گفت.

كیت ام.پارسونز

 كتابهای دینی را نمی خوانند، تلاوت میكنند. اگر آنها را با همان دید و دقتی میخواندند كه كتابهای راهنمای راه اندازی چرخ گوشت یا دستگاه دی وی دی را، اینقدر پر فروش نبودند.

محمد رضا نیكفر

  با جسارت وجود خدا را به پرسش بگیر؛ چرا که اگر خدایی باشد، باید خرد را بیش از ترس کورکورانه ارج نهد.

توماس جفرسون

  حیوانات این امتیاز را بر انسان دارند: عالم ربانى ندارند که ارشادشان کند.

ولتر

  باید از خدا پرسید چرا دلایل وجودش را اینقدر ضعیف آفریده است!

 برتراند راسل

  یک فیلسوف تابحال هرگز یک روحانی را نکشته است، در حالیکه روحانیون فلاسفه زیادی را کشته اند.

دنیس دیدرو

 

از خرافات فکرى بشر یکى هم این است که بکارت جزو فضائل است.

ولتر

 روش واقعی فلسفه واقعاً میباسست این باشد: چیزی نگفتن… و سپس، هر وقت كسی دیگر در آن كوشید تا چیزی متافیزیكی بگوید، بر او ثابت كردن این كه برای بعضی از علامات موجود در جمله خود معنایی قائل نشده است.

لودویگ ویتگنشتاین

 من معتقدم تاریخ، هرگز نمونه ای از مردمی را که تحت تسلط روحانیون هستند نشان نمیدهد که توانسته باشند یک دولت آزاد و متمدن را تشکیل بدهند.

توماس جفرسون

  کسی که از حقیقت آگاهی ندارد نادان، و آنکه از حقیقت آگاه است، ولی دانائی خود را انکار میکند یک جنایتکار است.

برتولت برشت

 سرماخوردگی هم میان همه ی آدمیان شایع است، اما نمی گوییم که سودی برایمان دارد.

 دَن دِنِت

  اسبهای شاخدار صورتی نامرئی، از قدرت فوق العاده ماوراء طبیعی برخوردار هستند. ما اینرا میدانیم زیرا آنها هم صورتی هستند هم نامرئی. مانند تمامی مذهب ها، ایمان به اسب شاخدار صورتی هم بر ایمان مبتنی است هم بر منطق. ما ایمان داریم که آنها صورتی هستند و ما میدانیم که آنها نامرئی هستند، چون نمیتوانیم ببینیمشان.

استیو الی

 یزدان شناسی یک انسان، خنده از ته دل برای انسانی دیگر است.

رابرت هینلین

 هر گوشه دنیا، هر رژیم حاكمی چیزی را ممنوع الانتشار به قلم داده من به خودم حق میدهم كه فكر كنم در كار آن رژیم كلكی هست و میخواهد چیزی را از من پنهان كند.

احمد شاملو

  

دین بهترین وسیله برای ساکت نگه داشتن عوام است.

ناپلئون بناپارت

 این جهان بهترین جهان ممکن می شد، اگر دینی در آن نبود.

جان آدامز

  مشکل خداسالاری این است که همه میخواهند خدا باشند.

جیمز دان

  تاریخ و حوادث كنونی نشان میدهد كه انسانها اغراق میكنند، اشتباه تفسیر میكنند و یا حوادثی غیر واقعی را به یاد می آوردند. همچنین دروغگویی دینداران هم زیاد دیده شده است. بیشتر مومنان این حقیقت را زمانی میفهمند كه ادعاهای دیگر ادیان را بررسی میكنند.

دَن براكر

  اگر شیرها خدا داشتند، ویژگی های این خدایان شبیه به شیر بود.

گزنوفن(428-354 قبل از میلاد)

 یك اومانیست یا اتئیست نمیتواند بگوید كه به جهنم بروید ولی دین هم میتواند و هم میبرد.

ناشناس

 وانگهی گویا چالشِ پیشِ روی روشنفکری لائیک، درست پیامدِ روشنفکری باشد. روشنفکر حق ندارد به بهانه‌ی مصلحت یا از دست نرفتنِ آرامشِ مردمان، با دینِ جامعه‌ی خویش همراهی کند.

یحیی بزگمهر

  همه ی دین ها مثل هم هستند: دین اساساً معصیت است، فقط روزهای تعطیل اش فرق می کند.

 کتی لَدمَن، کمدین

 دانش و تاریخ از یکسو و مذهب از سوی دیگر دشمنان سوگند خورده یکدیگرند.

ناپلئون بناپارت

 در مورد دین، حقیقت صرفاً باوری است که ماندگار شده است.

اسکار وایلد

 اگر بخواهیم خلقت را به جای تكامل تدریس كنیم، به جای تولید مثل هم این نظریه را تدریس میكنیم كه لك لك ها بچه را می آورند.

جودیس هایس

 خارج شدن طبیعت از قوانین خود احتمال بیشتری دارد یا دروغ گفتن یك انسان؟ هیچوقت ندیده ایم كه طبیعت بر خلاف قوانین خودش عمل كند اما میدانیم كه در هر لحظه ملیونها دروغ گفته میشود. این حقیقت نشان میدهد كه معجزات دروغی بیش نیستند.

توماس پین

 روح نمی تواند جدای از جسم زنده بماند، زیرا باید بدانیم که روح نیز بخشی از جسم است.

اپیکوروس 350 قبل از میلاد

 یك ماهی به انسانی بدهید و او را یك روز سیر كنید. به او یك مذهب بدهید، تا دم مرگ گرسنگی خواهد كشید و برای یك ماهی دعا خواهد كرد!

ناشناس

 هیچ مدركی در مورد معجزه ها وجود ندارد مگر مداركی كه دروغ بودن آنها را ثابت میكند. معجزه در اینجاست كه عده ای سعی میكنند این دروغها را اثبات كند.

دیوید هیوم

 اگر ده مسیحی معتقد دعا كنند كه سكه ای نیفتد آیا باز هم خواهد افتاد؟ اگر هزار مسلمانِ معتقد دعا كنند چطور؟ ملیاردها انسان مذهبی چطور؟

مارك توماس

 من نمی توانم موجودی را خیر بدانم که به همان معنایی از خیر  که برای  موجودات دیگر مراد می کنیم خیر نباشند.

جان استوارت میل

 هنگامی که ناپلئون از لاپلاس، ریاضیدان مشهور، پرسید که چگونه توانسته بدون ذکری از خدا کتابش را بنویسد، لاپلاس جواب داد: «آقا، من به این فرضیه نیازی ندارم.»

 

آدمهای ضد علم شامل بنیادگرایان، خلقتگرایان، كولتیستها و مردمان مذهبی هستند كه از روی بیچارگی نیاز به ایمان دارند. اشكالی ندارد ولی متاسفانه میخواهند شمار را هم مجبور به این ایمان كنند.

لئون لدرمن

  من به کسانی که خوب میدانند خدا از آنها میخواهد که چکار کنند اعتماد ندارم، زیرا فهمیده ام که آنها همیشه امیال خود را با امیال خدا یکی میدانند.

سوزان انتونی

امروزه، در الاهیات سیاسی اسلام، شیطان پرستان افرادی هستند که توسط شبکه های مرموز داخلی و خارجی، تبلیغات شان را به نام دموکراسی انجام می دهند. شیطان با همین نام، «به اسم دموکراسی»، روح شما را تسخیر می کند.

عبدی كلانتری

 برای اینکه یک «آته ایست بنیادگرا» نباشید باید کدامیک از این خزعبلات را بپذیرید؟ آیا باید یک «آته ایست  میانه رو» کاری به صدها میلیون انسانی که عمیقا توسط ادیان در طول تاریخ صدمه و آزار دیده اند نداشته باشد؟ آیا او باید از آنتی پاتی و خصومت سنی ها نسبت به شیعه ها و مسیحی ها نسبت به یهودیان و مسلمانان به هندوها و همه آنها نسبت به بی دینان خوشش بیاید؟

ای. سی. گریلینگ

 اسلام مانند مسیحیت و یهودیت و هندوئیسم یا هر دین دیگری درباره صلح نیست. درباره جنگ هم نیست. هر دینی درباره اعتقاد مطلق به خود و حق الهی خود مبنی بر تحمیل روایت خود از حقیقت بر سایرین است.

پرویز هودبوی

 اگر خدا میتواند هر كاری را انجام دهد پس میتواند سنگی بسازد كه خودش نتواند بلند كند. سپس كاری هست كه خدا نمیتواند انجام دهد، نمیتواند سنگ را بلند كند. خدا وجود ندارد.

لكرتیوس- شاعر رومی- 96 الی 55قبل از میلاد

  ترس، احساس گناه، و وجدان ناراحت بندگان، عطرهایی معطر برای دماغ خدایان قدرت طلب هستند…آزادی باعث میشود که انسان به شکار خدایان برود و آنها را از تخت عاج خود پایین بکشد و خلع ید کند.

ژان پل سارتر  

 خدا و میهن تیم شکست ناپذیری را تشکیل می دهند که همه ی رکورد های سرکوب و خونریزی را می شکند.

لوئیس بونوئل

هر زمانی كه مذهب بر جهان حكمفرمایی كرده را به عنوان عصر تاریكی میشناسند.

راس هورمنس گرین

 شاید هدف از زندگی ما در این دنیا این نباشد که خدا را بپرستیم، بلکه این باشد که او را خلق کنیم.

آرتور سی کلارک

خلاصه، او باید خودش را مانند خدای ظالمی كه به او اعتقاد دارد آماده بیرحمی بكند.

برتراند راسل

 دین ایده های خاصی در بطن خود دارد که مقدسات، یا محرمات یا مانند آن نامیده می شوند .  و معنای مقدس و محرم بودن شان این است که شما نباید یک کلمه حرف بد در مورد این ایده ها یا انگاره ها بزنید. مبادا چنین کنید. چرا نباید؟ چون که نباید.

داگلاس آدامز

 نامه روز دهم ژوئن تو را دریافت کردم . من در طول حیاتم با کشیش یسوعی صحبت نکرده ام ، من از این گستاخی متحیرم که اینچنین در باره من دروغ می گوید از نظر کشیش یسوعی من آتئیستم ، البته، که هستم و همیشه  بوده ام.

انشتین-در جواب یک شایعه که یک کشیش یسوعی سبب برگشت او از آتئیسم شده است

 

 نخستین روحانی یک شیاد بود، که به یک ساده لوح رسید.

ولتر

 کسی که برای اولین بار ایده خداوند را مطرح کرد، انسان هوشمندی بود.

اروپیدس 484 قبل از میلاد

 كلیه حقاقیق بزرگ جهان در ابتدا كفر محسوب میشدند.

جرج برنارد شاو

ادیان بر مبناى ترس اکثریت و زرنگى اقلیت بنیان شده اند.

استاندال

 اسكیمو: اگر من چیزی درباره خدا و گناه ندانم آیا بازهم به جهنم میروم؟ كشیش: نه، اگر ندانی نمی روی. اسكیمو: پس چرا می خواهی این ها را به من بگویی؟

آنی دیلارد

  

در هر دهکده ای مشعلی است: معلم، که  نور می فشاند؛ و کاهنی است که فرو می کُشد.

ویکتور هوگو

 اسلام عمیقا ضد زن است. اسلام علت بنیادى ستم بر زنان مسلمان و عمده ترین مانع در ارتقاى موقعیت آنان است. اسلام همواره زنان را از نظر فیزیکى، هوشى و اخلاقى موجوداتى فرودست مى بیند.

ابن وراق

اصطلاح «اسلام دین صلح است» قریب 1400 سال است که منسوخ شده. تنها 13 سال اول، اسلام فقط دین صلح بود.

پاتریك سوكدیو

 یکى از رویاهاى مورد علاقه من این است که یکشنبه هفته آینده حتى یک زن هم در هیچیک از کشورهاى جهان به کلیسا نرود. اگر ما زنان صاف و ساده از رفتن به نهادهایى که مرکز ستمگرى هستند خوددارى کنیم، کار آنها مى تواند متوقف بشود.

سونیا جانسون

  کفر لغت دیگرى است براى آزادى اندیشه.

گراهام گرین

قبل از اینکه براى آمدن باران به درگاه خدا نماز بیاورى، بهتر است برنامه هواشناسى را نگاه کنى.

مارک تواین

 

سكولاریسم دین انسانیت است; به امور این جهان می پردازد; به هرچه كه سعادت و رفاه این جهانی را به ارمغان آورد، علاقه مند است و می كوشد ما را از خشونت و زشتی،جهل، فقر و مرض نجات دهد.

رابرت گرین اینگرسون

 فكر میكنم بهترین راه برای اتئیست شدن خواندن كتاب های مقدس است.

دونالد مورگان

 تنها عذر موجه خدا این است که وجود نداشته باشد.

 مارک تواین

 

پایاپیوند نوشتن دیدگاه

بیت تورنت

سپتامبر 17, 2008 at 11:37 ق.ظ. (كامپيوتر, نوشتار)

6 سالی هست که بیت تورنت پا به عرصه ی حیات گذاشته است و روز به روز هم محبوبیت این پروتکل نسبتا سریع به اشتراک گذاری فایل در اینترنت به سرعت در حال افزایش پیدا کردن است.

هر چند لازمه ی استفاده از بیت تورنت داشتن خطوط نسبتا سریع اینترنتی است، ولی با همین خطوط اصطلاحا پرسرعت در ایران (!) هم میشود از این شبکه ها استفاده های نسبتا زیاد و مفیدی برد.

بیت تورنت چیست؟

بیت تورنت یک نرم افزار نیست، بلکه در اصل روش یا پروتکلی برای دانلود کردن فایلها است مشابه شبکه های تحت پروتکل P2P یا کابر به کاربر که البته ابعاد وسیع تر و کامل تری نسبت به این شبکه ها و پروتکل مذکور داراست، و به برنامه هایی که شما از آنها برای دانلود فایل با استفاده از پروتکل بیت تورنت استفاده میکنید اصطلاحا کلاینت های بیت تورنت می گویند.

بیت تورنت مثل Limewire/Kazaa/Napster و سایر برنامه های P2P که در گذشته مورد استفاده قرار میگرفت نیست. و البته این بدین معنی نیست که استفاده از آن سخت و یا پیچیده است، بلافاصله بعد از اینکه برنامه های قدیمی P2P گذشته را فراموش کنید و به استفاده از بیت تورنت روی بیاورید خواهید دید که استفاده از آن چه مقدار ساده و چه مقدار کارآمدتر نسبت به روشهای گذشته است.

بیت تورنت چگونه کار میکند؟

آنچه که سبب تکامل بیت تورنت می شود و در عین حال باعث می شود این پروتکل نسبت به P2P ابعاد وسیع تری یابد در پروسه ی دانلود فایل تحت این پروتکل خلاصه می شود، چرا که در بیت تورنت یک فایل به صد ها قطع کوچک تقسیم می شود و در این شرایط نیازی نیست که کاربر همه ی فایل را دانلود نماید تا بتواند به اشتراک گذاشتن آن را بر روی شبکه آغاز کند، بلکه به محض اینکه کاربر یکی از صد ها قطعه ی کوچک فایل را دریافت کرد می تواند آن را به دیگران به اشتراک بگذارد. به همین علت است که بیت تورنت نسبت به پروتکل قدیمی P2P بسیار سریع تر است زیرا به محض اینکه کلاینت بیت تورنت شما یکی از قطعات فایلی که در حال دانلود آن است را دریافت کرد آن را با دیگران به اشتراک میگذارد و این عمل به صورت دائم تا دریافت کامل فایل ادامه میابد.


برای دانلود کردن یک فایل مثلا یک فیلم یا یک آلبوم موسیقی از بیت تورنت بایستی ابتدا فایل تورنت آن را بیابید، اشتباه نکنید فایل تورنت حاوی فایل یا فایلهای مورد نظر شما نیست بلکه این فایل حاوی اطلاعاتی است که توسط آن کلاینت بیت تورنت شما در می یابد که در کجا و چه آدرسی می تواند کاربری را بیابد که این فایل را دارد و آن را تحت پروتکل و شبکه ی بیت تورنت به اشتراک گذاشته و قابل دانلود کردن است.


حالا که از بیت تورنت یک پیش زمینه ی نسبی پیدا کردید و با آن به صورت کلی آشنا شده اید حتما سئوال میکنید از کجا فایل های تورنت را پیدا کنیم و چگونه آنها را دانلود نمائیم؟


پیش از هر چیز شما به یک کلاینت بیت تورنت نیاز دارید (برنامه ای که توسط آن می توانید دانلودهایتان را از بیت تورنت مدیریت کنید)، کلاینت هایی که من به شخصه پیشنهاد میدهم عبارتند از:


– uTorrent
 برای کاربران ویندوز

– Transmission برای کاربران Mac که کم کم هم تعدادشان دارد در ایران دارد زیاد می شود.

– Azureus و یا KTorrent برای کاربران لینوکس: (البته Azureus کلاینتی است که تحت پلتفورمهای دیگر مثل ویندوز و Mac هم توسعه داده شده است ولی بر روی هیچ پلتفورمی به اندازه ی لینوکس کارایی اش مناسب و قابل قبول نیست.)

و حالا مهم ترین بخش قضیه جستجو به منظور یافتن فایل های تورنت است تا آنها را برای دانلود فایل مورد نظر به کلاینت بدهیم، اما خوشبختانه یافتن فایل های تورنت مناسب و مطلوب در اینترنت کار دشواری نیست سایت های بسیاری هستند که می توان در آنها تورنت های مورد نظرتان را جستجو کنید و نتایج قابل قبولی نیز به دست آورید برخی از این سایتها عبارتند از:
– Mininova
– The Pirate Bay
– isoHunt
– TorrentSpy
– btjunkie

– Demonoid  (این سایت فقط به کاربرانش اجازه جستجو و دانلود فایلهای تورنت را می دهد اگر بتوانید جز کاربران این سایت شوید عملکرد بسیار عالی اش شما را شاید تا مدت ها از سایر سایتهای تورنت بی نیاز کند، فراموش نکنید عضویت در سایت به صورت دوره یی مثلا هر چند ماه یکبار برای ۱۲ ساعت به صورت رایگان باز می شود.)

شما ممکن است در هر یک از این سایتها درست همانطور که در گوگل جستجو میکنید در باکس جستجویش آنچه که به دنبالش هستید را تایپ کنید و سپس جستجو نمائید و معمولا هم فایلهای تورنت بسیاری برای آنچه که به دنبالش هستید را می یابید، اما کدامیک از این فایلهای تورنت برای آغاز دانلود فایل مورد نظر از بیت تورنت بهتر و مناسب تر هستند؟ تجربه شخصی من به من میگوید فایلی که seeder بیشتری داشته باشد مناسب تر است (تعداد seeder ها معمولا زیر حرف S در مقابل اطلاعات و یا لینک فایل تورنت مورد نظرتان نشان داده می شود (seeder) ها افرادی هستند که در حال حاضر فایل مورد نظر شما را دانلود کرده اند و آن را به اشتراک گذاشته اند هر چه تعداد این افراد بیشتر باشد سرعت و پایداری دانلود شما بیشتر خواهد بود. برخی از سایتها گزینه ی دیگری نیز دارا هستند با عنوان health meter که وضعیت تعداد افراد دانلود کننده را به نسبت seeder ها میسنجد و نشان میدهد آیا شرایط برای دانلود آن فایل توسط شما مطلوب است یا نه.

بلافاصله بعد از اینکه یک فایل سالم و مناسب تورنت را یافتید آن را از طریق لینک دانلودش دانلود کنید (فایلهای تورنت معمولا حجمشان فقط چند کیلو بایت است) بعد از دانلود آن معمولا مروگرتان از شما سئوال میکند می خواهید با این فایل چه بکنید؟ می توانید در همان جا آن را به کلاینت بیت تورنت خود بسپارید.

در اینجا معمولا بعد از هدایت کردن فایل به کلاینت بیت تورنت کلاینت مورد نظر شما اجرا شده و از شما سئوال خواهد کرد کجا می خواهید فایلهایی که دانلود می شوند را ذخیره کنید، محل ذخیره شدن فایلها را معین کنید و OK را فشار دهید و کار تمام است، خواهید دید دانلود فایل اصلی مورد نظرتان شروع می شود. اگر از سرعت دانلود در شروعش راضی نبودید یکی دو دقیقه ای بد نیست تحمل کنید چون معمولا همینقدر زمان طول میکشد تا دانلود از بیت تورنت به حداکثر سرعت برسد. اگر باز هم سرعت مطلوب نبود سعی کنید فایل تورنت دیگری را بیابید که seeder های بیشتر و ترجیحا دانلود کنندگان کمتری داشته باشد.

همه اش همین بود؟

عملا کلیات بیت تورنت همین است ولی اگر بخواهید اصطلاحا تورنت باز شوید ریزه کاری ها کم نیستند، برای مثال می توانید سرعت و مقدار دانلودتان را در کلاینت uTorrent محدود کنید تا در حین دانلود از بیت تورنت به راحتی وبگردی هم بکنید! (برای اینکار کافی است به منوی Options یا امکانات بروید و سپس در قسمت راهنمای سرعت یا Speed Guide تنظیمات مورد نظرتان را انجام دهید).

یا مثلا برای اینکه در بیت تورنت یک کاربر زالو!! یا اصطلاح دیگرش Leecher شناخته نشوید باید همیشه سعی کنید همانقدر که دانلود میکنید همانقدر هم آپلود کنید (یعنی اجازه بدهید دیگران هم از شما دانلود کنند). اکثر کلاینتهای بیت تورنت میزان دانلود و آپلود شما را پیگیری میکنند و بهتر است تا زمانی که یک فایل را دیگران از شما دانلود میکنند و همینطور سهم دانلود و آپلودتان یکی نشده بگذارید از شما دانلود شود بعد میتوانید آن فایل را از حالت Share در بیاورید.

البته در ایران از آنجایی که پهنای باند دولتی است و ISP ها خود از این نظر در محدودیت قرار دارند و معمولا اکثر سرویس دهندگان ADSL اواسط ماه همینجوری پهنای باند کم می آورند برای اینکه وضع وخیم تر نشود معمولا سرویس دهندگان اینترنت اکثرا برای کاربران ADSL شان پروتکل بیت تورنت را بلوکه کرده اند که مبادا شما کیلویی دانلود کنید و پهنای باند جای اینکه مثلا تا ۲۰ ام ماه برود تا ۵ یا ۶ ام بیشتر نرسد!!!، و خوب کاربران طبق معمول روی آورده اند به راه های متفرقه برای دور زدن این تصمیم و تدبیر ابلهانه مثل استفاده از سرویس های VPN پدر و مادر دار و … اگر تورنت باز شدید خودتان دستتان می آید که چکار کنید :-).

پایاپیوند ۱ دیدگاه

« Previous page · Next page »